WHY I BECAME MUSLEM? | Rahpouyan Vesal Cultural Organization

داونلود به صورت PDF

   چرا مسلمان شدم!

                       نوشته: مهناز رئوفي

قريب 25 سال از عمر خود را در داخل تشكيلاتي محدود و مسدود و در عين حال مستبد و با نفوذ گذراندم تشكيلاتي كه از عناصر و عمال خويش در قالب دينداري و خدمت بهره كشي كرده و به آن مجال انديشه و مطالعه و فرصت خود پروري نمي داد و كودكان را پيش از دبستان با كلاسهاي به اصطلاح مهد كودك و غيره چنان آموزش مي داد كه از همان اوان رشد و شكوفايي بذر نفرت و كدورت نسبت به اسلام در قلب آنان جوانه ميزد و چون كرمهاي ابريشم دنيا را در همان پيله محدود بهائيت ميديدند و براي نوجوانان به سبب روح سركش و كنجكاوشان با بهترين وجه امكانات رسيدن به خواسته ها و تمايلات غريضي را در اختيارشان گذاشته و انواع سرگرمي ها و كلاسها را براي شستشوي مغزشان به كار مي گرفت نوجواني كه روح بلند پرواز و انعطاف پذيرش آماده يادگيري و نقش پذيري است با تشويقها و ترغيبهاي كاذب و با وعده و وعيدهاي كاذب اعتقاد تحميل شده را برترين و بهترين اعتقاد مي دانست و در تلاش تشكيلاتي شدن و اصطلاح تحريف شده اش «خادم» شدن گام بر مي داشت و جوانان اينگونه ترتيب يافته و شكل مي گيرد.

محروميت و محدوديت را به جان مي خريدند چرا كه با آن همه مسئوليت تشكيلاتي و مسموميت ذهني اگر چه خلاءها و كمبودهايي را احساس مي كردند ديگر نه توان اعتراض داشتند و نه زبان ابراز، آنان براي پيشبرد اهداف تشكيلاتي تمامي قواي خود را به كار مي گرفتند. به گمان اينكه همان شده اند كه از كودكي آرزويش را داشتند. اما تمام احساسات معنوي و ذهن حقيقت جو و پوياي خويش را كور و خاموش نموده و هزاران سئوال بي جواب در پرده بي اعتنايي رها مي شد.

من نيز يكي از آن جواناني بودم كه راه هر گونه پيشرفت علمي و معنوي به رويم بسته بود. آموخته بودم كه بايد خود را فداي اهداف تشكيلاتي نمايم. آموخته بودم كه آموخته هاي خويش را به كوچكترها بياموزم اما براي رهائي از آن همه خفقان و براي ابراز عقده ها و درد دل ها، به هنر پناه بردم و خود را غرق شعر و موسيقي نمودم.
موسيقي گر چه مرا به حقيقت نمي رساند اما از غرق شدن بيشتر در تعليمات كاذب تشكيلات دور مي كرد و اين خود يك جنبه مثبت بود. سالها به آموزش موسيقي پرداختم و همينكه قابل بهره برداري شد توسط تشكيلات كلاسهاي مختلفي از جمله سرپرستي گروه سرود و تشكيل هيئت موسيقي و تعليم ساز را عهده دار شدم هنوز به آنهمه مشغله و مسئوليت احساس كمبود و خلاء معنوي شديد باعث شد كه در صدد تحرير رماني برآمدم مي خواستم با نوشتن داستان خود را از محدوده مسدود خارج كرده و به دنياي ديگر سفر كنم و خود را براي مدتي آزاد حس كنم و در گستره معنوي ديگران سير نمايم.

قصه، ساده زيستي روستائيان بود. روستائياني كه تعاون و همكاريشان، محبت و اخلاصشان عشق و تعلقاتشان همه در سايه ايماني عميق بود و اين قوه در پرتو ايمان به آنان خط مشي داده و آنچنان با صفا و بي ريا زندگي را به سر مي بردند. داستان، قصه زندگي روستائيان مسلمان بود. مي بايست تا اندازه اي با اسلام آشنا مي شدم و اسلام را از زاويه ديد آنان مي نگريستم براي اين منظور تصميم به مطالعه كتب اسلامي مي گرفتم. از طرفي بهائيت طرف مقابل اسلام بود و تبليغات ضد اسلامي در گوش جانم رخنه كرده بود. گاهي از آن همه خشم و نفرت، از آن همه تبليغات سو و از آن همه كوچك جلوه دادن اسلام متعجب و متحير مي شدم چرا كه بهائيت معتقد به حقانيت اسلام بود ولي آن را نسخ شده مي پنداشت و نمي بايست آنهمه بر عليه آن تبليغ مي نمود با اينحال گويي چيزي مرا وادار به مطالعه مي كرد. از مطالعه كتابهاي محدود و تكراري بهائيان به ستوه آمده بودم طالب و تشنه شنيدن حرفهاي ديگران بودم خصوصا حرف و حديث اسلام كه نقطه مقابل بهائيت بود. ناچار براي به ثمر رساندن كتابم به مطالعه كتب گرانبهاي شهيد جليل استاد مرتضي مطهري عليه الرحمه و همچنين آيت الله دستغيب و نيز كتابهاي پربار آقاي سبحاني پرداختم.

هر چه مي خواندم گويي فروغ نوري در درونم فروزان مي شد و بر عظمت اين ديانت الهي و پوچي و كوچكي بهائيت بيشتر معترف مي شدم. با اينكه مطالعاتم در سطح وسيعي نبود متوجه شدم بهائيت چيز تازه اي به ارمغان نياورده و نه تنها حرف تازه اي ندارد بلكه با استفاده از احكام و مباني اسلام و با وارونه كردن دستورات الهي (همچون حلال كردن رباخواري و كشف حجاب) و بسياري از مسائل ديگر و با تفسيرهاي غلط از آياد مباركه قرآن قصد دارد تيشه بر ريشه اسلام وارد كند. در مراحل اول كتابها را جهت مطلع شدن از آداب و سنن اسلامي مطالعه مي كردم اما در حين مطالعه به مسائلي بر مي خوردم كه به ما گفته شده بود چنين مطالبي در هيچ كتابي وجود ندارد و فقط از آثار تازه بهائيت است و متوجه شدم زيباترين جملات فارسي و عربي را كه به نام خود به خورد ما داده بودند كه از بيانات شيواي ائمه عزيز اطهار است. و بهترين نصايح اخلاقي را مفتخرانه به اوامر خود نسبت داده بودند، كه چنين نصايح مشفقانه اي فقط مي توانست از زبان بزرگان دين صادر شود.
كم كم به اين باور رسيدم كه دين اسلام دين كامل و بي نقصي است حتي جاي سئوال باقي نگذاشته و هيچ ضرورتي نداشت كه دين جديدي ظهور نمايد.

كه پس از ادعاي صاحب زماني باب و بها جنگ جهاني دوم رخ داد و با سلاحهاي اتمي ميليونها انسان بي گناه قرباني شدند و هيچ عدل و قسطي در جهان حاكم نشد و فساد و فحشا به منتهي درجه حيوانيت رسيد.
در هر كتابي كه مطالعه مي كردم به احاديثي در ارتباط با ظهور مبارك ولي عصر (عج) بر مي خوردم كه هيچ مناسبتي با قيام باب و بها نداشت و هيچ مقايسه اي در اين ارتباط نمي شد كرد. با خود مي گفتم اين همه حديث اين همه روايت در اسلام هست كه دلالت بر ظهور كسي مي كند كه هيچ شباهتي به اين دو ظهور ندارد چگونه است كه تنها با چند روايت كه در كتاب بحارالانوار موجود است و احاديث و روايات معتبري نيست و به هزار شكل تفسير و تنظيم شده بهائيان معتقد به باب و بها شده اند و كمترين توجهي به ساير روايات ننموده اند و بالاخره پس از رويت خوابي كه بارها در جرايد آنرا بازگو نموده ام كه بيشتر مرا به فكر فرو برده و به قرآن مجيد نزديك نمود متوجه شدم كه در كتاب خدا نيز درباره قيامت و روز رستاخيز مباحثي وجود دارد كه هيچ جاي تفسير و تاويل ندارد. روز قيامت به طرزي تشريح شده كه هيچ جاي سئوالي باقي نگذارده و شكي نيست كه هنوز آن روز بزرگ رخ نداده است با كدام سند و با كدام منطق متين و اساسي مي توان گفت كه منظور از آن روز بزرگ يك روز عادي و معمولي است كه يك فرد عادي ادعاي مهدويت و سپس نبوت كرده است كه دوران نبوتش هم فقط 9 سال طول كشيد؟ هر چه بيشتر در مطالعاتم انديشه مي كردم بر تعداد سئوالات و مجهولات ذهني ام افزوده مي شد و هنگامي كه موقعيتي پيش مي آمد و اين سئوالات را اظهار مي كردم نه تنها پاسخ قانع كننده اي دريافت نمي نمودم، بلكه به طرد شدن از جامعه بهائيت تهديد مي شدم.

تا اينكه كم كم مسائل بزرگتر برايم كشف شد و دريافتم كه تا كنون هرگز مالك آزادي تفكر و تعقل خويش نبوده و تحت تسلط چنين تشكيلاتي ممكن است ارزش و حيثيت انساني را نيز از دست بدهم. با اينكه جدا شدن از تمامي اعضاي خانواده ام و به قول تشكيلات طرد شدن از پدر و مادر برايم مشكل بود و با اينكه در آن ايام سخت ترين لحظه ها را از لحاظ عاطفي گذراندم اما شور و شعف عجيبي در من بود كه مرا به زندگي اميدوار مي كرد و از اينكه خداوند بر من نظر لطف و عنايتي بي اندازه داشته و مرا از ورطه هولناك فنا و نيستي نجات داده بود در پوست نمي گنجيدم من مسلمان شدم و بدين سان جان تازه و ارزش تازه يافتم و هيچ موهبتي بالاتر از اين نيست كه مورد رحمت الهي قرار گرفته بودم، رحمتي كه شايد مستحق آن نبودم براي آگاه نمودن همسرم راهي جز اينكه خلاصه شده مطالعات و تحقيقاتم را به رشته تحرير در آورده و تقديمش كنم نبود با اينحال هرگز فكر نمي كردم موثر باشد و امكان اينكه با كشف حقيقت، جدايي تلخي رخ دهد و ما با وجود آنهمه عشق و علاقه ترك هم گوئيم وجود داشت.

با توكل به خدا نامه اي برايش نوشتم و براي بيداريش از هر آنچه كه در توان داشتم استعانت جستم و زبان از شكر خداي مهربان عاجز است كه او چنان مسلمان شد كه گويي سالها پيش از من مسلمان بوده، سرشار از سرور اين تحول عظيم هر دوي ما هم پيمان شديم كه در راه هدايت مستعدين گام برداريم شايد كه پروردگار ياري كند و عده اي از منجلاب گمراهي رهايي يافته و رستگار شوند.

منم كه ديده بديدار دوست كردم باز              چه شكر گويمت اي كار ساز بنده نواز

 

بهائيت از زبان تاريخ

در سال 1260 هجري قمري شخصي به نام سيد علي محمد فرزند سيد محمد رضا و فاطمه بيگم لقب باب به خود داده و ادعاي مهدويت كرد وي پس از آن مدعي نبوت شد و فرقه يابي را تاسيس نمود اساس اين فرقه از روسيه منشاء مي گيرد و روسها براي نفوذ به كشور اسلامي و بهره برداري از منابع و ذخاير ارزشمند اين ديار چنين فرقه اي را بنيان نمودند.

باب در كتاب خود اشاره به ظهور ديگري كرد كه او را من بظهر اله ناميد و سال ظهور آن را حدودا دو سال پيش از ظهور خود عنوان كرد به طوري كه واضحا در قسمتهايي از كتاب خويش به اينكه شريعت وي ساليان درازي ادامه خواهد يافت و شخصي كه پس از او به پيامبري برگزيده مي شود و هنوز به دنيا نيامده اشاره نموده است حتي در جايي ماء نطفه را به دليل اينكه من يظهر اله پديد خواهد آمد پاك دانست در حاليكه پس از حدود 13 سال ميرزا حسينعلي نوري مازندراني ملقب به بهااله خود را من يظهراله خواند و او دو سال از باب بزرگتر بود.

باب توسط علماي آن زمان به مباحثه و مناظره دعوت شد و جملگي علما به ديوانگي و سفاحت وي راي دادند و به دليل اينكه مقدسات اسلام را زير پا نهاده و عقايد و اعتقادات جديد و پر نقص خويش را نسبت به اسلام ارجح مي شمرد و اسلام را منسوج شده اعلام مي كرد حكم اعدام وي را صادر نمودند باب پس از نوشتن توبه نامه اي خطاب به وليعهد ناصر الدين ميرزا كه هنوز هم به خط خود او در آرشيو ملي ايران حفظ و نگهداري مي شود به دستور امير كبير به دار آويخته و تيرباران شد.

اين شخص در لحظات آخر زندگي اميدوار بود كه از سفارت روس طبق وعده هايي كه گرفته بود به داد وي برسند و از مرگ نجاتش دهند اما چنين نشد و روسها و انگليسيها كه در آن برهه از زمان سعي در تسلط و تجاوز به ايران را داشتند تدبير ديگري انديشيده و ميرزا حسينعلي نوري را براي ادامه اين فتنه انتخاب نمودند.

باب قبل از مرگ برادر ميرزا حسينعلي نوري يعني يحيي ازل را جانشين خود كرد و اين شخص پس از كشته شدن باب ادعاي من يظهر الهي نمود و پيروان جديدي به نام ازليها را به دنبال خود كشيد. ميرزا حسينعلي دو سال در كوههاي سليمانيه كردستان عراق خلوت گزيد و پس از بازگشت خود را من يظهر اله ناميد و باب را مبشر خود معرفي كرد و دشمني سختي را با برادر ناتني خود يحيي ازل مشهور به صبح ازل و پيروان وي آغاز نمود كه حاصل اين خصومت كشته شدن عده زيادي از ازليان و بابيان بود وي خود را ملقب به بهااله كرد و پيروان خود را بهايي ناميد. در جريان اختلافات شديد بين بابيان، بهائيان و ازليان جنجال و اغتشاشات زيادي رخ داد و توسط دولت وقت هر كدام به دياري تبعيد شدند. بهائيان را به استانبول و ازليان و بابيان را به قبرس تبعيد كرد در استانبول هم جايي براي بهائيان نبود و علما با بودن آنها در استانبول مخالفت كرده آنان را به اورانه تبعيد نمودند.

ميرزا حسينعلي نوري خود را پيامبري معرفي كرد كه پس از رسول اكرم (ص) ظهور نموده است و چون بيشتر آيات و روايات اسلامي به زبان عربي بودند و او نيز در همين زمينه تعليم ديده بود كتاب خويش را به زبان عربي نوشت در حاليكه او ايراني الاصل بود و مي بايست به زبان فارسي پيروانش را به سوي خود و تعاليم خود دعوت مي كرد البته كتابهائي هم به زبان فارسي نوشت كه بيشتر حالت دعا و مناجات دارند و جملات و كلمات فراواني از آنها به زبان عربي است.

بهائيان وي را وزيرزاده معرفي نمودند در حاليكه پدر وي ميرزا بزرگ نوري در يكي از مراكز دولتي منشي يكي از حكماي محمد علي شاه بوده و منتصب بودن وي به وزارت در هيچ كدام از كتب تاريخي ذكر نشده است. ميرزاحسينعلي ادعاي پيامبري، صاحب زماني و در نتيجه خدايي كرد. او پس از خود طبق وصيت نامه اي به نام «عهدي» پس ارشدش عباس افندي مشهور به غصن اكبر را جانشين خود اعلام كرد و پس از او نيز پسر كوچكتر محمد علي معروف به عضن اعظم را جانشين بعدي اعلام نمود.

در كتاب عهدي آمده است:

قد قدرالله مقام الغصن الاكبر بعد مقامه انه هو الامر الحكيم قد اصطفينا الاكبر بعد الاعظم امرا من لدن عليم خبير.

ترجمه: خداوند مقام غصن اكبر (محمد علي) را پس از مقام او (عباس) قرار داده اوست فرمان دهنده حكيم ما برگزيديم اكبر را (محمد علي) را پس از اعظم (عباس) اينكاريست از ناحيه داننده آگاه.

عباس خود را بنده بهاء خطاب نمود و به نام عبدالبهاء شهرت يافت با اين وجود خود را كمتر از پيامبران نيز معرفي نكرد و بهائيان او را ملهم به الهامات غيبيه ميدانند و پرستش مي نمايند اما بندگي عبدلبها نسبت به پدرش حقيقي نبود چرا كه به حكم خداي خويش عمل ننموده و مخالف درخواست حسينعلي كه محمد علي را پس از عبدالبهاء به جانشيني انتخاب نموده بود از اين حكم استنكاف نمود و طبق وصيتنامه اي به نام (الواح وصايا) شوقي افندي نوه دختري خود را به جاي خود منتصب كرد. از اينرو دشمني سختي هم در بين اين دو برادر ناتني در گرفت و دو شاخه ديگر از بهائيت به وجود آمد پيروان محمد علي را «ناقضين» و پيروان عباس را «ثابتين» مي خواندند.

در جريان اين دشمني ها و كينه توزيها براي كسب مقام زشت ترين و قبيح ترين فحاشي ها و هتاكي ها را كتباً، حضورا و غيابا به يكديگر نمودند و اين خانواده كساني بودند كه نداي صلح عمومي و وحدت عالم انساني سر داده و خود را ناجي بشريت مي خوانند و تا آنجا كه مي توانستند به شعارهاي پوچ مردم را فريب دادند البته فريب خوردگان چون از اين همه اختلافات خانوادگي و از اين همه نقص اخلاقي دور بودند و از طريق عده اي گماشته كه رابطه بين اين خانواده با مردم بودند به بهائيت رو آورده بودند. چيز زيادي از جزئيات اين مسائل نمي دانستند. در حاليكه در كتابي كه يكي از خواهران عبدالبهاء نوشته بود تمام اختلافات و حتي خيانتهايي كه به يكديگر كرده بودند قيد شده بود و او حتي پدر خود را به تمسخر گرفته و ادعاي او را دروغين اعلام كرده بود، با اين جمله كه «اگر پدرم خدا بود باد فتق خود را معالجه مي كرد.»

عبدالبها خوب توانسته بود بهائيان را به دور خود جمع كرده و مبلغين زيادي به اطراف و اكناف ايران فرستاده و هر روز بر تعداد فريب خوردگان بيافزايد از اين رو براي سياست بريتانيا ارزش زيادي داشت. او بر خلاف احكام و اوامر خود درباره نهي از دخالت در سياست الواح و آثار زيادي مبني بر اينكه او كاملا دست در دست سياسيون داشته و به طريقي از اين همدستي منتفع مي شده موجود است از آن جمله در كتاب مكاتيب صفحه 347 آمده است كه:

الهم ان سرادق العدل قد ضرب اطنابها علي هذه الارض المقدسه في مشارقها و مغاربها و نشكرك و نحمدك علي حلول هذاالسطنه العادله و الدوله القاهره الباذله القوه في راحه الرعيه و سلامه البريه الهم ايد الامپراطور الاعظم جورج الخامس عاهل انگلترابتوفيفاتك الرحمانيه و ادم ظلها الظيل علي هذه الاقليم الجليل بعونك و صونك و رحمانيتك انك انت المقتدر المتعالي العزيز الكريم (حيفا 17 دسامبر 1918 ع ع)

ترجمه: بار خدايا خيمه هاي عدل و داد طنابهاي خود را در شرق و غرب اين زمين مقدس محكم و استوار ساخته است شكر و حمد مي كنم ترا به جهت رسيدن اين سلطنت دادگر و عادل و دولت مقتر و نيرومند كه نيروي خود را در رفاه و آسايش مردم و امنيت زمين مبذول داشته است بار خدايا پادشاه انگلستان ژرژ پنجم را با توفيقات رحمانيه خود تائيد فرما و همواره سايه او را بر سر اين كشور مستدام بدار تو را قسم به ياري و صيانت و رحمانيت چه آنكه تو خداي توانا و والا و ارجمند و بزرگوار هستي حيفا 17 دسامبر 1918 ع ع يعني عبداله عباس)

با اين شرح و بسط گويا دخالت در سياسيت كشورهاي استعماري ممنوع نيست و تعريف و تمجيد از يك امپراطور ستمگر منع نيست بلكه فقط به دليل اينكه دخالت در سياست كشورهاي اسلامي ممكن است پرده از چهره بعضي سياسي كاريها و حقه بازي ها بردارد حرام اعلام شده از اينگونه آثار فراوان در الواح و بيانات اين جنابان يافت مي شود. آنان شيعه را شنيع خطاب كرده و علما را جاه طلب و نادان شمرده اند. بله سردار سپاه انگلستان با تشريفات خاصي از طرف ملكه رومانيا عباس افندي را با اعطا نشان به لقب «سر» مفتخر نمود و اين براي هر شخصي محرز و مسلم است كه هرگز امكان ندارد به كسي كه سودي براي اين كشور استعماري نداشته باشد چيزي اهدا شود.

براي محمد علي شاه قاچار هم چنين نامه اي صادر مي شود در حاليكه جنايات اين پادشاه ظالم در تاريخ درج است در كتاب مكاتيب صفحه 254 مي نويسد: «در ايران از اعليحضرت شهريار مهربانتر كيست و خيرخواه تر كه؟ به نهايت ابتهال طلب آسايش و شفا به جهت آن پادشاه بنمائيد. هزار افسوس كه ايرانيان قدر اين تاجدار ندانند و مهلت ندهند كه به صرافت طبع و طيب خاطر تاسيس قانون عدل نمايد». كه به شكر و سپاس خدا اين پادشاه ظالم بر عكس دعاي عبدالبها مخلوع شد.

اين حضرات اينگونه مي خواستند با تعاريف و تمجيدهاي تملق آميز از پادشاهان ظالم پرچم عدل و داد را بر دنيا بگسترانند. اينان كه مدعي اجراي عدل و داد و بر چيدن ظلم و جور و ستم بودند اينان كه الفت و محبت و عدم جنگ و عداوت شعارشان بود. بسياري اخبار موثق و آثار مبرهن بيانگر ستيزه جوئي و سياسي كاري و كينه توزي و دشمني آنان مي باشد. حتي سوء قصد و ترور چند تن به دستور اين آقايان و برادران ناتني اتفاق افتاد كه در خفا و پنهان انجام گرفت. اين پيامبران دروغين غيبگو و پيشگو نيز بودند چنانچه پادشاهي به سلطنت مي نشست به اصرار و پافشاري پيروان خود نظر خود را درباره سقوط يا ثبوت آن دولت اعلام مي كردند كه خوشبختانه همه آنها مكتوب و قابل بررسي است. آنان فكر نمي كردند كه بالاخره پس از سالها مورد تمسخر قرار مي گيرند و تمام پيشگوئيهايشان غلط از آب در مي آيد. از آن جمله است نامه اي كه عبدالبها به پدر فضل اله مهتدي معروف به صبحي نوشته و او را به سعادت و رستگاري فرزندش نويد داده است. هوالابهي اي بنده بها سبيل جليل بهور عظيم رسيد و بموهبت كبري نائل شد. عاكف كوي دوست گشت و مستفيض از خوي او گرديد در اين انجمن حاضر گشت به صورت حسن ترتيل آيات نمود هر شب جمع را مستغرق بحر مناجات كرد و به آهنگ شور شهناز به راز و نياز آورد شكر كن خدا را كه چنين پسر روح پروري به تود داد. (عبدالبها عباس اين سعادتمند و روح پرور كسي نبود جز فضل اله مهتدي كه يكي از ياران بسيار نزديك عبدالبها شد و سپس متوجه بسياري از مسايل غير قابل تحمل گشته و پي برد كه راهي بس عبث بيهوده را پيموده است لذا از منجلاب گمراهي خود را بيرون كشيده و هدايت شد.

اين شخص ارجمند خود به درياي خاطراتي است كه از اين خانواده در خود انباشته و همه دلالت بر پوچي ادعاي آنان مي كند كتابهاي خاطرات پدر و خاطرات صبحي از اوست كه حاكي از هزاران دليل و منطق بر رد بهائيت است. عبدالبها او را به القاب اي ثابت نابت اي ثابت بر پيمان و اي صبحي صادق و غيره خطاب مي نمود در حاليكه آقاي صبحي يكي از هدايت شدگاني شد كه تمام جاسوسيها و تمام پنهانكاريهاي عبدالبهاء را فاس كرد و از مسير منحرف بازگشت و با دل آگاه و حسن نظر براي هدايت ديگران كتابها نوشت.

ميرزاعبدالحسين آواره نيز يكي از مبلغين بزرگ بهائيت بود كه پا به پاي عبدالبها در اشاعه اين مسلك همت مي ورزيد.

در توصيف و تمجيد وي نيز بهاء و عبدالبهاء الواح زيادي صادر نمودند كه اين شخص جليل نيز پي به حقيقت برده و از اين كيش برگشت و در رد بهائيت كتاب «كشف الحيل» را كه چند جلد است به تحرير كشيد و در آن افشاگريهاي مستندي موجود است كه قابل انكار نيست از اشخاص برجسته وعالمي كه به شكلي فريب اين فرقه كذايي را خورده و به دام افتاده اند و سپس پي به بطالت و پوچي آن برده و كتابها تاليف نموده اند.

يكي آقا جمال كه مدت مديدي دوش به دوش عبدالبها در جهت گسترش اين فتنه كوشيد و ديگري آقا نيكو و آقاي ميرزا صالح و بسياري ديگرند كه هر كدام سرگذشت خود را پس از بازگشت از بهائيت به تحرير آورده اند و اينان تا قبل از اينكه پي به حقيقت برند نور چشم سران سياسي اين فرقه بودند و الواح بسياري براي زحمتشان صادر مي شد اما پس از بازگشت آنان را به هزار تعمت ناروا نسبت داده و باعث رنج و آزارشان شدند و خواندن كتابهاي آنان را حرام كردند تا هيچكس پي به واقعيت نبرده و همچنان به نام «اغنا الله» سر سپرده و فرمانبر باقي بمانند. ميرزا ابوالفضل گلپايگاني كه ملقب به ابوالفضائل شد تا آخرين روزهاي زندگي از مبلغين بزرگ بهائيت بود كه هم اكنون نيز كتابهاي او را بهائيان در كتابخانه هاي خويش نگهداشته و مفتخرانه به آن مي بالند او در اواخر عمر اظهار پشيماني و ندامت از اعمال گذشته كرده بود و در بين عده اي كه آقاي صبحي هم در ميان آنان بوده اعتراف به اشتباهات خود كرده و عبدالبها را شخصي سياسي عنوان مي كند وقتي صبحي به او اصرار مي ورزد كه چرا حقيقت را فاش نمي كند و چرا علنا بازگشت خود را از بهائيت اعلام نمي كند مي گويد من پيرم و از كار افتاده در اين روزهاي آخر عمر مرا به قتل مي رسانند و بي شك ديگر دير شده و نمي توانم از حقيقت دفاع كنم. مجال تفصيل نيست خلاصه آنكه پس از عبدالبها به جاي محمد علي (شوقي افندي) نوه دختري عباس افندي بر مسند رهبري نشست او با زن انگليسي الاصلي به نام «روحيه ماكسول» ازدواج نمود اما صاحب اولاد نشد و مقطوع النسل گشت. درباره او صبحي خاطراتي را بيان نموده است كه قلم از تحرير آن شرم دارد.

او تنها حسني كه داشت اين بود كه مي توانست با كلمات خوب بازي كرده و تحصيلاتي كه داشت الواح و آثار گنگ و پر ابهامي صادر نمايد و بهائيان را مجذوب خود كند.

پس از شوقي افندي طبق طرحي كه به كمك اياديان و ياران بهاء پي ريزي شد جامعه بهايي تحت اختيار و تسلط سازماني به نام بيت العدل قرار گرفت كه تا كنون نيز به همين منوال پيش رفته است و اعضاي اصلي آن 9 نفر هستند. البته سركردگي اين سازمان را روحيه ماكسول همسر شوقي بر عهده دارد اين سازمان حيفاي اسرائيل مستقر شده بهائيان معتقدند كه حكم آنان حكم خداست و ملهم به الهامات غيبيه هستند و گوش به فرمان دستورات آنان بوده ودستوراتشان از دستورات الهي قلمداد مي كنند. اين سازمان برنامه هاي تشكيلات وسيعي دارد كه آنها را به نام «نظم اداري» تشكيلات ملي و تشكيلات محلي نام گذاري كرده و هر كدام به شاخه هايي تبديل شده و وظايف و مسئوليتهاي زيادي را به افراد بهائي واگذار نموده است. دستورات آنان را بي چون و چرا پذيرفته و اطاعت مي نمايند. هر كدام از اين تشكيلات مشاورين و معاونيني دارند و هر كدام از مشاورين و معاونين هم مديران و مدبراني را براي برنامه هاي خود انتخاب مي نمايند و همين طور همه اعضاء و افراد بهائي را به طريق اسير مسئوليتي نموده و مجال فكر و انديشه را از آنها گرفته اند.

از اين چند پاراگرفا هر خواننده باانصافي بايد اذعان نمايد كه ديدگاه بهائيت اعتقاد نيست بلكه ابزار كاري است در دست تشكيلات مربوطه و اينكه بدون چون و چرا و به قول خود بهائيان و حكم صريحشان بدون «لمه و بمه» بايد به دستورات تشكيلات عمل نمايند، نشانگر اين است كه هيچ اختياري و اراده اي از خود ندارند و تنها دليل سرسپردگي آنان اينست كه بر اثر تبليغات شديد تشكيلات و وعده و وعيدهاي زياد و تشويق و ترغيب آنان ناچار زندگي را در محدوده بسيار كوچك جامعه خود سپري مي كنند و با جوي كه تشكيلات در اين محيط كوچك ايجاد نموده است كسي جرات بروز اعتقاد خويش را ندارد و اگر فردي با ديدي وسيع به مسائل بنگرد و به حقيقت پي برد مي داند كه صدها تهمت ناروا به وي بسته خواهد شد و اكثر جوانان و نوجوانان چون قادر به تحمل چنين مسائلي نيستند ترجيح مي دهند خود را به دردسر نينداخته و در پي حقيقت نباشند.

به علت فشردگي بحث، ما اشاره به مسائل درون تشكيلاتي ننموديم كه ارگ وارد اين قضايا شويم به راحتي مي توانيم ثابت نمائيم كه فرق دين به تشكيلات چيست و اگر ديني از سوي خدا بيايد ديگر نام تشكيلات بر روي خود نمي گذارد بلكه اين سازمانهاي دست ساز و سياسي هستند كه به نام تشكيلات بر عده اي حكومت كرده و از اين طريق منافع سياسي و مادي خويش را تامين مي نمايند

آثار و نوشيجات بينانگذار بهائيت

سيد علي محمد باب به تند نويسي مشهور بود از قلم او آثاري به نامهاي بيان فارسي، احسن القصص و صحيفه عدليه و چند لوح به جا مانده است. نوشته هاي او را هر خواننده اي كه مطالعه مي كرد گمان مي نمود كه هذيان گفته است و يا در حالت مستي و ديوانگي آنها را نوشته است. درباره احكام و تعاليم وي اگر چيزي بنگاريم چون خود بهائيان دسترسي به كتب اصلي او ندارند ممكن است اينها را دروغ پنداشته و يا باور نكنند اما جهت اطمينان خاطر از آنان مي خواهيم كه هر طور شده كتاب بيان عربي را يافته و مطالعه نمايند.

يك روز از يكي از اعضاي تشكيلات محلي كه دائي خود بنده مي شد درباره باب سئوالاتي نمودم از ايشان پرسيدم كه باب حكم داده است كه اگر مردي بابي قادر به بچه دار شدن نبود همسر او مي تواند از خانه خارج شده و با كسي آمزش نموده باز گردد فقط به شرط آنكه آن شخص نيز بابي باشد آيا چنين حكمي از نظر شما ايراد ندارد؟ آقاي يوسف جليلي دائي بنده جواب داد حكمي كه از طرف خدا نازل شده است لم وبم ندارد مگر جاي سئوال براي ازدواجهاي مكرر حضرت محمد (ص) بود؟ و يا حكم محلل كه در اسلام وجود دارد مگر قابل سئوال هست؟ حكم خدا نسبت به مقتضاي زمان جاري ميشود و نمي شود از آن ايراد گرفت.

در پاسخ بايد گفت اولا كه دلايل ازدواجهاي حضرت محمد (ص) را همه مي دانند و آن حضرت در رفتار با همسران خويش منتها عدل را مراعات مي فرمود، ثانيا ازدواج يك امر شرعي است و عقد الهي در بين آنان جاري مي شود و مقتضاي زمان هيچ ربطي به اين امر شرعي ندارد.

درباره محلل هم همينطور در موارد بسيار استثنايي و كمياب زن مطلقه مي تواند همسر ديگري را موقتا اختيار نموده و عقد شرعي در بين آنان جاري شود و سپس باز طلاق گرفته و با همسر قبلي ازدواج نمايد. چنين مسئله اي هيچ جاي سئوال باقي نمي گذارد اما يك زن در يك زمان دو همسر داشته باشد «نوبر است».

بي شك باب در دليل اينكه هيچ اعتقادي به عقد الهي و مسائل شرعي نداشته فقط براي ازدياد نسل بابي چنين حكمي را صادر نموده است. وقتي بها سركار آمد سعي كرد نوشته ها و آثار باب را از ميان ببرد و از آنها چيزي جا نگذارد و چون وجود آنها فوق العاده براي رد خود بهاء هم مضر بود به پيروان خود مي گفت شريعت باب ديگر تمام شده و بهائيت شريعت مستقلي است. اما وقتي دروغي گفته شود هزاران دروغ ديگر به دنبال آن خواهد آمد. اگر شريعت قرار بود 13 سال طول كشيده و منسوخ شود ديگر چه نيازي به آوردن شريعت بود. چرا كتاب نوشت چرا احكام و تعاليم صادر كرد چرا نام پيامبر و مهدي را به خود داد و سپس ادعاي خدائي كرد و دليل روشن تر آنكه چرا هنوز بهائيان نماز بابي را مي خوانند و نماز بزرگ آنان صادر شده از باب است به دليل اينكه به گفته خود بها و عبدالبها 9 ركعت نمازي كه از قلم بها براي بهائيان نازل شده بود به دست دشمنان افتاد و به سرقت رفت.

عبدالبهاء در رحيق مختوم صفحه 2825 و صفحه 174 و 175 و گنجينه حدود و احكام صفحه 31 و 32 مي نويسد: ناقضين بسياري از الواح و آثار بها را سرقت نمود و صورت نماز ركعتي بهائيت را به همراه احكام متمم كتاب اقدس دزديده و آئين نازنين را ناقص كرده اند و هنوز هم اين عبادت مفقود مي باشد. اگر جوانان و نوجوانان چنين چيزهايي را براي بار اول است كه مي شنوند مي توانند درباره آنها از سران تشكيلات سئوالاتي نموده و از آنان دليل و برهان متين بخواهند.
تشكيلات فقط براي كوبيدن اسلام و تعليمات سوء عليه آن جوانان را راضي مي كنند و جوانان با خود مي گويند اين بهائي نباشيم پس چه باشيم چون با حقيقت اسلام هيچگونه آشنايي ندارند.

مع الوصف براي آگاهي بيشتر خوانندگان عزيز پاره اي از آيات نازله از كتاب اين پيامبر دروغين را از كتاب بيان عربي استخراج كرده و تقديم مي كنم.

انا القائم الذي تنتظرون «اي مردم من همان قائمم كه انتظار او را مي كشيد.»

اما پس از مدتي بها بر سر كار آمد و گفت او فقط بشارت دهنده من بود و من قائم منتظر هستم و هنوز خود بهائيان هم نمي دانند كه باب قائم بود يا بها…

تند نويسي باب به اين دليل بود: هواله يا من له ابهي و البهيوت يا من له الجل و الجليوت يا من له الكمل و الكملوت يا من له العظم و المظموت يا من له الكرم و الكرموت يا من له النصر و النصروت يا من له الفتح و الفتحوت يا من له الملك و المملوك و…

ديوانه اي در تيمارستان مشغول نوشتن كتابي مي شود به نام اسب چگونه راه مي رود پس از اتمام كتاب او را به جهت اينكه عاقل شده است از تيمارستان مرخص مي كنند بعد كه كتاب را مطالعه مي كنند مي بينند در صفحات قطور كتاب از اول تا به آخر نوشته شده است تتلق تتلق تتلق …

آيه ديگر:

الحمدلله الذي قد اظهر ذاتيات الحمدانيات باطراز الطرزانيات و اشرق الكينونات الذاتيات باشراق شوراق شراقيه و الاح الذاتيات الباز خيات بطوابع بدايع وقايع منايع مجد قدس متناعيه و اظهر انوارنيات متلاسحات بظورات آيات فردانيه استحمده حمد اما حمده احمد من قبل و لا يستحمده احد من بعد حمدا اطلع و اضاع و تشعشع و اشرق و انار و برق فابر فارتفع و تسطع فامتنع حمدا شرافا ذوالاشراق برافاز و ابتراق شقاقا ذوالاشقاق رقاقا ذوالارتقاق براتا ذوالارتياق رفاقا ذوالارتفاق حقاقا ذوالاحتقاق سباتا ذوالاستباق فراقا ذوالافتراق حداقا ذوالاحتداق علاقا ذوالاقتداق

آيا به راستي چنين جملات و كلماتي مي تواند حرف و حديث پيامبر و يا امام باشد؟ وقتي براي اشكالات و ايرادات زيادي كه در سخنان او مي يافتند از او سئوال كردند گفت كلمات خدا تابع قوانين بشري نمي شود. اگر اينگونه است هر كس مي تواند پيامبر، امام و يا خدا شود و كسي حق ايرادگيري و اشكال تراشي هم نبايد داشته باشد.

باب پس از اين دعاوي به دستور وليعهد ناصر الدين ميرزا با چوب و شلاق مورد ضرب و شتم قرار گرفت و اين منجر به نوشتن توبه نامه اش شد و طلب بخشش كرد. متن توبه نامه باب خطاب به وليعهد ميرزا: «فدك روحي الحمدلله كما هو اهله و مستحقه» كه ظهورات فضل و رحمت خود را در هر حال بركافه عباد خود شامل گردانيده بحمدالله ثم حمدا له كه مثل آنحضرت را ينبوع رافت و رحمت خود فرمود كه بظهور عطوفتش عفو از بندگان و تستر بر مجرمان و ترحيم بر ياغيان فرموده اشهدالله من عنده كه اين بنده ضعيف را قصدي نيست كه بر خلاف رضاي خداوند عالم و اهل ولايت او باشد اگر چه به نقسه وحودم ذنب صرف است ولي قلبم چون موقن به توحيد خداوند جل ذكره و نبوت رسول الله (ص) و ولايت اهل ولايت اوست و لسانم مقر بر كل ما نزل من عندالله است اميد رحمت او را دارم و مطلقا خلاق رضاي حق را نخواسته ام و اگر كلماتي كه خلاف رضاي او بوده از قلم جاري شده غرضم عصيان نبوده و در هر حال مستغفر و تائبم حضرت او را، و اين بنده را مطلق علمي نيست كه منوط به ادعايي باشد«استغفراله ربي و اتوب اليه» و بعضي مناجات و كلمات كه از لسان جاري شده دليلش بر هيچ امري نيست و مدعي نيابت خاصه حضرت حجه الله عليه السلام را محض ادعاي مبطل و اين بنده را هيچ ادعائي نبوده و نه ادعايي ديگر مستدعي از الطاف حضرت شاهنشاهي و آن حضرت چنان است كه اين دعاگو را به الطاف و عنايات بساط رافت و رحمت خود سرافراز فرمايد والسلام.

از روي توبه نامه كه در محفظه كتابخانه مجلس موجود است ادوارد براون مستشرق غربي تاريخ نويسي كه بهائيان مدعي بودند كه او هم بهائي شده است فتوگرافي كرده و در كتابش درج نموده است.

جواب توبه نامه از سوي وليعهد: سيد علي محمد شيرازي شما در بزم همايون و محفل ميمون در حضور نواب اشرف والا وليعهد دولت بي زوال ايده اله و سرره و نصره و حضور جمعي از علما اعلام اقرار به مطالب چندي كردي كه هر يك جداگانه باعث ارتداد شما است و موجب قتل توبه مرتد فطري مقبول نيست و چيزيكه موجب تاخر قتل شما شده است شبهه خبط دماغ است كه اگر آن شبه رفع شود بلاتامل احكام مرتد فطري به شما جاري مي شود.

حرره خادم الشريعه المطهره (مهر) باب را وادار كردند كه در حضور مردم توبه كند او به منبر رفت و همين مطالب را تكرار كرد. در اين رابطه عبدالبها (عباس افندي) در كتاب مقاله شخصي سياح مي نويسد او به حكم تقيه طوري صحبت كرد كه مردم به او بيشتر معتقد شدند و هم علماي را راضي نمود و به اين طريق توبه باب را به تقيه تبديل كرد و اغفال شدگان را بدين نحو بيشتر فريفت.

بهائيان مدعيند كه باب تحصيل ننموده است و بي سواد بوده اما باب در كتاب بيان به ياد دوران تحصيل خود مي نويسد: يا محمد يا معلمي لاتضربني فوق حد معين اي محمد اي آموزگارم مرا بيش از اندازه معين مزن.

او نزد شيخ عابد در حدود يازده سال تحصيل نموده است و اين در كتاب بهائيان نيز بارها به چشم خورده است و اين ادعاي مبطل را كه او تحصيل ننموده نيز مثل ساير آنان ضد و نقيض است اما آنچه از شواهد و قرائن تاريخي به دست آمده اينست كه او قبل از اشتغال به تجارت نزد علماي بر جسته آن دوره مثل سيد كاظم رشتي تعليم مي ديده است.
ميرزا حسينعلي نوري «بها» آثار و نوشته هائي از قبيل اقدس كه مهمترين كتاب اوست ايقان، بديع، اشراقات، اقتدارات، كلمات مكنونه، لوح علي، الواح فارسي از خود به جاي گذاشت كه در آنها تناقص گوئي هاي فاحشي به چشم مي خورد كه دليل بر ساختگي بودن مسلك اوست، در كتاب الاسرار الاثار صفحه 191 از قول حسينعلي گفته است:

 انا ما قرانا كتب القوم و ما اطلعنا بما عندهم من العلوم كلما اردنا ان تذكر بيانات العلما و الحكما يظهر ما يظهر في العالم و ما في الكتب و الزبر في لوح امام وجه ربك نري و نكتب.

ما كتب قوم را قرائت نكرده ايم و از علومي كه نزد آنها است اطلاع حاصل ننموده ايم هر گاه بخواهيم از بيانات علما و حكما چيزي ذكر كنيم ظاهر مي شود آنچه در عالم و كتب و نوشته هاست در لوحي پيش چشم پروردگارت، مي بينيم و مي نويسيم.

او مدعي شده كه نيازي به مطالعه كتب علما و حكما ندارد و هر چه بخواهد در نظرش ظاهر مي شود اما اين نكته را فراموش كرده و در جاي ديگر مي گويد: و در فرقان بسيار آيات دليل بر اين است اگر چه نفس آيه در نظر نيست!!
ولكن مضامين آيات بدين قرار است «و هو الذي انيت من الارض نباتا افلا تومنون» او كه خود را پروردگار مي نامد آيه قرآن را فراموش مي كند و با اينكه مي گويد من هر زمان بخواهم نوشته ها در نظرم ظاهر مي شوند آيه اي را از قرآن تلاوت مي كند كه اصلا در قرآن نيست. و اين در صحيفه شطيه كه در صفحه 285 رحيق مختوم و صفحه 330 جز چهارم مانده آسماني آمده است.

او در لوح سلطان به ناصر الدين شاه مي نويسد: ما قرات ما عند الناس من العلوم و ما دخلت المدارس. من از علوم متعارفه پيش مردم نخوانده ام و به مدارس وارد نشده ام.

و خواهرش عزيه خانم در كتاب تنبيه النائمين صفحات 4و 34 و44 مي نويسد كه او تحصيل نموده و امي نيست. و چه كسي نزديكتر از خواهر است كه چنين برادر خود را رسوا نموده است.
ازليها نيز از قول يحيي ازل بر اين حقيقت معترف بودند و در نوشته هايشان علاوه بر اين مطلب افشاگريهاي غير قابل انكاري دارند كه بر كذاب بودن دعوي بها دلالت مي كند و دليل روشن بر تحصيل كردن بها اينكه پدر او ميرزا بزرگ نوري يكي از عناصر دولتي و اشراف بوده و همه خواهرها و برادرهاي بها را تحصيل كرده بار آورده است چگونه ممكن است حسينعلي را به مدرسه نفرستاده باشد.

در يكي از سخنان بها آمده است: معني استقامت آنكه ناس آگاه مي شود و به يقين مبين بدانند كه بعد از ظهر اعظم بظهور محتاج نبوده و نيستند. نقطه اولي يعني مبشر جمال كبريا ناس را بشارت داد تا قلوب را پاك سازد و مهيا نمايد و پس از آن مي گويد هر هزار سال پيامبري ظهور مي كند پس چرا در پيش گفت بعد از ظهور اعظم محتاج به ظهوري نبوده و نيستند؟!

بهائيان معتقدند اگر پيامبري دروغين ظاهر شود چهل شبانه روز طول نمي كشد كه خداوند او را سر به نيست كرده و نابود مي سازد و اين اعتقاد را بر گرفته از قرآن مي دانند و از بيانات بها در كتاب ايتان نيز چنين مطلبي استنباط مي شود. در حاليكه در اشراف صفحه 164 مي نويسد: نفسي از اهل سنت و جماعت در جهتي از جهات ادعاي قائميت نموده قريب صد هزار نفر اطاعتش نمودند و به خدمتش قيام كردند قائم حقيقي بنور الهي در ايران قيام بر امر فرمود شهيدش نمودند و بر اطفا نورش همت گماشتند.

منظور بها از آن نفس غلام احمد قادياني است كه در هندوستان ادعاي مهدويت كرد و بدين طريق نكته سر به نيست شدن را فراموش كرده و مطلب ديگري را نيز به اثبات مي رساند و آن اينكه خود بها در اينجا مقر به مهدي بودن باب شده و سئوال اينجاست كه اگر باب مهدي بوده است پس خود بها در اينجا مقر به مهدي بودن باب شده و سئوال اينجاست كه اگر باب مهدي بوده است پس خود بها چه كاره است. در حاليكه بارها خود بها و عبدالبها ادعاي باب را بشارتي براي پديد آمدن مهدي قلمداد كرده اند و او را مبشر ظهور ناميده اند و نائب امام زمان خواندهاند.

فرصت اندك است و مطلب بيش به همين چند بيان كفايت مي كنم. براي روشن دلان و بلند انديشان كافيست

صحبتي با بهائيان

شما دوست عزيزي كه بهائي هستي همانقدر كه توانسته اي با اراده خود خواننده اوراق و سطوري باشي كه سوي تشكيلات براي تو منع شده نمايانگر عزت نفس و روح خداجوي توست و تو با چنين همتي ترك تعصب و تحري حقيقت كرده اي و تو با مقايسه مسلك خود با اديان ديگر دين را مطابق علم و عقل پذيرفته اي و تو با چنين حركي از اغوا تشكيلات خود را رهانيده اي دوست ارجمند: بهائيت دين نيست و فقط هنگامي اين حقيقت شيرين را با تمام وجود مي پذيري كه حقيقت اسلام و حتي ساير اديان را درك نمايي.

اسلام آن نيست كه در كتب به اصطلاح امري و تبليغات سو تشكيلات براي تو ترسيم شده، بهائيت جز خفت و غفلت چيزي براي گروندگان خود به ارمغان نياورده است بهائيت غيرت و و حيثيت پيروان خود را خدشه دار نموده.
اين مسلك منحوس نهالي است كه به دست شوم و سياسي ستمكاران تاريخ نشانده شده و تو با انديشه اي باز و ديدي وسيع مقام و منزلت معنوي خويش را در گرو تحقيق و تجسسي بي طرفانه باز خواهي يافت و از زمره مسخ شدگان و شوندگان تاريخ خارج خواهي شد.

غرور و افتخاري كه بر اثر تبليغات شديد در تو ايجاد نموده اند كاذب و تو خاليست و تو زماني بر اين واقعيت آشكار پي خواهي برد كه لذت افتخار واقعي را بچشي و از اينكه خود را از دوستان حضرت علي عليه السلام و ساير ائمه معصومين عليه السلام بنامي احساس قدرتي فوق العاده نموده و با خاطري آسوده و مطمئن دينداري و ايمان خويش افتخار خواهي نمود.

آنچه كه در بهائيت تو را به خود جذب نموده آيا جز مناجاتها و راز و نياز با خداست كه كلمات زيبا و فريبا را در كنار هم گردآورده و جملات نغز و دل انگيز آفريده يا آنكه شعارهاي زيباي صلح عمومي و وحدت عالم انساني است كه اميدوارات نموده است و لابد تعاليم اخلاقي نيز مضاف بر اينها …

اما اگر صحيفه سجاديه حضرت سجاد عليه السلام را كه راز و نياز او به درگاه الهي است مطالعه مي كردي و يا اينكه اگر مناجات جانبخش و جانگداز حضرت علي (ع) را كه به نام دعاي كميل معروف است مي شنيدي و اگر چنانچه ساير ادعيه اسلامي كه در سحرگاهان به صورت دلنشين تلاوت مي شود گوش جان مي سپردي پي مي بردي كه تمام آن كلمات و جملات زيبا تلخيصي از همين ادعيه مبارك است. و با گفت شعار تمام اديان و حتي تمام گروهها و فوق مختلف دنيا صلح و دوستي و اتحاد و اتفاق است و آن در ديانت بزرگ و بي نقصي چون اسلام صدها بار بيشتر و مهمتر تاكيد شده است و در بهائيت چيزي جزء شعار نيست.

و درباره تعاليم اخلاقي كه براي بهائيان دوازده گانه اند بايد گفت اسلام هزاران تعليم اساسي و بنيادي دارد كه جزئي ترين مسائل را در بر مي گيرد و انسان را در هاله اي از ابهام تحت اختيار خويش رها نكرده و او را همواره رهنما و رهگشاست.

اسلام ديانت مقدسي است كه با كتاب آسماني و احكام متين و متقن خود صريحا تكليف پيروانش را روشن نموده و تعليمات نازله در همان سالهاي پر بركت عمر حضرت محمد صلوات اله عليه بر مردم ابلاغ شد اما در بهائيت احكام و مباني نه تنها به طور كامل نبوده بلكه بسيار جزئي و ناقص صادر شده است و بسياري از آنها در زمان جانشيني عبدالبها و شوقي افندي تعويض و تصحيح شد و بالاخره صادر نمودن احكام را به بيت العدل موكول نموده اند و سئوال اينجاست كه پس تكليف كساني كه در اين دوره زندگي مي كنند و هنوز بهائيت عالم گير نشده چيست؟ ديني كه به مرور احكام آن تكميل شود آيا قابل ترديد نيست؟!

اينجاست كه مي رسيم به وعده و وعيدهاي كاذب كه در سال دو هزار چنين و چنان مي شود و عنقريب فوج فوج اقبال خواهند نمود و از اين گونه دلداريها و دلگرميها …

سالهاست كه در پيامهاي مرسله از حيفا نويدها و بشارات به بهائيان مي رسد در واقع با اينكه ابر قدرتهاي دنيا پشتيبان آنانند و با وجود پيشرفته ترين وسايل ارتباط جمعي در عصر توسعه و صنعت بايد گفت نه تنها هيچگونه ترقي و تعالي نيافته بلكه به لطف خدا تنزل يافته است و جز در بين بهائيان شناخته شده نيست و مثل هزاران فرقه ديگر طبل تو خاليست …

بخش دوم

اصول دين در بينش اسلامي و بينش بهايي

بينش اسلامي به سه اصل كلي معتقد است كه آنها از اين قرارند:
1- توحيد
2- نبوت
3- معاد
عدل و امامت نيز دو اصل اعتقادي در مذهب شيعه هستند و چون كه بهائيت مذهب شيعه را به عنوان اسلام حقيقي تصديق مي كند اين دو اصل را نيز اجمالا مرور خواهيم نمود.
 

1- توحيد

در جهان بيني اسلامي توحيد يعني خداپرستي لم يزل يكتا بوده و لايزال خواهد بود، بي نياز از همه چيز است زيرا مافوق همه قدرتهاست، لم يلد و لم يولد مي باشد و نبايد به اين ذات لايدرك شرك ورزيد، توحيد يعني شريك قائل نشدن براي آن كمال مطلق، ذات حق قدرت بي منتها است، خالق كل جهان هستي است، حيات مي دهد و ممات مي بخشد خلق مي كند و خلق نمي شود، مي ميراند و عدمي نيز براي ذات اقدسش وجود ندارد همه چيز در تحت اراده اوست.

اصول دين در فرقه ضاله بهائيت نيز چيز جدايي از بينش اسلامي نيست و همانطور كه گفته شد اعتقادش بر پنج اصل متين است، بحث توحيد هم در بهائيت ظاهراً همان توحيد در اسلام است يعني خداپرستي در بهائيت مفهومي جز خداپرستي ندارد.

يكتا بودن خالق هستي و پرستش ذات حق اصل او و حرف اول است، بهائي ظاهراً معتقد است كه نبايد براي خداوند باريتعالي شريكي قائل شد.

 

نگرشي بر مفهوم شرك

شركت معاني مختلفي دارد و از ديدگاههاي متفاوتي قابل بحث و بررسي است.

شرك در ذات حق

مذهب شيعه وقتي مي گويد ذات حق يكتاست يعني شريك ندارد. يعني همتا ندارد و قابل مقايسه باهيچ موجودي نيست زيرا تمام موجودات، موجود اراده او هستند و تمام هستي از هستي او هست گرفته اند كه اين نوع اعتقاد در اعتقاد بهائيان نيز ظاهراً به همين شكل است.
 

شرك در صفات حق

خداوند در قرآن مجيد و معصومين در دعاي جوشن كبير خدا را با هزار اسم و صفت معرفي نموده است اگر خواب به آن صفات و آن اسما دقيق شويم مفهوم توحيد را به احسن وجه در مي يابيم يعني با معني واقعي خداپرستي آشنا مي شويم و تازه مي فهميم كه با تمام اين تفاصيل باز آن خالق كل هستي آن وجود بي نياز را هرگز درك نخواهيم نمود و اين هزار اسم و صفت در قالب كلام آمده و اگر بخواهيم نامها و اوصاف الهي را به شمار آوريم هرگز نخواهيم توانست و انسان چون در حدي نيست كه به مفهوم واقعي خدا را بشناسد تنها به اوصاف و اسمائي كه در كتب آسماني خداوند خود را بدانها ناميده اكتفا مي كنيم چنانچه در قرآن مجيد مي فرمايد: بهترين نامها از آن خداست، بنابراين او را با اين نامها بخوانيد و به آنها كه در زمينه نامهاي او كجرو و كج انديش هستند اعتنا نكنيد به زودي به كيفر آنچه كرده اند خواهند رسيد.

اما در بهائيت باب و بها اسما و صفات الهي را به خود و به هر كس كه دوست داشتند نسبت داده اند و مدعيند كه توحيد و خداپرستي حقيقي را هنوز هيچكس درك ننموده وتا بحال انسان هر چه در اين باره آموخته دور از حقيقتي عميق است و به راحتي تمام التقاب و اسماء خدا را به بشريت منتسب نموده اند. بطوريكه بي ترديد يك معتقد واقعي به مسلك آنها حس ميكند مي تواند خدا باشد و اگر ساير پيامبران، خدا را يك ذات لا يدرك معرفي نموده اند امروز ديگر بر همگان روشن شده كه اينطور نيست و انسان به مرور به يك حقيقت دست خواهد يافت و آن اينست كه هر انسان بي نقص و كاملي مي تواند خود را پروردگار خود و پروردگار كل جهان بداند، چنانچه در آيات بسياري كه به قول خودشان از «فم مشيت رحمن» باب و بها نازل شده به صراحت به ربوبيت و الوهيت خود اشاره كرده و خود را اصل قديم و رب جليل معرفي نموده كل جهان هستي را ساخته يد پرقدرت خود دانسته و شعار و من صرير قلمي خلقت السموات و الارض سر داده اند يعني تا كنون هر چه پيامبران در راه القاي مسئله خداپرستي و منع شرك در جلال و جبروت حق به عالم بشريت كوشيده اند همه را يكباره فرو ريخته و خود را «اني انا الله» معرفي نموده و هر چه صفات خدا را بر خود گرفته اند.

مثلا باب در نامه خود به يحيي ازل (برادر بها و جانشين باب به وصيت خود باب) چنين مي نگارد: هذا كتاب من الله الحي القيوم قل كل من الله يبدئون قل كل الي الله يعودون)
ترجمه:
اين نامه ايست از خداي زنده و بر پا دارنده جهان (باب) (به سوي خداي زنده و برپا دارنده جهان (صبح ازل) بگو) همه از خدا آغاز مي شوند و همه بسوي او بر ميگردند.

و جالب اينجاست كه همين يحيي ازل كه باب او را خداي زنده و برپا دارنده كل جهان معرفي مي كند بها بر او لعنت فرستاده و مي گويد:
«بگو اي بي انصاف، نفسي كه هزاران ازل به كلمه اش خلق شده، آيا مي شود از او اعراض نمود1» و بهائيان خود از اين مجمر بخوانند كه چگونه خدايي (باب) به خدايي (يحيي ازل) اشاره مي كند و خدايي ديگر (بها) او را بنده ذليل خويش مي خواند.

القايي كه بها به خود نسبت داده است و به كرات در الواح و آياتش ديده مي شود اينست كه خود را حق جل جلاله با علم يفعل ما يشاء و يحكم ما يريد دانسته، خود را مكلم طور (كسي كه با حضرت موسي سخن گفت) فرستاده جبرئيل بر حضرت رسول (ص) و قيوم الاسما سلطان بيان (پادشاه كتاب باب) و نازل كننده بيان و كنز مخزون . و اراده اله و مشيت اله، اقلم اعلي و مظهر اسما و صفات خدا و مظهر نفس اله و مشرق امر خدا و مولي الوري و سدره المنتهي ناميده است. و در بسياري از نامه هاي خود از جمله چنين به پيروان خود عنايت كرده است:

جناب حيدر قبل علي و محمد قبل حسين عليها بهائي و يا اينكه مي گويد البها المشرق من افق سما عنايتي عليكم عنايتي عليكم  و به غلامعلي نامي از مريدانش مي گويد: عليك و عنايتي و نامه هاي خود را به جاي نام خدا به نام خود شروع كرده و به جاي بسم الله الرحمن الرحيم مي گويد: باسمي المهيمن علي الاسماء يا «باسمي المشرق من افق البلا» اين تعابير از اين عنصر ناپاك منافات با ايه شريفه دارد كه در سوره اعلي مي فرمايد سبح اسم ربك الاعلي.
گفتيم كه بها و باب معتقدند كه مراتب توحيد را تا به حال كسي درك نكرده بها ميگويد:
«لعمري الي حين، معني توحيد حقيقي معلوم نه و از قبل احدي بر آن فائزنه لو تريدان تعرف قدس نفسك عما سمعت ثم اسئل» به جان خود تا كنون معني توحيد حقيقي براي كسي معلوم نشده و هيچكس از پيشينيان بر آن نرسيده و اگر تو مي خواهي بفهمي فكرت را از سخنانيكه شنيده اي تخليه كن سپس از من بپرس.

همچنين در صفحه 122 به گروه شيعه بالخصوص طعنه زده مي گويد: اين فرقه معني توحيد حقيقي را درك نكرده اند.

واقعا انصاف دهيد آيا معني توحيد با دزديدن القاب خدا و منتسب كردن به يك بشر نيازمند مي تواند معني درستي باشد كسي مي تواند چنين ادعايي بكند كه درباره توحيد كتابهائي و آياتي نازل كرده باشد كه به كلي پيشينيان هر آنچه درباره توحيد آموخته بودند فراموش كنند آنكه فقط به خاطر اينكه كسي هر چه صفات و اسما الهي است به خود نسبت داده و مي گويد اين معني توحيد است مردم بپذيرند كه اينگونه توحيد از هر شرك و بت پرستي بدتر است.
بد نيست به آيات ديگري از باب و بها اشاره كنيم تا ببينيم چگونه توحيد را معني كرده دلايل و براهين آنها چيست؟ در لوح علي بها از بندگانش شكوه مي كند:
«غو الذي نفسي بيده لم يكن اليوم ظلم اعظم من ان الذي ينطق في كل شان باني انا الله لا اله الا هو ارادان يثبت العباده با نه يكون مقتدرا بان يبذل اسما من الاسما»
ترجمه
: سوگند به آنكه جانم در دست قدرت او است امروز ستمي بزرگتر از اين نمي شود كسيكه همواره مي گويد من خدايم و جز من خدايي نيست خواسته است كه بر بندگانش ثابت نمايد كه مي تواند نامي از نامهاي يكي از شما را عوض كند (اما آنها قبول نمي كنند.)

و در تكميل مراتب توحيد بها در كتاب بديع به نقل از باب مي گويد: «لا اله ال هو لا اله الاانت لا اله الا انا لا اله الا الذي لا اله الا اياي رب العالمين جميعا لا اله الا اياك رب العالمين جميعا».
ترجمه
: «خدايي نيست مگر او، خدايي نيست مگر تو، خدايي نيست مگر من، خدايي نيست مگر آنكه خدايي نيست مگر مرا پروردگار همه جهانيان، خدايي نيست مگر ترا پروردگار همه جهانيان»

به قول آقاي موسوي مي فرمايد: اگر توحيدتان تكميل نشد سه مرتبه بخوانيد تا تكميل شود، در ادامه مي فرمايد: بپائيد خود نگيريد كه الذي موصول است بدون صله چطور استعمال شده و (اياك) و (اياي) چطوري ضمير نصبند و در جاي ضمير رفع استعمال شده اند. (و چون قصد توهين نداريم ادامه صحبتهاي آقاي موسوي را نمي نويسم.)

اما اين نكاتي چند از اظهار الوهيت و ربوبيت بها و باب بود و ما اشراه اي به آنها كرديم تا خوانندگان عزيز خود انصاف دهند و بگويند اگر اينها شرك نيست پس معني شرك چيست؟!

 

شرك در عبادت حق

در اين نوع بررسي شرك نيز، اعتقادها از هم منفك مي شود. مثلا در اعتقاد وهابيان پيشاني نهادن بر روي مهر در هنگام نماز شرك است و يا بوسيدن كتاب قرآن شرك است، رو به مزار مطهر امامان و پيامبران ايستادن و دعا خواندن نيز شرك است. اما در مذهب شيعه توسل جستن به امامان و پيشاني بر مهر نهادن و بوسيدن كتاب قرآن شرك محسوب نمي شود چون همه اينها براي نزديك شدن روح انسان به عالم لاهوت و در واقع پرستش خداست. زيرا هنگاميكه بر مزار امامان مي ايستد و دعا مي خواند آنها را پرستش نمي كند به آنها عشق مي ورزد زيرا ملهم معتقد است اسلام به وسيله اين بزرگواران گسترش يافته و پايدار مانده است. اما قبول دارد كه امامان و پيامبران وسيله بقاي اسلام بودند نه فاعل نگه دارنده بالاخره اگر مسلمان شيعه قرآن را مي بوسد به دليل اين است كه آن كلام خداست و اگر پيشاني بر مهر مي گذارد باز به معني پرستيدن خود مهر نيست بلكه مهر وسيله ايست كه او را ياد مرگ مي اندازد و برگشت او به سوي خدا، چرا كه انسان از خاك موجود و به خاك باز مي گردد اما در نهايت انسان خلق شده خدا به وسيله خاك است و اگر به خاك برگردد به سوي خدا باز مي گردد و باز خشوع و خصوع انسان در مقابل خداست يعني من مشتي خاك بيش نيستم.

وسيله هايي كه انسان را به خدا ارتباط مي دهند از آنجهت قابل ارزشند كه انسان را بيشتر به خدا نزديك مي كنند. اين اعتقادها همه توسل جستن به وسيله ها براي رسيدن به خداست نه آنكه معتقد باشند به اينكه مثلا حضرت محمد (ص) جدا از خدا نيست. يا اينكه مهر پرستي و كتاب پرستي كنند.

شرك در عبادت شيعه به اين شكل است كه وقتي مي گويد سبحان الله يعني پاك و منزه است خدا، نه آنكه پاك و منزه است خدا و پيامبرش و يا پاك و منزه است خدا و خاكش، پس عبادت فقط و فقط خدا را مي پرستد و اگر مثلا مي گويد: يا حضرت محمد (ص) و يا اينكه ائمه اطهار را با سوز دل صدا مي كند در وراي فرياد او چيز ديگري نهفته است و آن اين است كه يا حضرت محمد (ص) تو كه در نزد خدا قرب و منزلت داري، تو كه در نزد خدا آبرومندي از او براي من ياري بطلب. اين خواهش را از جسم حضرت محمد نمي خواهد چون معتقد به بقاي روح و پرواز به عالم ديگر است از روح آن بزرگوار طلب ياري مي كند چرا كه مي داند در عالم ديگر روح پاك آن حضرت همجوار خداست و اما چرا مثل وهابيان فقط و فقط نام خدا را نمي آورد مستقيما از خود او طلب ياري نمي كند كه راه را دور نكرده باشد؟ به چند دليل يكي مسئله خضوع و خشوع شيعه است در مقابل پيامبر اكرم (ص) و ائمه اطهار (ع) دوم عشق و اعتقاد است كه به هستي آن بزرگواران دارد، زيرا همانطور كه قبلا گفتيم معتقد است كه آن بزرگوار فاني نشده اند، به علت اينكه برگزيدگان الهي هستند تنها كساني مي باشند كه انسان مي تواند هيچ ترديدي به همجوار بودنشان با ذات حق و فنا ناپذيرشان اعتراف كند، سوم، اعتقاد ديگر شيعه بر آن است كه تا روز قيامت نام اوليا خدا بر روي زمين بلند باشد. در اين قسمت مطالبي كه بزرگان از جمله مرحوم استاد مطهري در مورد شفاعت نوشته است مراجعه شود و مطالب تكميل گردد.

اگر آنها نيز مثل همه انسانهاي ديگر نامشان بلند و برقرار نباشد، پس مسئله الگوپذيري انسان چه مي شود و فرق مقام دنيوي انسان با آنها در چيست؟ پس به دليل اينكه آنها مقامي بالاتر از انسانهاي معمولي دارند بايد مزاري متفاوت از ساير بندگان داشته باشند و آوازه آنها نيز بايد عوام متفاوت باشد.

اما باز در مقايسه دنيوي بودن مظاهر مقدسه با انسانهاي ديگر نبايد به خطا رفت دنيوي بودن مظاهر مقدسه توام با يك جاذبه روحاني است و گر نه اشخاصي كه در اين دنيا ارزش و مقام والايي دارند بسيارند، حكما، شعرا، فلاسفه بزرگ مخترعين و مكتشفين همه از مقام و مرتبه بالاتري از انسانهاي ديگرند اما اگر شيعه نام برگزيدگان الهي را بلند نگه مي دارد از جهت الهي بودن آنهاست نه تنها مقام و نام دنيوي آنها تمام بزرگان عالم از انوار تابان آنها بزرگان حقيقي نور گرفته اند و اگر نامي از آنها باقيست هرگز و هرگز قابل مقايسه با نام پيامبران و امامان نخواهد بود.

اما اعتقاد بهائيان در اين نوع شرك، شكل ديگري دارد، بهائيان معتقدند چون انسان در حد ارتباط گيري مستقيم با خدا نيست اگر نام بها يا عبدالبها (پسر بها) را در طلب ياري و طلب تائيد صدا كنند، بهتر است.
البته نه اينكه خدا را فراموش كنند بلكه از آن جهت كه بها را داراي قدرتي مافوق همه قدرتهاي دنيوي و او را بالاتر از همه انبيا مي دانند او را بيشتر از خود خدا صدا مي كنند و معتقدند كه براي تقرب به بارگاه الهي توسل جستن به بها عين رسيدن به خداست. اين اعتقاد با اعتقاد اهل تشيع كه به پيامبران و امامان توسل مي جويند موافق نيست بلكه بايد گفت عبادت بهائيان به سوي بها و خداست يعني چيزي بس بالاتر از توسل جستن است. يعني پرستش بها در حد خداست بها علاوه بر اينكه مي گويد نام مرا به بزرگي ياد كنيد، خود را برتر از تمام پيامبران گذشته مي داند و معتقد است كه در آينده نيز هر چه پيامبر بيايد تا 500 هزار سال تحت لواي امر او احكام خواهد آورد يعني شخصيت عظيمي چون او بعد از پانصد هزار سال ديگر خواهد آمد.

ايشان در كتابها و و خطبات مهم خويش خود را خدا ناميده است از جمله در كتاب مبين صفحه 21 مي گويد: قل لا يري في هيكلي الا هيكل الله و لا في جمالي الا جمال الله و لا في كينوتني الا كينونته و لا في ذاتي الا ذاته و لا في حركتي الا حركته و لا في سكوني الا سكونه و لا في قلمي الا قلمه العزيز المحمود.
يعني:
در هيكل (قيافه و اندام) من ديده نمي شود مگر هيكل خدا و در جمالم ديده نمي شود مگر جمال خدا و در كينونتم ديده نمي شود مگر هستي او وئ در ذاتم ديده نمي شود مگر ذات او و در حركتم ديده نمي شود مگر حركت او و در سكونم ديده نمي شود مگر سكون او و در قلمم ديده نمي شود مگر قلم او كه غالب و پسنديده است …
و در كتاب مكاتيب صفحه 254 عبدالبها (عباس افندي) در جلد اول مي گويد: جمال مبارك در قصيده ورقائيه مي فرمايد

كل الالوه من رشح امري تالهت و كل الربوت من طفح حكمي تربت
ترجمه:
همه خدايان از رشحات فرمانم به خدايي رسيدند. همه پروردگاران از لبريزي حكمم پروردگار شدند.
و باز در لوح علي در جواب برادرش كه با او رقابت مي كرد و او نيز داعيه هاي بها را به خود نسبت مي داد مي گويد:
«چون اين شمس بديع اعلي را از افق فجر طالع و به نغمه اني انا حي في افق ابهي ما بين ارض و سما ناطق ديد لذا تعجيل نموده و من حيث لا يشعر به اين كلمات تلكم نموده كه شاني فوق شان الله از براي خود ثابت نمايد و هذا لم يكن ابدا لان مادونه مخلوق بامره منجعل بارادته…»
ترجمه:
چون سيد ميرزا يحيي ديد من پيشدستي كرده و مقام خدايي را برداشته ام و خود را خداي زنده خوانده ام شتاب زده شده و مقام بالاتر از خدايي به خود بست تا بالا دست من باشد و نفهميد كه من بالاترين مقامها را ادعا كرده ام چون بالاتر از مقام خدايي مقامي نيست زيرا كه چه غير اوست قهرا بنده ذليل و آفريده او خواهد شد و به دستور او بوجود آمده و به اراده او از نيستي به هستي رسيده پس بالاتر از مقام خدا مقامي نيست تا كسي براي خود ثابت كند و مقام را هم كه بنده برداشته ام.
«و هذه لم يكن ابدا لان مادونه مخلوق مامره منجعل بارادته متحرك باذنه و ما بعد الا عبده و رعيته و خلقه و بريته و عباده هل يكون فوق شان الله شانا ليثبته احد لنفسه و انه تام بنفسه لنفسه في علو نفسه مقام الذي لا فوق و لا تحت و لا يمين و لا يسار و لا امام و لا خلف الخ» .

آيا مقام الوهيت و ربوبيت با اين گفتار با مقام بشري بلكه كمتر برابري نمي كند؟!! اما بهائيان مستقيما نمي گويند او خداست چون در لوح علي از قول باب و در جواب كساني كه بر او اعتراض كرده و از جمله برادرش يحيي ازل كه دشمن سرسخت او بود ميگويد: «قد تنزلت حتي1 قلت انني انا ذره مثل ما اني قلت انا رب و مربب كل ذي رب لاستغفرن الله من كليتهما واني الي الله لمن الراجعين» و در اين جا خود را بسيار پست تر از خدا معرفي مي كند و در ضمن خود را نيز خدا مي داند و از هر دو گفته خويش توبه مي كند.

بهر حال باز تكليف بهائيان را روشن نمي كند كه واقعا ناچيزتر از خداست يا خداست. اگر ناچيزتر است پس چرا توبه مي كند و اگر نيز خداست باز چرا توبه مي كند؟ بهائيان در اين باره اعتقادات مختلفي دارند با وجود اينكه در مطالب گذشته طبق اسناد معتبري ثابت كرديم كه ادعاي خدايي كردن بها محرز است اما اختلاف نظر در بين آنها در اين باره فراوان است، عده اي عامي و تقريبا بي سواد مثل يكي از دائيهاي اينجانب اگر كسي بگويد بها با خدا فرق نمي كند، بها را به باد فحش مي گيرد و در صورتيكه با او كاملا پايبند و معتقد است اما دائي كوچكتر كه با سوادتر و معتقدتر است مي گويد: «عزيزم ما هنوز در حدي نيستيم كه به مقام آن حضرت پي ببريم»

و افراد ديگر به شكلهاي ديگر پاسخ مي دهند، يكي مي گويد بها فقط پيغمبر است يكي ميگويد بها صاحب زمان است. يكي مي گويد بها با خدا فرقي ندارد همانگونه كه ساير پيامبران نداشتند، يعني حرف آنها حرف خداست و حكم آنها حكم خداست، اين اختلاف نظرها از دوگانگي صحبتهاي خود بها ايجاد شده است. اما مبين آيات و آثار او كه پسرش عبدالبها مي باشد در تكميل اين گفتگوهاي متفاوت دركتاب مهم خويش به نام مفاوضات، بها را اينگونه معرفي ميكند: خورشيد مستقيما مي تابد و بر آئينه قلب همه انسانها يكسان تجلي نور مي كند حال يكي آئينه قلبش پاك است و غباري ندارد بيشتر نور مي گيرد يكي آئينه قلبش كدر است كمتر و يكي آنقدر آئينه قلبش آلوده است كه نور را پس مي دهد. اما چون آئينه قلب بها پاكترين آئينه هاست نور آفتاب را به تمامه در خود متجلي ساخته است و در نتيجه فرقي نمي كند كه كسي روبروي اين آئينه باشد يا نور آفتاب مستقيما بر او بتابد در هر صورت نور، نور آفتاب است يعني كسي نمي گويد آئينه بر من تابيده است مي گويد آفتاب تابيده و اين انعكاس نور از طريق آئينه نور را بي كم و كاست منعكس مي كند.

پس نور خدا و نور بها يكي است. (البته اين تلخيص سخنان عبدالبها بود) دو اشكال بر اين مثال وارد است. يكي اينكه اولا تشعشع نور مستقيم آفتاب كجا؟ و آئينه كجا، مثلا اگر آئينه در معرض نور را به خود بچسبانيم ممكن است كمي گرممان شود اما اگر كمي نزديك آفتاب شويم آفتاب از هستيمان ذره اي به جا نمي گذارد و خاكستر مي شويم. پس نمي توان گفت نور آفتاب نور آئينه فرق ندارد. ثانيا اگر اين مثال مصداق داشته باشد مي بايست همه پيامبران اينگونه باشد. مگر نغوذبالله آئينه قلب حضرت محمد (ص) كدر بود و غبار داشت؟ پس چرا هرگز خود را در حد خدا معرفي نكرد؟ بحث در اينجا بود كه بهائيان در عبادت خويش فرقي بين بهار و خدا نمي گذارد و بايد هم چنين باشد چون دستور خود بها بر اينست و شرك در عبادت اينگونه ثابت مي شود. البته اين نوع پرستش بسي آنطرفتر از شرك در عبادت است وحتي خود توحيد خدشه دار مي سازد.

اما براي اينكه به زبان خود بهائيان سخن گفته باشيم آنها را به اين خطاي بزرگ و اين كفر عظيم متذكر مي شويم در پاسخ ممكن است بهائيان بگويند اين اشتباه محض است ما او را خدا نمي دانيم بلكه او را از خدا جدا نمي دانيم. بهر حال در اصل موضوع و اعتقاد به توحيد فرقي نمي كند.

بهائيان وقتي به دعا و مناجات و نماز مشغول مي شوند به بها راز و نياز نمي كنند و مستقيما نام خدا را مي برند و حتي معتقدند كه هنگام نماز نبايد هيچگونه عكس روبرويشان باشد چون نماز مخصوص ستايش خداست اما كدام بهائي است كه در هنگام نماز به ياد بها نباشد و در خيال خود او را تجسم نكند. مثلا وقتي در تسبيح خود بجاي الله اكبر مي گويد الله ابهي چه معني دارد؟ از آنجائيكه ابهي يكي از اولين القاب و نامهاي بها است منظور از اين تسبيح اين است كه خدا و بها نه آنكه به لفظ كلمه توجه شود. مفهومش اين باشد كه خدا روشنگر است پس نتيجه گيري كلي بايد گفت بها به عقيده بهائيان جدا از خدا نيست و به عقيده خود بها، خود خداست و اين اصل توحيد را مخدوش ساخته است اما از آنجائيكه هميشه تمام گفته هاي چند بعدي است اگر با بهائيانت بحث شود راجع به توحيد پرسيده شود درست همان توحيدي را شرح مي دهند كه اهل تشيع برآنند يعني يكتا بودن خدا، بي نياز بودن خدا و خالق بودن خدا را درست به همين شكل قبول دارند اما در عبادت به ثنويت مي رسند چنانچه بها در يك لوح براي عيد مولود خود نازل كردكه مي گويد: «اليوم يوم فيه ولد من لم يلد و لم يولد» خلاصه مضمون و بر طبق اين مضمون نبيل زرندي كه اسمش ملا محمد است و آخر عبدالبها با او بد شد و او را به دريا انداخت و غرق كرد بدست خود يا اتباعش وجه شهرت دارد كه او خودش را غرق كرده اين نبيل در اشعار خود سروده كه:

مستعد باشيد ياران مستعد             جا شاه لم يلد يولد ولد

عشقي كه بهائيان به بها دارند با عشقي كه مسلمان حتي به خدا دارند قابل مقايسه نيست. عشق و پرستش آنها خود نوعي شركت است اما خود آنها را به خطا افكنده و شكل منطقي به آن داده است و تنها منطقشان در اين باب اين است كه او مظهر مقدسي است كه تمام انبيا به او بشارت داده اند پس بايد كه مقامش بالاتر از همه انبيا باشد اين بالائي مقام گيريم كه درست است، آيا درست است كه با ذات حق انفكاك ناپذير باشد؟ و يا او را خداي متولد شده بدانن

ستايش مخصوص خداست

اعتقاد اسلام بر اين اصل استوار است كه خداوند ذات لايدرك و لاشريك له است و ليس كمثله شي و لا يغرب عن علمه شي و مكون كلشي و محوله و محيي كل شئي و مميته و خالق كل شئي و وارثه همه مخصوص خداست. پس چگونه مي شود چنين پروردگاري را در درجه دوم از عبادت ياد كرد؟ گذشته از اين، سئوال مهمي پيش مي آيد، مگر نه اينست كه بهائيان اسلام را دين منسوخ شده مي دانند و مكتب بها را كاملترين دين عصر جديد، و به مراتب وجودي انسان نيز در ارتباط با احكام اديان معتقدند. پس چگونه است كه در دين منسوخ شده و ناقص (اسلام) مستقيما انسان با خدا مرتبط است و پيامبران را وسيله تقرب مي داند؟ اما در دين جديد و كامل «بها» مرتبه وجودي انسان تنزل كرده و در حدي نيست كه مستقيما با خدا ارتباط حاصل كند؟ در اسلام ستايش فقط مخصوص خداست چگونه در بهائيت اين اصل تغيير يافته و ستايش را مخصوص خدا و بها نموده است.

در سوره آل عمران آيه 64 قرآن كريم در اين باره مي فرمايد: «تعالوا الي كلمه سوا بيننا و بينكم ان الا نعبد الا الله و لا نشرك به شيئا و لا يتخذ بعضا اربابا من دون الله»

بيائيد بسوي يك كلمه و يك عقيده مشترك ميان ما و شما و آن اينكه جز خدا چيزي نپرستيم و چيزي را شريك خدا قرار ندهيم و بعضي از ما بعضي ديگر را مطاع و ارباب خود نشمارد.

چقدر شيرين و دلچسب فرمود و همه را به سوي خود دعوت نمود. اي واي بر ما كه در اين دنيا به كسي جز او توكل كنيم و ارباباني براي خود اختيار نمائيم.

قرآن كريم اين چنين آواي رساي خويش را به سمع دنيا مي رساند.

 

گفتاري در خضوع و خشوع بندگان و بالاخص پيامبران نسبت به ذات حق

ما مي دانيم كه پيامبران انسانهاي انتخاب شده اي از نزد حقند كه خداوند بوسيله آنها پيامهاي دستورات خويش را به انسانها مي رساند. و مي دانيم كه اين پيامبران هيچ فرقي با ساير بندگان ندارند آنها رسالت دارند كه احكام و دستورات الهي را طبق مقتضيات هر زمان در روي زمين ابلاغ نمايند و هرگز هيچ پيامبري نيامده كه خويش را مكلف به اجراي آن احكام كه خود آورند. آنست نكند. يعني پيامبران خود اولين مجريان احكام الهيند و در عين حال اولين تربيت شدگان از سوي مربي حقيقي اند و اين يك قانون است و اگر غير از اين باشد. هيچكس عمل به احكام نمي كند. آنها ناقل كلام خدا هستند و به وسيله همان كلام بيش از تمام بندگان به حمد و ستايش خداوند لاشريك له مي پردازند. چنانچه روايت هاي زيادي از پيامبران سالفه موجود است كه همه و همه جز به پرستش حق و راز و نياز شبانه روز با او ني پرداختند. پيامبران خود نيز در اكتساب علو مقام بودند به همين دليل تمام اعمال و افعال آنها در جهت رضاي الهي بوده است.

آنها عاشقانه در مقابل ذات هستي آفرين به دعا و راز و نياز مي نشستند و مجنون وارانه به گريه و زاري مشغول و با عجز و انابه به حمد و ستايش او مي پرداختند. آنها حتي در بعضي اوقات مورد انتقاد خود قرار مي گرفتند مثلا حضرت موسي (ع) وقتي به آن پيرمرد كه به زبان عاميانه خويش با خدا راز و نياز ميكرده ايراد مي گيرد وحي مي رسد كه نبايد مانع شوي باز مي گردد و مي گويد هر چه دل تنگت مي خاهد بگو و از اينگونه مطالب فراوان از ناحيه پيامبران شنيده شده است و در اسلام نيز كه ما معتقديم كاملترين دين است پيامبر اكرم صلوات اله عليه بارها و بارها از طرف خدا مورد تذكر واقع شده است. مثلا وقتي به ايشان در مدينه جسارت مي شود و او را ابتر و عقيم ميخوانند حضرت محمد (ص) مكدر مي شود و به سبب حزن ايشان سوره كوثر نازل مي شود. يعني نبايد ايشان مخزون مي گشت. پس نتيجه مي گيريم پيامبران خود اولين تربيت شوندگان از سوي خدا هستند، به همين جهت وقتي پيامبران با تمام عزت نفس و علو مقام خود مي ديدند كه در مقابل هستي حق بسيار كوچكند. مثل ابر بهار براي تقرب به او مي گريستند و طلب تائيدات بيشتر مي نمودند.

در روايات هست كه پيامبر اكرم در شب پنج بار از خواب بر مي خاستند و نماز بپا ميداشتند. اين نوع نماز گذاردن بر ايشان واجب بوده و از آن جهت كه سراپا غرق عشق الهي بودند. فراغت از ياد خدا براي پيامبر عزيز اسلام قابل تحمل نبوده است كه خواب خويش را فداي راز و نياز با خدا مي نموده است. اصلا ازدواجهاي مكرر آن حضرت فلسفه اي جز عشق به خدا نداشته است. به خواست خدا مسئوليتهاي زياد دنيوي به ايشان محول مي شد تا آتش عشق به خدا نداشته است. به خواست خدا مسئوليتهاي زياد دنيوي به ايشان محول مي شد تا آتش عشق سركشي كه جان و روح بزرگوارشان را شعله ور ساخته بود تقليل يابد و از فرط عشق نسبت به خالق هستي هلاك نشوند و در روايتها هست كه حضرتشان چگونه در وقت نماز غرق اشك مي شدند و چگونه از هوش مي رفتند و حديثي در اين باب هست كه مي فرمايد: اني رسول الله و ما ادري ما يفعل بي. «من فرستاده اويم و نمي دانم با من چگونه رفتار خواهد شد»

اين ديگر نهايت خلوص و نهايت خضوع و خشوع پيامبر اكرم (ص) است وقتي حال پيامبر يك امت اينگونه باشد ديگر پيروانش حساب خود را مي كنند. ناچيزي خويش را در برابر آنها و در برابر خدا درك مي كنند. همين باعث مي شود حداقل به فرائض واجب كه براي سيقل روحشان توصيه شده است عمل كنند همين باعث مي شود نهايت سعي خود را در مجري داشتن احكام آمده از سوي خدا بنمايند.

همين موجب مي شود خضوع وخشوع خود را در ايام ماه مبارك رمضان و ماههاي محرم و صفر و ايام مخصوص شرعي ديگر تا آنجا كه قادرند به خويشتن خويش ثابت نمايند و آنگاه كه يوم جانسوز تاسوعا و عاشورا مي شود بر سر و سينه بكوبند، بگريند و بنالند. مسلماني كه زنجير را بر پشت و سينه اي مي كوبد به خاطر رضاي خداست و در جهت پيشبرد امر خداست. مسلمانان به تبعيت از گريستن پيامبر خويش امام خويش، رهبر خويش، گريستن را بر خود واجب مي كند و اين گريه ها، اشك تمساح نيست بلكه از جان و دل اشك مي شود و مي بارد. اين نوع اظهار خلوص كردن روح آدمي را به پرواز مي كشد و انسان را از خطيئات و ذنوب دور مي سازد. اين نوع اظهار بنده گي و معصيت نام دين خدا را نام كتاب خدا را بلند نگه مي دارد و نام، نام آوران دين را به افلاك مي برد. گريه بر شهدا دين، گريه براي خداست و گريه براي خدا جان را نشئتي معنوي مي بخشد و روان را صحت و سلامت مي دهد. اين گريه ها براي اين است كه چنين سعادتي نيز نصيب گريه كننده شود.

اما در بهائيت خضوع و خشوع و گره براي صعود مظاهر مقدسه و گريه حتي در نمازها و راز و نيازها با خدا كاهش يافته است و دستوري بر اين منوال هست كه تلاوت دعا و مناجات نبايد كسالت آور باشد البته ما هم از حضرت علي (ع) در نهج البلاغه داريم كه فرموده اند : ان القلوب ادبارا و اقبالا … يعني دلهاي انسانها هميشه در يك حال و هوا نيستند زمانيكه از لحاظ روحي شرايط مناسب باشد نافله ها خوانده شود. اما اصل موضوع در بهائيت به اين اشعار منتهي نمي شود هيچ روايتي از بها، عبدالبها و جانشين سوم ولي امر اله، به جا نمانده است كه در مقابل خدا خاضع بودند و يا در تحت تربيت الهي بودند و يا براي خدا اشك مي ريختند و يا به ياد خدا تحمل از كف مي دادند و از ترس خشم خدا به خود مي پيچيدند. ما ثابت كرديم كه پيامبران الگوي واقعي و مربي حقيقي بشرند و ثابت كرديم كه مقام ساير بندگان هرگز در شان و مقام آنها نيست و هر چه بكوشند در هيچ يك از افعال آن مظاهر پاك الهي با آنها برابر نخواهد شد.

مثال زديم كه ثمره آن همه اظهار خلوص پيامبر اكرم (ص) سينه خراشيها و گريستن مسلمين امروز است و با اينحال اگر تمامي گريه ها و ناله ها را از بدو ظهور تا كنون جمع كنيم با شبهاي پردرد آن حضرت قابل قياس نيست و گفتيم كه اگر مسلمان نماز را بر خود واجب مي داند و نهايت سعي خويش را مي نمايد، در تبعيت از پيامبر گرامي و امامان عزيز اسلام است. با اين وجود مي بينيم كه در كل جهان تنها شيعه مسلمان واقعي است و باز در ميان آنها عده كمي شيعه خوب و مخلص يافت مي شود. دوازده امام معصوم جان شريف خود را در راه اسلام بي شائبه نثار نمودند و اسلام در پناه فداكاريهاي اين عزيزان استوار و پايدار مانده است و تا روز قيامت خواهد ماند.
اسلام امروز نيتجه ميليونها شهيد و ميليونها جانباز است و خون شهداست كه از صدر اسلام تا كنون امر خدا را سقايت نموده است.

پس در مكتب بها كه خود بانيان مكتب به يك ادعاي اعتباري و قراردادي اكتفا مي كردند چه اميدي به بقا آن مكتب هست و چگونه بهائيان خود را مكلف به اجراي احكام و انجام فرائض خواهند نمود؟ بها مدتي به مساجد سني ها ميرفته و وانمود مي كرده كه سني است و شيعه را به نام شنيعه ميخوانده است و در ماه رمضان نيز روزه مي گرفته است و در عين حال ادعاي خدائي نيز داشته است و پيروانش نمي دانستند كه بالاخره بايد 19 روز روزه بگيرند كه از احكام بهائيت است يا به اضافه ماه رمضان 49 روز. بالاخره اين وضع خاتمه مي يابد و فقط 19 روز روزه گرفتن واجب مي شود.

پيروان بها وقتي پذيرفتند كه او خداست ديگر در اعمال و حركاتش پرسشي نمي كنند و با خود مي گويند حتما حكمتي داشته است. مقصود اينست كسي كه به پيروانش كتمان عقيده را تا سر حد از دست دادن جان و مال و فرزند و پدر و مادر حرام مي كند چگونه خودش در لاك سني بودن روزه مسلمانها را مي گرفته است و نيتجه چنين الگوئي چه عكس العملي خواهد بود؟

و كسي كه نماز را واجب كرده خودش چقدر نماز مي خوانده؟ حاصل بيهوش شدنها حضرت محمد (ص)، حضرت علي (ع) و حضرت زين العابدين (ع) و ساير امامان عزيز در وقت عبادت مسلمين امروزند كه غم نامسلمان بودنشان كمر حضرت علي (ع) را خم نموده بود حاصل اين بي تفاوتي در عبادت و دوگانه بودن و چند بعد داشتن از سوي باني اين مكتب چه خواهد بود؟

عقيده بنده براينست كه رمز عظمت اين مكتب در نزد پيروان اين مكتب تنها در دوري از مطالعات عميق و تفكر وتعمق در كتب و آثار خودشان و عدم مطالعات تاريخي است. در زمان پيامبران گذشته وقتي پيامبري ظهور مي كرد و بعثت مي نمود ديگر رقيبي نداشت مثلا در زمان حضرت موسي (ع) موساي ديگري ادعاي پيامبري نكرد و در زمان حضرت مسيح (ع) مسيح ديگري قيام ننمود و در زمان پيامبر اكرم (ص) نيز با وجود آشفته بازاري و امي بودن آن حضرت هيچكس جرات رقابت نكرد.

اما در اين مكتب در زمان ادعاي حسين علي نوري عده زيادي ادعاي پيامبري كردند ويژه برادر خود بها به نام يحيي ازل كه پيروانش به نام ازليها از پيروان بها بيشتر بودند و او پا به پاي بها آيات و الواح صادر مي كرد و يكي از دشمنان سرسخت بها شد او گفت من جانشين باب هستم بها گفت من پيغبرم او گفت من هم پيغبرم بها گفت من خدا هستم. رقابت اين دو برادر بدين منوال چيزي نيست كه خود بهائيان از آن مطلع نباشند اما چرا اين سئوالها را از خود نمي پرسند و به توجيه هاي سربسته و هزار رنگ كتب خويش كه به مرور زمان به اين شكل درآمده است و هر روز در حال تصحيح است اكتفا مي كنند. وقتي مي گويم بايد ر عمق كتب خويش بيشتر فرو روند به دلل اينست كه نكته هائي را كه لااقل مي تواند قابل سئوال باشد از ميان آنها در آورند چون تمام ضد و نقيض ها در درون همين كتب نهفته است. آنها بايد پيامبرشان را با پيامبران ديگر و با پيامبر عزيز اسلام مقايسه كنند و در اين قياس به خلاهاي زيادي خواهند رسيد.

براي خارج نشدن از بحث اصلي به پاسخ بهائيان نظري مي افكنيم. بهائيان مي گويند گريه دردي را دوا نمي كند. همانگونه كه مشاهده مي كنيم با وجوديكه مسلمان اين همه مي گريند اما اعمال بيشتر انها پر از معصيت و گناه است و مي گويند امروز ديگر روز بر سر كوفتن نيست امروز روز سينه خراشيدن نيست، روز عمل است روز جهاد با نفس است روز فضل گذشته است روز عدل است و خدا نسبت به اعمال بندگانش به آنها پاداش و كيفر خواهد داد و ديگر به فضل و رحمت خويش از كردار زشت و ظلم احدي نخواهد گذشت چنانچه خدا فرموده است:1 قسم ياد نموده ام از ظلم احدي نگذرم گذشته از اين نمازها و دعاهاي بهائيان پر از آياتي است كه همه گوياي اظهار عجز كردن و خضوع و خشوع است مثلا در يكي ازنمازهاي سه گانه به نام نماز كبير معروف است و آيات آن يكي از يكي غمگين تر و اشك آورتر است آياتي به اين صورت نازل شده: يا اله الوجود و مالك الغيب و الشهود تري عبراتي و زفراقي و تسمع ضجيجي و صريخي و حنين فئوادي و عزتك اجتراحاتي ابعدتني عن التقرب اليك.

و يا در الواح وصاياي عبدالبها كه خواندن آن با تضرع و ابتهال توصيه شده آمده است: الهي الهي اني ابسط اليك اكف التضرع و التبتل و الابتهال.

و يا در اواسط همين لوح مي گوي: اي رب السغني كاس الفنا والبسني ثوب الفنا و اغرقني في بحر الفنا پس نبايد گفت بهائيان تضرع و زاري به درگاه الهي ندارند و يا در راز و نياز با خدا اظهار خلوص و نيستي محض نمي كنند و خود را فاني نمي شمارند بلكه از اين نوع دعاها بسيار است.

اما در پاسخ بايد گفت آيا واقعا كسي هست كه در نماز اشكهايش جاري باشد و آن اشكها مانع از تقرب جستن شود؟ و مهمتر اينكه آيا اين نوع ترتيل آيات با ادعاي خدايي كردن بها مرتبط نيست و ايا اين نوع اظهار دنويت كردن براي ذات پروردگاري است يا در تجسم اذهان نام بها شكل مي گيرد و خدا فقط يك نامي در دعاها دارد كه آنهم منتسب شده به بها و آيا امروز كه روز گريه نيست و روز فضل نيست و روز عدل است.

آيا همه گنهكاران به سزاي عملشان رسيده اند؟ صد و پنجاه و شش سال از ظهور اين مكتب مي گذرد كدام عدل به پا شده و كدام ظلم برچيده شده است؟ اگر نام بها به عنوان خدا بودنش از اذهان بهائيان پاك شود براي اينگونه سئوالات چه پاسخي خواهند داشت، مكتبي كه گريه را بر شهداي يك دين ممنوع نموده است و جلسه صعود پيامبرش را پس از صد سال با رقص و پايكوبي به پا مي دارد اخلاص و ايمان را عاري از خشيت اله ننموده است؟ آيا اين نوع ترقي روح و كمال مرتبه انساني است يا تنزل در تعبد است؟ اگر به همين شكل ادامه يابد و انسان واقعا آنقدر عظيم الشان شده است كه فقط به يك دعا و نماز اعتباري بسنده كند، و اگر نام اين ترقي و كمال است پس كم كم به اعتقاد بهائيان كه هر هزار سال يك پيامبر ظهور مي كند انسان به مرتبه اي مي رسد كه خودش خدا مي شود و ديگر نيازي به راز و نياز كردن با خدا را نخواهد داشت آيا نمي توان اين نتيجه لذت بخش را گرفت.

وقتي امروز كه انسان در حد بلوغ فكري است تن به فنا نمي دهد و همه چيز را به شادي و سرور به پاي مي دارد پس واي به روزيكه رشد فكري انسان به مراتب بالاتري از انسانيت ارتقا يابد ديگر استغفراله بايد با خدا بر سر يك سفره بنشين

- بحث نبوت و موضوع خاتميت پيامبر بزرگ اسلام

بحث نبوت يك بحث ساده و در عين حال مهمي است كه همه با آن آشنايي كامل دارند نبوت مخصوص پيام آورنده گان خداست و كساني كه به هر شكل اصل اول يعني توحيد را پذيرفته اند مي دانند كه لازمه توحيد نبوت است و براي اينكه انسانها با جهان غيب و نداي الهي آشنا شوند خداوند ماموراني براي اين هدايت عظمي بر مي انگيزد و از طريق وحي آنها را مبعوث نموده هادي عالم بشريت مي نمايد. پس نبوت خاصه انسانهايي است كه داراي قوه روح القدس هستند و از جانب خداوند به عنوان نبي انتخاب مي شوند و براي بشر قانون دستورالعمل هايي مي آورند و هدف همه انبيا تكامل بخشيدن قوه مدركه و عقل و انديشه بشريت است تا آنها را وحدت بخشيده به سوي خدا سوق دهند انبيا الهي واسطه بين خلق و خدا هستند.

 

صفات مميزه مدعيان رسالت

1- قدرت اعجاز

2- بشارت پيامبر پيش بر نبوت پيامبر بعدي

3- قرائن و شواهدي كه صحت ادعاي مدعي را تصديق كند.

4- عصمت

5- از طرف خداوند متعال منصوب شود نه با انتخاب مردم

 

1- قدرت اعجاز معجزه چيست؟
يك امر خارق العاده اي است كه تنها پيامبران چون داراي قوه الهي هستند از آن برخوردارند و هيچ قدرتي در روي زمين از عهده آن امر يا اوامر خارق العاده بر نخواهد آمد يعني انگشت حيرت بر دهان جهانيان مي زند. مثل زنده كردن مرده ها توسط حضرت مسيح عليه السلام، افعي شدن عصاي حضرت موسي (ع) زنده ماندن حضرت يونس (ع) در شكم ماهي سرد شدن آتش بر حضرت ابراهيم (ع) هزار ساله بودن امر حضرت نوح (ع) و معجزه بزرگ پيامبر اسلام (ص) كتاب عظيم قرآن كريم با شق القمر آن حضرت و معراج به سوي لاهوت.

تمام اينها اوامري هستندكه از عهده انسانهاي معمولي خارج است. روي همين اصل وقتي كسي ادعاي نبوت مي كند و يا ادعاي داشتن قوه روح القدس مي كند مردم ناخودآگاه و از روي فطرت كنجكاوي و گواه طلبي خويش از وي دلايل و براهيني مي خواهند كه تنها به ادعا و تنها به شعار منحصر نباشد تا مشخص شود كه نيروي مدعي يك نيروي بي پايان الهي است و به نيروي علمي يا جادو و جنبل ربط ندارد و از حيطه بشريت خارج است و در ضمن به همين قناعت مي كنند چون ممكن است كسي صاحب يك قدرت خارق العاده اي باشد كه ناخودآگاه به او رسيده است و خودش هم علت پيداش آن قدرت را نمي داند.

مثلا كسي كه مي توانست از ديوار چين عبور كند بر فرض اينكه او واقعا اينكار را مي كرد آيا مي توانست ادعاي نبوت كند؟ او با اينكه يك كار غير علمي و ما فوق بشري مي كند اما اگر ادعاي نبوت كند بايد ساير صفات نبوت را نيز دارا باشد مثلا شخصي فوق العاده با اخلاق و بزرگ منش باشد و در طول زندگي خويش مرتكب هيچ خطايي نشده باشد يعني معصوم باشد و مصون از خطا و ادعايش داراي يكسري دستورات و قوانين واحكامي باشد كه اولاً جهان آن عصر بدانها نيازمند است.

ثانياً با فطرت و سرشت و عقل و خرد انسان مطابقت داشته باشد مشخصه ديگر صاحب نبوت دعوت به مبارزه و رقابت است يعني وقتي پيامبري مبعوث مي شود براي اينكه ثابت كند حقيقي است بايد در پيامها و معجزات و حركاتش ديگران را دعوت به مبارزه و رقابت كند يعني مدعاي خود را با بي نظير بودنش ثابت كند اگر كسي ادعاي نبوت كند ديگران را به رقابت دعوت نكند. مي توان گفت لابد كسي هست كه بتواند با او مقاله به مثل كند و اين دعوت چنين انديشه اي را زائل مي كند و آن مشروط است به اينكه ادعايش به ثبوت رسد و هيچكس را قدرت مقابله به مثل نباشد. پيامبران در هر دوره اي كه مبعوث شده اند مطابق پيشرفته ترين و بزرگترين قدرت آنروز كه از عهده مدعياني بر مي آيد معجزه مي آورند تا ثابت كنند كه ما فوق بشريت هستند مثلا در زمان حضرت موسي (ع) ساحران و جادوگران فوق العاده در حركات غير عادي تبحر داشتند و شگفت انگيزترين حركات از آنها سرميزد مثلا با سحر و جادو از يك جعبه خالي در بسته در انظار مردم يك مار خارج مي ساختند. حضرت موسي (ع) مبعوث شدند و عصاي چوبي خويش را به افعي بزرگي مبدل نمودند كه ديگر تمام ساحران را به عقب زدند و همچنين در زمان حضرت مسيح (ع)، چشم درد و مرضهاي سل و غيره فراوان بود حكمايي بر سر بهترين نوع طبابت و بهترين تجويز رقابت داشتند كه حضرت مسيح (ع) ظهور كردند و كوران را بينا كردند و سل گرفتگان را با كشيدن دستي سلامت بخشيدند و مردگان را شفا دادند و زنده فرمودند و بالاخره حضرت محمد (ص) در اوج رقابت بهترين اديبان و بليغان و فصحا مبعوث شدند كه بهترين نوع نوشتاري خود را نصب العين خاص و عام مي كردند.
ايشان ظهور فرمود و پرحجم ترين و بهترين آيات را در عين امي بودن ارائه داد كه هيچكس توان مقابله و رقابت نبود كه حتي خود قرآن اين چنين همه را دعوت به مبارزه و مقابله به مثل مي كند:

و ان كنتم في ريب مما نزلنا علي عبدنا فاتوا بسوره من مثله و ادغوا شهدا من دون الله ان كنتم صادقين. (سوره بقره آيه 23)

و تمام استادان سخن و شعر و ادب را به آوردن حتي يك سوره از سوره هاي صد و چهارده گانه قرآن دعوت مي كند.

قرآن كريم در كمال فصاحت و بلاغت و پر از كلماتي با معني و مفهوم نازل شد و كتابي همه جانبه و بي كم و كاست انباشته از تمام امور فردي، اجتماعي، فرهنگي، نظامي، اقتصادي، فلسفي، تاريخي و قضايي انباشته از تمثال و بيان و برهان انباشته از داستان و حماسه و تدبير و در عين حال داراي قدرتي كه بشريت را به مبداش جذب نمايد يعني رشته اي محكم و متين براي تربيت معنوي و ترقي و كمال حقيقي تا انسانيت را به مبعود حقيقي و مقصود غائي نائل كند.

از اينرو بزرگترين معجزه به علت جاويد بودنش از آن بزرگترين پيامبر و آخرين پيامبر گشت. پس معجزه يك امر حتمي براي پيامبران است و مدعي نبوت بايد چنين قدرتي داشته باشد تا كسي را قدرت مبارزه و معارضه با وي نباشد.

 

2- بشارت پيامبر پيش بر نبوت پيامبر بعدي

تصريح پيامبر پيشين بر پيامبر بعد يك اصل است چرا كه قانون حكم مي كند انسانها از آينده خويش توسط پيامبران مبعوث شده خود مطلع باشند و سپس در موعد مقرر طبق سند و بشارت و گواهي كه دارند پيامبر جديد را بپذيرند و اين بشارت بايد در كمال صراحت و قاطعيت و روشني باشد كه حقيقت جويان را به خطا نيفكند اين قانون نيز در كل اديان گذشته به ثبوت رسيده و طبق وعده هاي داده شده در كتب پيامبران پيش پيامبران يكي پس از ديگري ظهور نموده اند.

در اين رابطه به كتابهاي (البشارت و المقارنات بيت الكتب السماويه) يا (بشارت عهدين) مراجعه شود تا مطلب كامل گردد.

 

3- قرائن و شواهدي كه صحت ادعاي مدعي را تصديق كند.

وقتي كسي ادعاي نبوت مي كند بايد به جز مواردي كه در پيش به آنها به عنوان مميزه صاحبان رسالت اشاره رفت اولا داراي سابقه اخلاقي بسيار نافذ و بي نقصي در بين مردم باشد و هيچ گونه عمل غير اخلاقي از اين شخص مشهود نشود و از هر جهت مافوق ساير انسانهاي دوره خويش باشد ثانيا دعوت و شريعت وي بايد با عقل و خرد انسان مطابق بوده و قابل اجرا باشد و با فطرت و غريزه هاي بشريت هماهنگي داشته باشد تا او را به فساد و تباهي نكشد و گوياي الهي بودن ادعاي او شود.

چنين شخصي علاوه بر تمام اينها خودش بايد عامل به احكام و قوانيني باشد كه مي آورد در باب خضوع و خشوع پيامبران نسبت به ذات حق گفتيم كه پيامبران اولين مجريان احكام الهي هستند پس آنها كه حامل رسالتند و ناقل پيام خدا بايد دستورات آورده را به نحو احسن مجري دارند و خود مستثنا از اجراي آن دستورات نباشند. تا قابل اجرا بودنش بر مردم ثابت شود و در نتيجه درست بودن ادعاي يك مدعي تغيير و تحول و تبدلاتي است كه در تمامي ابعاد در يك نتيجه درست بودن ادعاي يك مدعي تغيير و تحول و تبدلاتي است كه در تمامي ابعاد در يك عصر نسبت به وضعيت و حال و هواي همه جانبه آن عصر ايجاد مي شود يعني در نتيجه يك ادعاي حقيقي حماسه هاي تاريخي تحولات روحي پيشرفتهاي سريع در نهايت ترقي روحي و تغيير اخلاق و رفتار و كنش هاي مردم آن عصر و بالاخص پيروان آورنده پيام در مدت كوتاه بايد مشهود شود.

بهائي چه مي گويد.

در باب نبوت نيز بهائيان به تمام آنچه گفته شد معتقدند يعني معتقدند كه پيامران صاحبت رسالتند و داراي شرايطي هستند كه در بحث نبوت به آن اشاره رفت اما در بحث معجزه به يك دليل با ايده مسلمين و ساير اديان اختلاف نظر دارند و مي گويند معجزه يك پديده زودگذر و محدود است و مربوط به يك دوره خاصي است و مردم دوره هاي بعد را ملزم نمي كند كه طبق رواياتي درست يا غلط آنها را بپذيرند و آن خرق عادات نمي تواند حجتي براي كساني كه در هنگام ايجاز و وقوع حادثه در آنجا حضور نداشتند باشند و مي گويند دين بايد مطابق علم و عقل باشد و معجزه اي كه غير علمي باشد امكان پذيرنيست.

از طرفي به معجزات پيامبران معتقدند و از طرفي آنها را رد مي كنند يعني مي گويند پيامبران داراي آن قدرت هستند كه هر كار غير علمي نيز بكنند و بر خلاف جريانات عالم هستي عمل نمايند اما نمي كنند و اگر در قرآن مجيد اشاره به معجزاتي شده كه پيامبران گذشته داشته اند در وادي تشابهات و تمثال ذكر شده، تا براي مردم به خصوص مردم دوران جاهليت قابل هضم باشد و اگر آن زمان برده از اينگونه تشابهات بر مي داشت بر مردم قابل درك نبود مثلا منظورش از زنده كردن مردگان توسط حضرت مسيح (ع) زنده كردن روحاني بوده يعني قلب آنها را زنده به نور الهي مي كرد، يعني آنها را مومن به كلمات الهي مي كرد و زندگي معنوي مي بخشيد و منظور از عصاي موسي (ع) فرمان موسي (ع) بوده نه عصاي ظاهري و منظور از كشتي نوح، چون آن زمان اصلا كشتي وجود نداشته امر نوح بود و عمر نوح شريعت نوح بوده. اين نوع تفاسير همان تفسير به راي است كه روايات زيادي در مذمت آن وارد شده از جمله مي فرمايد (من فسر القرآن برايه لقد كفر)

به همين دليل باب و بها با وجود دارا بودن قدرتي ما فوق كل انبيا گذشته معجزه را دليل قرار نداده و مردم را به عقل و منطق و تفكر و تعمق دعوت مي كنند و با تكيه بر آثارشان مي خواهند اينگونه خرافات را از اذهان مردم خارج سازند و مي گويند: باب در هنگاميكه تمام علما و مجتهدين تبريز و تهران فتواي تيرباران شدنش را دادند فرصت كوچكي براي تكميل وصيت خويش به يارانش، از فراشباشي آن زمان خواست اما به او اجازه ندادند و او گفت تا زماني كه من راضي نباشم اگر كل دنيا برا مرگم قد علم كنند نخواهند توانست كوچكترين آسيبي به من وارد آورند بالاخره او را به اجبار به ميدان تير بردند و با يكي از يارانش بنام محمد علي زنوري به دار بستند و توسط گروهان سافحان ارمني 750 گلوله به وي شليك كردند پس از فرو نشستن دود حاصل از شليك گلوله ها با كمال تعجب ديدند كه باب در آنجا حضور ندارد و محمد علي زنوري ملقب به انيس سالم و در كمال صحت در همان قسمت ايستاده است. وقتي جستجو كردند باب را در همان حجره با يارانش يافتند كه گفت حالا ديگر آماده ام چون كارم در اين دنيا تمام شد و بعد باز به همان شكل او را با محمد علي زنوري به دار بستند و اين بار ديگر سافحان مسيحي كه به معجزه بودن اين امر پي برد از كشتن او سر باز زد و دسته ديگري از مسلمين او را به شهادت رساندند.

بهائيان هميشه اين قصه را با آب و تاب تعريف مي كنند و اين را هميشه ياد مي كنند اما مي گويند ما اقتباس به معجزه نمي كنيم و آن را حجت قرار نمي دهيم ما با مراجعه به عقل و منطق آثارشان را آمده از سوي خدا مي دانيم و شايد يكي از دلايل عقلي آنها اينست كه مي گويند يكي از آيات قرآن كه فرموده اگر محمد (ص) نسبتهاي دروغ به ما مي داد ما فورا او را مي زديم، پس هيچكس نيست كه به دروغ ادعاي پيغمبري يا خدايي كند اما خداوند او را از نعمت حيات محروم نكند اين منطقي است كه هميشه به آن استناد مي كنند. در صورتيكه در اشراقات صفحه 164 بها چنين مي گويد: نفسي از اهل سنت و جماعت در جهتي از جهات ادعاي قائميت نموده الي حين قريب صد هزار نفر اطاعتش نموده اند و به خدمتش قيام نموده اند قائم حقيقي بنور الهي در ايران قيام بر امر فرمود شهيدش كردند و بر اصفا نورش همت گماشتند.

مقصود از آن نفس غلام احمد قادياني است كه در هندوستان ادعاي مهدويت كرد و منظور از قائم حقيقي سيد علي محمد باب است و اين نشان مي دهد كه ود بها هم ميدانسته كه عده اي هستند در گذشته ايام هم بوده اند كه ادعاي مهدويت يا نبوت كرده اند اما خداوند آنها را سلب حيات ننموده.

اما اين تكيه بر آثار در بهائيت به علت اين است كه بها روشي اتخاذ كرده و مي گويد در سخنان و حركات من نبايد لم و بم آورد اين گناهيست عظيم و ديگر بهائيان به خود جرات نمي دهند ضد و نقيض هاي بيشمار در آيات و آثار او را مورد سئوال قرار دهند و چون و چرائي بياورند.

 

ايرادها و اشكالها

ما عقيده بهائيان را درباره برخي از معجزات و اينكه محدود و كذرا هستند تا حدودي مي پذيريم اما همانطور كه گفتيم يكي از صفات مميزه پيامبران از افراد معمولي همين معجزات آنهاست امروز مردم طبيبي را كه نتواند در عمل جراحي بيماري را بهبود بخشد به عنوان يك طبيب خوب نمي پذيرند يك مهندسي كه طرح يك ساختمان خوب را ندهد نمي پذيرند مردم از هر كس كه ادعايي دارد گواه مي خواهند و بي دليل گفتارش را نمي پذيرند اگر كسي بدون مدرك بگويد من طبيبم هرگز كسي نمي پذيرد و در تمام مقامها چنين است.
حتي يك سيم كش معمولي يا يك آب حوض كش اگر به طريقي براي مردم شناخته نشوند اجازه دخول به منزل كسي را ندارند چه برسد به پيامبران كه مي خواهند با روح آدمي كار كنند و كل زندگي اين دنيا و آن دنيا مردم را تحت اراده خويش تغيير دهند. سند و اعتبار يك پيامبر براي همان دوره اي كه ظهور مي كند علاوه بر ساير صفات نبوت همين قدرت ايجاز آنهاست و كمترين فايده داشتن معجزه اين است كه پيروان اوليه اي خواهند داشت و بعد به مرور با ساير صفات آسمانيش حقيقي بودنشان را براي آيندگان ثابت مي نمايند. خوشبختانه اسلام ديني نيست كه تنها به معجزه تكيه كند.

اگر چنين بود فقط به شق القمر آن حضرت اشاره مي كرد و يا فقط معراج رفتن ايشان را مدنظر مي گرفت ما مي گوئيم معجزه پيامبر بزرگ اسلام همان قرآن كريم است كه حتي در خود قرآن معجزات ديگر پيامبر اكرم (ص) را سند قرار نمي دهد تا به قول بهائيان به يك معجزه زودگذر و محدود اكتفا كند. بلكه قرآن خودش را معرفي مي كند و با صراحت و بدون هيچ واهمه اي مي گويد اگر كسي مي تواند سوره اي مثل سوره هاي قرآن بياورد. قرآن مجيد رموزاتي دارد كه هنوز كشف نشده.

جديدا در يك مجله درج شده بود كه توسط كامپيوترهاي پيشرفته حروف هر جمله و هر آيه از قرآن را طبق يك سلسله تقسيمات معادلات ساده رياضي مورد بررسي قرار داده اند و متوجه شدند كه تمام آيات قرآن مجيد بر اساس آن مناسبات و محاسبات با شمارش حروف اولين جمله قرآن كريم كه «بسم الله الرحمن الرحيم» است مطابقت دارد. اين يعني بالاترين معجزه اي كه مختص به دوران خاصي نيست و تا روز قيامت كه توسط صاحب الزمان (عج) بيشتر و بهتر شناخته مي شود خواهد بود.

پس حرف مسلمان در رابطه با معجزه داشتن پيامبر اسلام خرافات نيست و حال كه به واژه خرافات رسيديم بايد به يك نكته مهم توجه كنيم و آن اينكه چگونه ممكن است در يك كتاب آسماني كه از طرف خدا آمده است خرافات درج شود اكر بهائيان مي گويند حقيقت در قالب استعاره و متشابهات بوده و به علت جهالت مردم آن دوره نمي توانستند پرده از واقعيت اين مثالها بردارد. بايد بگوئيم اولا قرآن كريم به چه جرات چنين مثالها را در قالب حقيقت ظاهر آن به مردم نقل كرد آيا مردم جاهلي كه از قرآن مي شنوند كه او نيز معجزه اي ارائه دهد. اگر پيامبران مي توانند اما نمي كنند. پيامبر اكرم (ص) چه جوابي به مردم مي دادند. پس بدون شك پيامبر اكرم در قبال آنهمه مثال و استعاره مردم را راضي مي كردند و بدون شك معجزاتي داشتند كه در مدت زمان اندكي آنهمه پيرو و آنهمه مريد از جان گذشته كه به سخت ترين محارب و جهاد تن مي دادند دنباله رو پيام خويش نمايند. پس مثال و استعاره نبوده ثانيا اگر چنين بود پس چرا چنين تشابهاتي درباره خود پيامبر اكرم نيامده است تا با توجه به آن صحت گفتار بهائيان ثابت شود مثلا به جاي كشتي براي پيامبر اكرم از سفيه محمدي نام مي برد و ما طبق عقل و منطق و با در دست داشتن روايات زيادي كه متوجه شويم كه در آن زمان اصلا سفيه اي وجود نداشته پس منظورش از سفيه امر حضرت محمد (ص) بوده تا بدين طريق مفهوم معجزات ساير پيامبران نيز توجيه مي شد.

و بالاخره خود قرآن در هر قسمت كه چيزي را به چيزي تشبيه نموده اشاره فرموده كه اين تشبيه است اما در رابطه با معجزات پيامبران پيش چينن چيزي نمي فرمايد و بالاخره قرآن كتابي نيست كه از عوالم باطني و معاني معنوي يك مسئله دوري كرده باشد و به جهت جاهل بودن مردن آن زمان مسائل مربوط به روح و عالم معاني را ناديده بگيرد بلكه در بسياري از آيات به سادگي از عوالم معنوي و روحاني سخن مي گويد و اگر مردم قرار بود چنين چيزيهايي را متوجه نشوند و آنها را هم بايد در قالب ظاهر مي آورد تا براي مردم آن زمان قابل هضم باشد، مثلا براي مسئله اول كه قرآن هر چيزي را تشبيه به چيزي كرد خود به آن اشاره نموده است و مي فرمايد:

«قل هل يستوي الاعمي و البصير ام هل تستوي الظلمات و النور ام جعلو الله شركا خلقوا كخلقه فتشابه الخلق عليهم قل الله خالق كل شئي و هو الواحد القهار»

بگو آيا مساوي مي باشد نابينا و بينا يا آيا مساوي مي باشند تاريكيها و روشني يا گردانيدند براي خدا انبازاني كه آفريدند او پس مشتبه شد آفريده بر ايشان، بگو خدا آفريننده همه چيز است و اوست يكتا قهر كننده.

درباره قسمت دوم كه قرآن مجيد از عوالم معنوي و روحاني نيز سخن گفته است، به جز آياتي كه از آخرت و قيامت سخن مي گويد و به جز آياتي كه به انحا مختلف خدا را براي مردم ثابت مي كند و باز به جز آياتي كه علمي هستند و به مسائلي از حقايق بسيار گنگ براي آن زمان و كشف شده براي اين زمان اشاره مي كند به آياتي مي توان استناد كرد كه از عوالم روحاني مي گويد و پند و اندرز مي دهد. مي فرمايد:

«قد افلح من زكيها»

رستگار شد كسي كه قلب خود را از آلودگيها پاك نگهداشت.

و منظور از قلب بي شك جسم فيزيكي قلب نيست بلكه روح آدمي است و باز مي فرمايد:

«ربنا لا تزغ قلوبنا بعد اذهديتنا» و يا مي فرمايد « فلما زاغو زاغ الله قلوبهم»

چون از حق روي گرداندند خدا هم دلهايشان را از اقبال به حق بگردانيد و يا مي فرمايد:

«ما كذب الفواد ما راي»

دل آنچه را ديد اشتباه نكرد

و يا «ذو مره فاستوي و هو بلافق الاعلي»

همان ملك مقتدري كه به خلقت كامل بر رسول جلوه كرد و آن در عاليترين افقها بود.

خود قرآن مي فرمايد كه آيات من هم متشابهات است و هم محكمات پس نبايد گفت هر چه هست و هر چه در رابطه با معجزات و احيانا جهنم و بهشت و معاد و قيامت گفته تشبيه بوده بلكه متشابهات كاملا مفرضند و مي توان فهميد كه چه منظوري از اين تشابهات دارد نه آنكه آنرا به ميل خود تفسير كنيم و بگوئيم تشبيه است.

و بالاخره بايد گفت معجزاتي كه پيامبران پيش از اسلام داشته اند در كتب خودشان نيز آورده شده و پيروان آنها بر آن معجزات مومنند و اگر چنين بود قرآن مي توانست به علت اينكه كاملتر از تورات و انجيل و اوستا و غيره است به راحتي آن معجزات را كه باعث خرافاتي شدن پيروانش شده مكذوب كند و هيچ اجباري به آوردن اين همه مثال نداشت.

آوردن اين مثالها اگر حقيقت ظاهر نداشتند دردي از درد مردم جاهل آن زمان را دوا نمي كرد و براي امروز هم جز اينكه مردم را به اشتباه افكند چيزي در بر نداشت. پس علت آوردن اينهمه مثال از معجزات پيامبران پيش چه بوده است؟ در ادامه پرسشها از بهائيان بايد بدانيم اگر آنها به معجزه معتقدند چرا پيامبرشان (بها) معجزه نداشته، اگر معتقد نيستند چرا به غيب شدن باب اشاره مي كنند و حال آنكه نظر مورخان بي طرف درباره غيب شدن باب بر اين منوال است كه چون اين شخص سيد بوده و كشتن سيد براي مسلمانها مشكل بوده است دستور تيرباران آنرا به سامخان ارمني مي سپارند سافحان هم وقتي چنين مي بيند طرحي مي ريزد كه اولين شليكها به ريسمانها اصابت كند تا باب كشته نشود تا بتواند خود را از اين كار خلع كند چون مي گفتند اين شخص سيد است مسلمانها بعد از كشتن او پشيمان مي شوند و بعد ما را مقصر مي كنند اگر راست مي گويند با او دشمنند چرا خودشان او را نمي كشند و به اين ترتيب او را از مرگ نجات مي دهد اما بلافاصله باز مسلمين او را مي آورند به دار مي بندند و تيرباران مي كنند پس آن يك معجزه هم كه از باب دارند بي اساس است اما در اينكه بهائيان مي گويند معجزه به دليل محدود بودن به قيد زمان قابل قبول نيست ما مي پذيريم. كاملا منطقي است، ما امروز غيب شدن باب را نمي پذيريم چون در آنجا حضور نداشتيم و نمي دانيم كدام ادعا صحت دارد. اما پيامبري كه مدعي است بعد از پيامبر اكرم (ص) آمده است نبايد معجزه او را با معجزه پيامبران پيش از پيامبر مقايسه كنيم.

يعني ما انتظار داريم كه در اين عصر تكوين و تكنولوژي و پيشرفتهاي چشم گيري كه علم و نوآوري در سراسر دنيا كرده است تا هزار سال محفوظ و ملموس باشد. و اگر بهائيان كتاب اقدس را كه كتاب اصلي بهاست و ساير كتب او را معجزات بها مي دانند چاره اي نداريم كه در ادامه همين كتاب احكام و قوانين آنرا مورد بررسي و مطالعه قرار دهيم تا اگر حقيقتي در آن نهفته بود بپذيريم و اگر توانستيم ثابت كنيم كه حقيقت نيست حقيقت جويان خداجو با كمي تامل و تفكر بپذيرند. پس ادامه اين بحث را موكول مي كنيم به بخشهاي بعد كه مشروط است به اينكه بهائيان بتوانند ثابت كنند كه پيامبر اكرم (ص) آخرين پيامبر خدا نيست و ما بي غرضانه دلايل و براهين آنان را نيز خواهيم آورد

نبوت بهائيان چه مي گويند

بهائيان در رابطه با بشارت پيامبر پيش بر پيامبر بعدي معتقدند كه قرآن نيز به آنها بشارت داده اما در قالب تشبيهات و با اشاره به روز رستاخيز و قيامت كه بر حسب عقيده اين مسلك قيامت و آخرت يعني پايان يافتن دوران امتي و شروع و ظهور پيامبر جديد به عقيده باب و بها قيامت هر ديني عبارتست از نسخ آن و ظهور دين جديد مثلا دوره حيات و شريعت حضرت مسيح (ع).

قيامت دين حضرت موسي (ع) بوده و ظهور حضرت محمد (ص) قيامت دين عيسي (ع) بوده و مدت شريعت سيد علي محمد باب قيامت دين اسلام و زمان حيات حسينعلي نوري قيامت آئين باب بوده است. بالاخره با بيان و بهائيان را عقيده چنين است كه هر چه در قرآن كريم و در روايات مختلف سخن از روز قيامت و ظهور ملائك و غيره شده اشاره بدانها بوده و آنها همان قائم موعود هستند و پيروانشان ملائكند و ديدنشان بهشت است و نديدنشان جهنم ما در پاسخ به اين مطلب مي گوئيم نبوت از مهدويت جداست آيا اين دو نفر ادعاي رسالت دارند يا خير؟ اگر ادعاي رسالت دارند بايد تمام خصوصيات صاحب رسالت را دارا باشند و اگر ندارند خود را به چه نامي معرفي مي كنند؟ مشكل معرفي اين دو مقام براي بهائيان نيز يك مشكل حاد شده و چون نمي توانند بر حسب ضد و نقيض هاي بيش از حد ادعاي او دو مدعي نامي بر آنها نهند از اين مسئله شانه خالي كرده مي گويند بندگان در حدي نيستند كه اين دو ظهور اعظم را درك نمايند. اما بالاخره هر مدعي خود را به نامي معرفي مي كند. مظاهر مقدسه يا رسولند، يا ملائكه اند يا صاحب زمان و در غير اينصورت انسانهاي معمولي هستند و داراي روح قدسي نمي باشند. اگر مي خواهند بگويند آنها پيامبرند ما هزاران روايت و حديث و نص صريح قر‌آن داريم كه ثابت مي كنيم ديگر پيامبري بعد از حضرت محمد (ص) نخواهد آمد.

اگر مي گويند صاحب زمانند باز ما صدها روايت و حديث داريم كه ثابت مي كنيم صاحب زمان دوازدهمين امام شيعيان است كه پسر حضرت امام حسن عسگري (ع) است و طبق آيات صريح قرآن مفهوم قيامت به ظهور يك مدعي كه به آيات و آثار خود تكيه مي كند نيست بلكه قيامت مفهوم گسترده اي دارد كه به آن خواهيم پرداخت و اگر مي خواهند بگويند اين دو ظهور خدا هستند باز نمي توانند چون دوره بت پرستي پايان يافته و هيچكس چنين چيزي را نمي پذيرد. اما معجوني ساخته اند كه همه اينها اين دو ظهور به قول بهائيان هم صاحب شريعتند. هم صاحب زمانند و هم خدا هستند و هم به وجود خدا و يكتايي او ايمان دارند و هم حضرت محمد (ص) را خاتم پيامبران مي دانند.

حال چون در بحث نبوت هستيم ادعاي آنها را در اين باره بيان مي كنيم كه مي گويند: چون در زمان حضرت محمد (ص) اعراب وجود نداشته خاتم الانبيا به معني درستش براي مردم بيان نشده يعني كلمه خاتم با فتحه بوده است نه با كسره، يعني خاتم بوده به معناي نگين انشگتر و نه به معناي پايان، منظورشان اين است كه اگر حضرت رسول فرموده من خاتم الانيبا هستم منظورش اين بود كه من نگين انگشتر پيامبران گذشته هستم يعني بهترين آنها هستم و نه اينكه ديگر پيامبري بعد از من نخواهد آمد.

اين دليل آنها فكر مي كنم نمي تواند حتي يك كودك را فريب دهد چرا كه به فرض چنين باشد چطور در آوردن دليلهاي ديگر مي گويند پيامبر آخرين پيامبر تا قبل از قيامت بوده و ما قيامت هستيم. و خود به خود با دليل دوم دليل اول را نفي مي كنند بالاخره يا بايد به خاتميت پيامبر ايمان داشته باشند يا نداشته باشند. اگر ايمان دارند چرا ادعاي نبوت مي كنند اگر ندارند چرا مي گويند آخرين پيامبر بوده تا قبل از قيامت. و در ضمن اين فرقه بر تحريف نشدن قرآن ايمان دارند وقتي مي گويند قرآن معجزه اش به تحريف ناپذيري آن است چطور با اشاره به اشتباه اعراب برايش تحريف قابل مي شوند؟ اگر قرآن تحريف نشده يعني در اعراب نيز تحريف نشده مگر اينكه عمدا عده اي در تحريف آن بكوشند كه ديگر چنين چيزي محال است و امروز حتي كودكان مسلمان وقتي قرآن مي خوانند اين حسن را دارند كه اين جملات و اين آيات زيبا درست به همان شكلي خوانده مي شود كه جبرئيل بر پيامبر اكرم خواند.

و گذشته از اين دليلها ديگري باز مي آورند و مي گويند انسان چون در حال ترقي و تعالي است پس هميشه به راهنما و هدايت كننده اي آسماني نياز دارد تا بر طبق مقتضيات زمان براي آنها دستورالعملهائي بياورد. در اينجا باز خاتم الانبيا بودن پيامبر را نفي مي كنند و ما باز هم سئوال را طرح مي كنيم كه اگر چنين است پس چگونه در بسياري از الواح باب و بها به خاتم الانبيا بودن و آخرين پيامبر بودن پيامبر اكرم اشاره شده بالاخره بايد گفت بهائيان واقعا با اين ضد و نقيض ها و دوگانگي و چند پهلو حرف زدن پيامبرشان نمي دانند چه هستند و كه هستند و واقعا پاسخي براي سئوالات مردم ندارند فقط وقتي كسي از آنها چيزي مي پرسد استناد به آنها بها مي كنند و مي گويند تاثير نفوذ آيات در قلب شنوندگان آنها را بهايي مي كند در صورتيكه هر كس مي تواند چنين آياتي و حتي خيلي بهتر از آنرا از خود بسازد. خصوصا كه تمام آيات خوب آنها برداشته شده از ادعيه هاي ائمه اطهار عليه السلام و با الهام گيري از قرآن مجيد است و بعضي از آيات مخصوصشان را مي آوريم تا زيبائي و نافذي آنرا براي خوانندگان محترم بشناسانيم.

باب وقتي مي خواهد مدعاي خود را ثابت نمايد استناد به آياتش مي كند وقتي از او مي خواهند كه آياتش را ارائه دهد مي خواند: «هوالله يا من له البهي و البهيوت، يا من له الجل و الجليوت يا من له الكمل و الكملوت يا من له العظم و العظموت يا من له الكرم و الكرموت، يا من له النصر و النصروت يا من له الفتح و الفتحوت يا من له الملك و المكلوك الخ…»

و در جواب مناظر نيز گفته بود بنده نيز در خدايي با شما شريك و انبازم زيرا من هم آياتي بر طبق آيات شما دارم و شروع مي كرد: سبحانك يا من له العلي و العليوت و يا من له الزكي و الزكيوت و يا من له الوفي و الوفيوت و يا من له الصبي و الصبيوت و يا من له الملي و الميلوت و يا من له لوئي و الوليوت و يا من له الجلي و الجليوت

اين آيات و اين مناظره چيزي نيست كه بهائيان آنرا رد كنند و در كتاب الكواكب الدريه و تلخيص تاريخ نبيل آمده است و اين آيات مخصوص باب در كتابهاي مخصوص وي است.

بد نيست به آيات ديگري از باب اشاره كنيم: الحمداله الذي قداظهر ذاتيات الحمدانيات باطراز طرز الطراز الطرازانيه و اشرق الكينونات اللذاتيات با شراق شوارق و الاح اللذاتيات البازخيات بطوالع بدايع وقايع منايع مجد قدس متناعيه و اظهر انوار نيات متلائحات بظهورات آيات فردانيه، استحمده حمدا ما حمد احد من قبل و لا يستحمده احد من بعد حمد اطلع و اضاع و تشعشع و اشرق و انار و برق فابار فار تفع و تسطع فامتنع حمد شراقا ذوالاشتراق براقا ذوالابتراق شقاقا ذوالاشتقاق و رقاقا ذوالارتقاق براقا ذوالاريتاق رفاقا ذوالارتقاق حقاقا سباتا ذوالاستباق فراقا ذوالافتراق حداقا ذوالاحتداق علاقا ذوالاقتداق.

اما بهائيان كه زياد هم با اين آيات و بينات باب آشنايي ندارند مي گويند انيها كه از پيغمبر ما نيست اين آيات مثل آيات قرآن نسخ شده مجبوريم چند آيه از آيات كاملترين دين يعني دين بها بياوريم: در لوح علي، بها مي گويد اين آيه ايست كه از سما مشيت ظهور قلم نازل شده: قلم اللهم انك انت الهان الهيين ليوتين الالوهيه من تشا و ليغرعن الالوهيه عمن تشا و مي گويد: قل اللهم انك انت رباب السموات و الارض ليوتين الربوبيه من تشا و لتنزعن الربوبيه عمن تشا.

آقاي موسوي در كتاب خويش ضمن اينكه اين آيات را آورده است در توضيح آن سخني دارد كه بد نيست بشنويم: راستي كه آفرين بر اين گفتار اولا ما تا كنون «الهان الهيين» و «رباب السموات» نشنيده بوديم و نمي دانستيم خداي خدايان را به عربي الهان الهيين جمع مي بندند و همچنين از رب صيغه رباب ساخته مي شود و گذشته از اين نمي دانستيم كه الوهيت و ربوبيت بخشيندني است اين را نيز از بركت ميرزا فهميديم. و بالاخره آيات نافذ باب و بها فقط به اينها پايان نمي پذيرد و ما در طول تحرير اين كتاب به سخان گهربار آنها اشاره خواهيم كرد، بهر حال شكي نيست كه باب و بها هر دو مقام شارعيت را نيز به خود نسبت داده اند و بر اينكه از طرف خدا آمده اند و احكام و دستور تازه آورده اند اعتراف مي كنند. اما وقتي از گلپايگاني پرسيده مي شود كه آيا اين دو مرد مقام و رتبه نوبت دارند و شارعيت همان مقام ربوبيت است. بالاخره حتي گلپايگاني هم نتوانسته مقام آنها را صراحتا بيان كند و در آخر به مغلطه كاري پرداخته يعني اول خواسته فقط مقام ربوبيت را به آنها بدهد ديه چنين چيزي نمي شود مجبور شده بگويد ربوبيت همان شارعيت است.

گفتيم كه باب وقتي ادعاي مهدويت و بابيت كرد اشاره به ظهوري كرد كه پس از هزار سال قيام مي كند اما بعد از اينكه او را تير باران كردند با اينكه علنا جانشين خود را كه يحيي ازل برادر بها بود انتخاب كرده بود بها خود را همان مطهر ظهوري كه باب به آن بشارت داده بود معرفي كرد و گفت من همان من يظهر اله هستم وقتي از او پرسيدند كه چرا چنين ادعايي مي كند در صورتيكه باب گفته بود كه پس از هزار يا دو هزار سال ديگر خواهد آمد گفت: همانگونه كه پنجاه هزار سال قرآن در يك آن سپري شده دو هزار سال بيان هم در يك چشم بهم زدن تمام شده و در كتاب بديع صفحه 113 مي گويد: خود آن مشركين خميس الف سنه يوم قيامت را مي دانستند كه به يك ساعت منقضي شد بگو اي بي صبران همان معني در اينجا جاري پنجاه هزار سال در يك ساعت منقضي شود حرفي نداريد و لكن اگر دو هزار سال بعد هم شما در سنين معدوده منقضي شود اعراض مي نمائيد. چون ما مي دانيم كه امتداد روز رستاخيز پنجاه هزار سال تعيين شده است (در قرآن) بهائيان و بابيان مي گويند پنجاه هزار سال در يك چشم بهم زدن سپري شد و اين خود دليل خوبي است براي اينكه ما بدانيم اين دو نفر با اين ادعاها هيچ ربطي به روز رستاخيز ندارند.

بعد از كشته شدن باب، ميرزا حسين علي نوري اولين و آخرين كسي كه ادعاي من يظهر الهي كرد نبود بلكه در كتاب هشت بهشت صفحه303 آمده است: پس از كشتن ميرزا اسداله ميرزا عبداله متخلص به غوغا ادعاي اين مقام را نمود و او يكي از قلندران بي باك و صوفيان چالاك بود پس از او حسين ميلاني كه او را حسين جان مي گفتند در تهران ادعاي مقام موعود را نمود و از دنبال او شخص اعمي كاشاني و از پي آن سيد حسين اصفهاني و پس از آن ميرزا محمد نبيل اخرس زندي هر يك اين ادعا را نمودن گرفتند و كار به جايي رسيد كه هر كس بامدادان از خواب پيشين بر مي خواست تن را به لباس اين دعوي مي آراست. بهااله اين رقبا و رقيب سرسخت خويش يحيي را كنار زد و با سخناني بر مسند نبوت نشست: «بگو كه ظهورات منتهي شد هر نفسي قبل از اتمام الف سنه ادعا نمايد هر كه باشد هر چه بياورد باطل بوده و هست و حمد كن مقصود عالم را كه ترا تاييد فرمود و راه نمود اوست مقتدر و توانا. معني استقامت آنكه ناموس آگاه مي شوند و به يقين مبين بدانند كه بعد از ظهور اعظم به ظهوري محتاج نبوده و نيستند نقطه اولي (باب) علما ايران بر قتلش فتوي دادند و شهيدش نمودند و بعد نير اعظم كشف حجاب نمود و عالم و خلق به ظهورش كامل و محكم به آنچه مقصود كل بود ظاهر شد اگر موهومي يافت شود و ادعا نمايد «انه كذاب مفتر» اگر نفسي1 به كل آيات ظاهر شود قبل از اتمام الف سنه كه هر سنه آن دوازده ماه است بما نزل في القرآن ابدا تصديق ننمايند.»

در صورتيكه بها معجزه خود را آيات خودش مي داند پس چطور مي گويد اگر كسي به كل آيات هم ظاهر شد نبايد قبول نمائيد او كه معتقد است كسي نمي تواند آيات بياورد مگر از جانب حق باشد اگر آيات حجت است و به جز از طرف خدا نازل نمي شود پس چرا نبايد از ديگران پذيرفت مگر فرق آيات او با آيات ديگران مثلا صبح ازل چيست؟ و اگر كسي با كل آيات بيايد ما او را دروغكو پنداشتيم از كجا بايد مطمئن شويم كه خود بها نيست و بعد مي گويد بعد از ظهور اعظم محتاج به ظهور نبوده و نيستند چگونه با گفته ديگرش سازي پيدا مي كند آنجا كه گفت همانطور كه پنجاه هزار سال در ساعتي منقضي شود همانطور دو هزار سال هم در چند سال منقضي است از كجا بايد اطمينان كرد كه كسي بيايد و همين موضوع را تكرار كند و بگويد من همان هستم كه قرار بود دو هزار سال ديگر بيايد اما همانطور كه پنجاه هزار سال در يك چشم بهم زدن و دو هزار سال در چند سال منقضي شد هزار سال هم درباره من منقضي شد پس من همان هستم؟ پس چرا مغلطه كاري براي او و باب آمده است اما براي ظهور بعدي نيامده است؟ باب و بها معتقدند كه هر ظهوري نسبت به ظهور پيش كاملتر و بهتر است چنانچه در كتاب بيان باب چنين مي گويد: ظهورات را نه ابتدايي است و نه انتهايي الي مالانهايه شمس حقيقت طالع و غارب مي گردد و از براي او بدئي و نهايتي نبوده و نيست و لم يزل و لايزال اين شان بوده و عنداله خواهد بودو قبل از آدم عالم و اوادم بالانهايه بوده و بعد از من يظهر اله ظهورات ديگر خواهد بود مالانهايه هر ظهوري اشرف از ظهور قبل و مقام بلوغ آن مي باشد و هر ظهور بعدي ظهور قبل را دارد چنانچه غين دارد نهصد ظا را ولي ظاهزار غين را ندارد هيئت اوله در هر ظهور بعدي بنحو اقوي و اكمل از ظهور قبل ظاهر مي شود مثلا آدم در مقام نطفه بوده و نقطه بيان در مقام جواني دوازده ساله و من يظهر اله در مقام جواني 14 ساله. پس چطور اين هر دو ظهور مدعيند كه ما همان دو ظهور كلي هستيم و تمام پيامبران به آنها بشارت داده اند. در صورتيكه با اين روند پيامبراني كه در آينده خواهند آمد از آنها كاملتر و بهتر و اشرف خواهند بود پس از كجا كه بشارت انبيا بر آنها بوده و گذشته از اين اگر واقعا چنين چيزي درست است چرا خود بها اله حتي يكباره يك اشاره كوچك به نحوه ظهور بعدي و علامات ظهورش و يا هيچ نشاني از او ندارند و فقط گفت اگر كسي قبل از هزار سال بيايد از او قبول نكنيد.

ايا هزار سال ديگر همين آش و همين كاسه نخواهد بود و هر كس از جا برخاست ادعاي پيامبري نخواهد كرد. و اگر بهاله و باب به مقتضيات زمان اشاره كرده و مي گويند طبق مقتضيات زمان براي مردم بايد شريعتي بيايد پس چطور هنوز شريعت باب اجرا نشده و هنوز پيروانش چيزي را ظهور وي را كلمات و آياتش نفهميد بها مهلت نداد و دين و كتاب و آيات او را نسخ كرد اگر او فقط مبشر بود پس چرا اولاد ادعاي مهدوديت كرد ثانيا شريعت آورد و احكام صادر كرد.

گذشته از اين يك سوال ديگر نيز پيش مي آيد و آن اينكه چطور در زمان جاهليت پيامبر احكام قرآن براي هزار سال آمد و در زمان باب 19 سال شد و دوره بها هم هزار سال است در صورتيكه ما ميدانيم دگرگونيهايي كه در اين زمان پيش مي آيد قابل مقايسه با هزار سال پيش نيست و بها احكام و تعاليمي نياورده است كه بتوان تا هزار سال با اين انقلابات و دگرگونيها و عجيب و خطرناك مقابله كند. چند فراز از سخنان باب و بها در مقام نبوت و مهدويت مي آوريم رجوع محمد (ص) و مظاهر نفس او به دنيا شد و ايشان اول عبادي بودند كه بين يدي الله در يوم قيامت حاضر شدند و اقرار به وحدانيت او نموده آيات باب او را به كلي سانيدند و خداوند به وعده هاييكه فرموده در قرآن و نريد ان نمن علي الذين استضعفوا في الارض و نجلهم الوارثني ايشان را ائمه گردانيد و به همان دليل كه نبوت محمد (ص) از قبل ثابت است رجوع ايشان به دنيا عنداله و عند الوالعلم ظاهر است و آن دليل آيات اله است كه ما علي الارض از ايشان به مثل او عاجز مي باشند. حضرت حجت  ظاهر شد و آيات و بينات بظهور نقطه بيان كه به عينه ظهور نقطه فرقان است. خداوند عالم غرشانه در هر كور به آنچه اعلي علو اهل آن كور است.

تفاخر مي نمايند حجت را نازل مي فرمايند چنانچه در زمان نقل قرآن افتخار كل به فصاحت كلام بود از اين جهت خداوند قرآن را اعلي علو فصاحت نازل فرمود و او را معجزه رسول الله قرار داد… و شبهه نيست كه در كور نقطه بيان افتخار اولوالباب بعلم توحيد و دقايق معرفت و شئونات ممتعنه نزد اله ولايت بود از اينجهت خداوند عالم حجت رسول خدا در نفس آيات قرار داده.

با اين سخنان باب هم اعلام نبوت و هم اعلام مهدويت نمود و پيروان خودش را ائمه اطهار معرفي كرد كه رجعت كرده اند، اما بايد پرسيد چطور ياران باب كمتر از 18 نفر بودند و به حرف حي معروف بودند و با خود باب مي شدند 19 نفر با هيجده نفر از اصحاب حضرت رسول كه با خود حضرت رسول هستند مطابق مي شود. چون باب خود را رجعت محمدي و يارانش را رجعت يك يك ائمه اطهار و نواب اربعه و حضرت فاطمه زهرا اعلام كرده با اين حساب يك نفر كم مي آيد چون باب دو لقب به خود داده هم رجعت محمدي و هم ظهور حضرت حجت (عج) پس آن 18 نفر حروف حي چگونه رجعت 16 نفر بودند؟ پاسخ اين سئوال را به بابيان مي سپاريم چون در رابطه با باب هر چه سئوال شود بهائيان مي گويند به ما ربطي ندارد. و اما از اظهار نبوت كردن حسينعلي نوري مي خوانيم: اي گروه بيان اگر اختيار اين كار دست خودم بود هيچگاه خود را ظاهر و آشكار نمي كردم بترسيد از خدا و اعتراض نكنيد به كسي كه از جانب خداوند يا ادله و براهينيكه شما از پيامبران ديگر داريد آمده است و من نشسته بودم خداي تواناي شما مرا به پاداشت و من ساكت بودم او مرا به فرمان محكم و متينش به سخن آورده و خوابيده بودم بيدارم ساخت و نازل كرد بر من از آيات چندان كه هر شمرنده توانا از شمردن آن ناتوان است، بگو آياتي را كه از قلم من نازل گشته و آياتي كه در پيش خودتان است بخوانيد و انصاف دهيد و از تجاوز كنندگان نباشيد.

اين دعوت من همان است كه محمد رسول الله (ص) مژده آنرا به شما داده است اي مردم بترسيد از خدا.

اين همانست كه در قرون و اعصار گذشته همواره بياد او بوديد. اي خداي من تو حاضر و ناظري چگونه در ميان بندگانت گرفتار و مبتلا شده ام در صورتيكه چيزي نمي خواهم جز خضوع نزد در رحمت چنان در رحمتي كه آن را به روي همه موجودات زميني و آسماني باز نموده اي من آنها را امر ننموده ام جز به چيزيكه تو فرمانم داده اي و آنان را دعوت نكرده ام جز به چيزيكه تو مبعوثم نموده اي، و اگر گفته بيائيد به سوي من، نظري نداشته ام جز چيزيكه تو به او ظاهر ساخته اي و مبعوثم كرده اي. اي پسر سلطان جناب شما پيش از اين مرا ديده بوديد يكي از مردان عامي بودم و اگر امروز بيائي مرا با نوري مي بيني كه هيچكس نمي داند كي او را ظاهر ساخته و با آتشي مي بيني كه كسي نمي داند كي آنرا افروخته است ولكن مظلوم مي داند و مي شناسد و مي گويد دست اراده خداوند كه پروردگار جهانيان است او را روشن ساخته است و دست قدرت خداوند كه صدايش شنيده نمي شود او را فروخته است سوگند به خدا كه وعده فرا رسيده و مكلم طور در ساره ظهور سخن مي گويد و بيشتر مردم از گروه بي خبرانند (منظور از مكلم طور خود بهاست) با اين تفاصيل متوجه شديد كه اين دو نفر كاملا به پيامبر بودن و صاحب ضريعت بودن و صاحب كتاب و سنت بودن و همچنين مهدي بودن خويش اعتراف مي كنند. اما بايد پرسيد صاحبت زمان در واقع كداميك از اينها هستند؟ اگر سيد علي محمد بود پس چرا بهااله او رامبشر خود معرفي مي كند و مي گويد تمام انبيا به من بشارت داده اند و در بسياري از جاها نيز او را مهدي موعود خوانده چنانكه بعضي از آن گفتار را قبلا خوانديم. خود باب هم بسيار صريح اين ادعا را به خود نسبت داد و گفت «انا القائم الذي تنتظرون» اي مردم من همان قائمم كه انتظارش را مي كشيديد.

اما بهائيان را بر اين عقيده است كه او مبشر بوده و قائم واقعي خود بهاست چنانچه عبدالبها در اينباره مي گويد: همچه گمان مي رفت كه مدعي وساطت فيض از صاحب الزمان است بعد معلوم شد كه مقصودش بابيت مدينه ديگر است كه اوصاف و نقوش در كتب و صحايف خويش مطرح است.

منظور عبدالبها از مدينه ديگر پدرش بها است و مي خواهد بگويد كه بقيه الله و حجت منتظر بهاست. در صورتيكه باب شخص مورد نظر خويش را با اسم و رسم و با نام و نام نياكان با صراحت كامل معرفي نموده است و آن يحيي ازل برادر بها بود و خود بها يكي از مريدان باب بود كه زياد هم مورد توجه باب نبود. و گذشته از همه اينها بايد اشاره اي هم به توبه باب نمائيم. او همين كه مورد عتاب و ضرب و شتم قرار گرفت توبه كرد و توبه نامه اش را به خط خويش هنوز در آرشيو مجلس شوراي اسلامي وجود دارد اگر كسي بپرسد كه چرا توبه كرد مي گويند او روش امامان را در پيش گرفته و تقيه كرد. پس او را مهدي موعود مي دانند و گرنه از چه چيزي تقيه كرده؟ و اسناد بسياري در دست هست كه او به طور علني ادعاي مهدويت كرد كه اين بحث را موكول مي كنيم به بخش هاي ديگر آنچه مسلم است او و بها خود را يكي از پيامبران بلكه سلطان پيامبران معرفي كرده و در سلك پيامبران اولي العظم درآورده و آيات خويش را جهت ادعاي خويش قرار دادند.

حال بحث خاتميت پيامبر اكرم چه مي شود الله اعلم. اما در اين باره نيز رجزهاي زيادي خوانده شده كه باز ضد و نقيض هاي زيادي در آن ديده مي شود. در بحث نبوت سومين مسئله اي كه در صفات مميزه مدعيان رسالت از آن ياد كرديم موضوع قرائن و شهودي بود كه صحت ادعاي مدعي را تصديق مي كند. گفتيم كه يك پيامبر علاوه بر معجزه و بشارت پيامبرش بر نبوت او بايد داراي خصوصياتي باشد كه اذعان نمايد كه او واقعا داراي روح قدسي است و وجه تمايزش با انسانهاي معمولي كاملا مشهود است گفتيم اولين خصوصيت «مصون بودن از گناه و معصيت است» كه همه پيامبران داراي اين مقام هستند.

اما در طول تاريخ اين دو مدعي رسالت در هيچ كتابي و هيچ رساله و لوحي درباره ايام قبل از ادعاي نبوتشان و مصون از خطا بودنشان به چشم نمي خورد يعني حتي پيروان آنها چنين داستاني هم نساخته اند و خود بها همچنان كه در يكي از سخنانش خوانديم مي گويد من يكي از مردان عادي بودم و از مصون از خطا بودنش سخني در ميان نيست حتي عبدالبها كه بها را تا حد خدايي معرفي مي كند چيزي از ايام گذشته بها نمي گويد و اگر هم احتمالا چنين چيزي باشد بايد باز به آثار توجه كنيم تا ضد و نقيض بودن دستورات و اعمال بها را دريابيم. گفتيم كه پيامبران بايد احكام و دستورات آورده را به هيچ عنوان مجري ندانست و خود را ملزم به اجراي آن ندانست بلكه چون به مقام ربوبيت خود معترف بود مي خواست هر چه آورده فقط مختص بندگانش باشد و خود را محدود به حدودي ننمايد. به طور مثال خودش شخصي درويش مسلك بود و موهاي بلندي داشت كه روي شانه هايش را مي پوشاند اما دستور داد كه مطلقا بلند كردن مو براي مردان ممنوع است و يا درباره محاسن و ريش با اينكه خودش همچنان كه در عكس وي مي بينيد از آن غني بود دستور مي دهد اگر ريش نگذارند بهتر است و بعد خودش 4 زن داشت اما بيش از دو زن گرفتن را ممنوع كرد كه بعدها عبدالبها آنرا به يك زن گرفتن مبدل كرد و دستور بها اجرا نشده نسخ شد.

در موارد ديگر مثل پوشيدن عبا كه مختص به خودش و ياران نزديك خودش بود كه ممنوع شد و بسياري مسائل ديگر كه شايد در اين مجموعه اجمالا به آنها اشاره اي بشود و در صفحات پيش نيز مختصر اشاره شد و مسئله ديگر اينكه بها و پسر عبدالبها كه بهائيان او را مصون از خطا مي دانند هر وعده اي كه به مردم مي دادند اولا چند جانبه بود و مي شد به هر طريقي از آن مفهوم گرفت و تفسير كرد و ما پس از گذشت يك قرن و نيم از تاريخ ظهورشان امروز ديگر بر خود بهائيان هم ثابت شده كه همه وعده ها و عده سر خرمن بوده ون هيچكدام چنان كه بايد به وقع نپيوسته. لااقل اگر بشود هر چيزي را تفسير كرد القاب و مقاماتي كه به بعضي از پيروان خود داده اند و آنها را در نزد ساير بندگان به حد ملائك بالا برنده اند و بر ايشان لوح ها صادر كرده و ارتقاع مقامات داده و اكثرا از دشمنان سرسخت خود آنها شده و بر عليه آنها قيام نموده اند ديگر يك امر بديهي و واضح است. پيامبري كه مثلا به يكي از يارانش لقب اي ثابت بر پيمان بدهد و آن ثابت بر پيمان بدهد و آن ثابت بر پيمان آنچنان بي وفا از آب در آيد كه دشمن سرسخت خود وي شود آيا مصون از خطاست؟ مثلا همانطور كه همه مي دانند يكي از بهترين ياران اين قوم كه در حد خود آنها و پا به پاي آنها بود ضمن الواح زيادي كه از بها و عبدالبها مي گويد يكي از اين الواح چنين است هواله اي سمي عبدالبها تو عبدالحسيني و من عبدالبها اين هر دو يك عنوان است و اين عنوان آيت تقديس در ملكوت رحمن. و اين آيت تقديس رحمت اله عليه با نوشتن كتاب كشف الحيل پرده از اسرار آنها برداشت و چگونگي دين سازي و سياسي كاري و هزار رنگي را بر مبلا ساخت و با اينكار بهائيان بدترين القاب را نثارش كردند در حاليكه پيغمبرشان او را آيت تقديس خوانده بود و در جاي ديگر ايشان را اي يار با وفا مي خواند اما بي وفائيش به او و با وفائيش به خدا ثابت شد و از آن مكتب براي هميشه كنده شد و خود را رهانيد و رستگار نمود. عبدالبها جاي ديگر براي او لوحي ديگر صادر نمود و او را بنام حضرت آواره عليه بهااله البهي و اي ثابت ثابت اين القاب مثل ريك بر سر افراد نزديك آل بها مي باريد و تمام كساني هم كه چنين القابي از آنها گرفتند به سبب نزديك بودن به واقعيت و ديدن و لمس كردن مسئله برگشته و آنها را تكفير نمودند.

و اما درباره پيشگوئيهايي كه بها و عبدالبها مي كردند جناب آقاي صبحي (فضل اله مهتمدي كه او نيز يكي از سالكان بسيار جان بر كف و نزديك عبدالبها و كاتب وحي بود در خاطرات خود بسيار مفصل شرح داده است كه پيشگوئيها چگونه از آب در مي آمد و چنين پيشگوييهايي كه به تحرير در مي آمد چطور از ديده ها پنهان مي شد و بدست هيچكس نمي افتاد همچنين مبسوط تر از آن در كتاب كشف الحيل درج شده كه اميد داريم هر دو كتاب به سمع و نظر خوانندگان عزير برسد. آواره در كتاب خويش آورده است: بلي اطلاعاتي نزد من است كه يكي از آنها از اين قرار است . چون امپراطور روسيه حضرات را در عشق آباد تقويت و آزار نموده اجازه ساختن مشرق الاذكار داد و از طرفي بتصديق خودشان نجات بها از زندان طهران در بادي امبر به واسطه التجا به وابستگي ايشان به سفارت روس شد. چنانكه يك برادر بها ميرزا حسن هم بطوري كه تاريخ شاهد است منشي سفارت روس بوده است و عبدالبها در مقاله شخصي سياح مي گويد: بها را با غلام دولت روس به بغداد فرستادند مجملا در ابتدا بهائيان اتكال غريبي به امپراطوري روسيه داشتند و معلوم نشده است كه دولت تزاري چه سياستي را در نظر داشته كه اين مساعدتهاي انكار نشدني به حضرت كرده است از اينرو بها در موقعيكه در خلسه وحي و الهام رفته و قليان غيب گوئيش گل كرده و الواحي براي آن سلاطين نوشته (اگر چه آن الواح از زير تشك او تا مدتها بيرون نيامده و پس از خروج هم مانن عقرب كاشان به غير نزده و تنها براي گوسفندان مدرك شده) در لوح امپراطوري روسيه كه بدين طمطراق شروع شده ((ان يا ملك الروس اسمع ندالله ملك المهيمن القدوس)) وعده هاي نصرت و فتح به سلطان روس داده و برخلاف معتقدات تمام ملل كه (وعداله غير مكذوب) است يعني اگر وعده از طرف خدا باشد بايد انجاز شود و دروغ بيرون نيايد اينجا وعده خدايي گوسفندان مكذوب درآمده به قسمتي كه همه عالميان ديدند و فهميدند كه از طرفي پادشاهي كه بهائيان را تقويت كرد جزايش اين شد كه پس از اندك زماني خود را عائله اش منقرض شوند و از طرفي خدايي كه او را وعده نصرت داد اشتباهش ظاهر شده در ميان بندگانش رسوا شود و شرح قضيه اينكه از موقع صدور وعده هاي بها در حق امپراطور روس به بعد هر وقت هر كس از عبدالبها درباره امپراطور روس سئوالي كرده او با اطمينان اينكه هيچ قوه اي نمي تواند سلطان روس را مقاومت كند جواب اميد بخش داده و من خود به كرات از عبدالبها شنيدم كه وعده بها را در حق امپراطور روس وعده غير مكذب شمرده وي را فاتح در كل امور و سلطنت او را سلطنت ابدي مي شمرد و چنانكه در قضيه سپهسالار هم دانستيم حتي در بحبوهه جنگ عمومي باز به غلبه و بقا و شئون ابديه دولت تزاري معتقد بوده تا آنكه وعده مذكور مكذوب درآمد و چنانچه تاريخ نشان ميدهد و بر تمام اهل عالم مبرهن است آن بيچاره با عائله اش منقرض شد.

يكي از بهائيان آمريكا كه خانمي است در ميان حضرات مشاره با لبنان در حيفا از عبدالبها پرسيد كه پس چرا وعده بهااله درباره امپراطور روس معكوس و مكذوب شد؟ عبدالبها از اين سئوال بر آشفت و در جواب وي در مانده مدتي در فكر فرو رفته و بالاخره با اين عذر بدتر از گنان تشبث نمود كه چون در قضيه اصفهان و يزد كه اصحاب را مي كشتند ما با امپراطور روس تلگراف تظلم كرديم و او جواب نداد و اقدامي نكرد لهذا در وعده الهي بدا شد !!! سبحان اله اي گوش عالم بشنو اي ديده دنيا ببين كه چقدر مردم را ابله شناخته اند و اگر در اتباع خود حق دارند كه ابله شان بشناسند ولي ساير مردم كه گوش و چشم دارند و خواهند گفت اي خدازاده بزرگوار اولا خدائيكه وعده نصرت مي داد چرا اين قمسمتش را فراموش كرد؟ ثانيا شما كه غيب ميدانستيد چرا آن وعده را تا سه روز قبل از قتل نيكولا تائيد مي كرديد.

ثالثا اگر اين وعده راجع به او نبود و نبايست مصداق پيدا كند چرا او را فاتح و ذينفع در جنگ عمومي مي خوانديد؟

رابعا شما بيست سال پيش اگر راست بگوئيد به او تلگراف كرده ايد و حال آنكه من يقين داريم دروغ است و ابدا به او تلگراف نشده پس چرا در اين بيست سال باز به كرات وعده نصرت را تجديد مي كرديد. خامسا در صفحه 64 كتاب كشف الحيل اهل بها مي گويند معني عصمت با يفعل ما يشا ملازم است يعني آنكه هر چه را ولي امر مرتكب شود صواب است و اينها عباراتي است كه عينا خودم در مصر از سيد يحيي خال مادر شوقي افندي شنيدم و او به كمال جدي سعي مي كردم كه به مردم بفهماند كه هر چه او مي كند و لو بد باشد خوب است و مانع عصمت او نيست و از بس اين زمزمه در من تاثير كرد بالبداهه اين رباعي را ساختم

گر يفعل ما يشا عصمت باشد            شرطش نه به انتساب و نسبت باشد

تنها نه ولي امر را بلكه مرا              با هر كه از آن بهره و قسمت باشد
و شاعر عرب نيز گفته است:

اذا حر لم يونس من اللوم عرضه                    فكل ردا يرتديه جميل

و ان هم لم يحمل علي النفس فيها               فليس الي حسن اثنا سبيل

راستي حكايت غريبي است كه بها چون ملاحظه نموده است نمي تواند از عادات بشريه بگذرد و لابد بجايي بر مي خورد كه منافي عصمت است و عصمت شرط عمده انبيا لهذا عصمت را به اين معني بيان كرده كه انبيا مظهر يفعل ما يشا هستند و هر چه كنند مانع عصمت ايشان نيست و استدلال كرده كه هر يك از انبيا كارهايي كرده اند كه به صورت گناه و مخالف شرع است حال من در اين موضوع اظهار عقيده اي نمي كنم و ميل ندارم و اين وادي وارد شوم كه انبيا چه كرده و چه نكرده اند و آوازه اضافه كرد كه بها در كتاب اقدس تصريح كرده است كه «ليس لمطلع الامر شريك في العصمه» يعني براي مظهر امر شريكي در عصمت نيست و خلاصه فارسي آن اينست كه فقط خود بها است كه هر كار مي تواند بكند و هيچ عملي مانع عصمت او نيست بعد از او هيچ احدي حق اين رتبه و مقام را ندارد و شريك در اين مقام نيست اما بهائيان به نصوص كتاب خودشان هم نايستاده و بعد از بها عينا اين مقام را در حق عباس افندي و بعد از او به شوقي افندي هم قائل شدند بطوريكه هر كس خواست آن آيه كتاب اقدس را بخواند گفتند كافر و ناقض شده …

دستور العمل كتاب اقدس كه بهائيان آنرا بسيار بالاتر از قرآن و انجيل و تورات مي دانند حتي در زمان خود بها هم اجرا نشد و بعد از مرگ او عبدالبها بسياري از آن آيات را تغيير داد و بسياري را نسخ كرد و بسياري را تصحيح نمود كه هنوز هم اين تصحيح و تبديل به دست بيت العدل و دانشمندان بهايي در حال تغيير و تبديل است و براي هر آيه صريح هزار و يك تفسير مي آورند و آنرا به كلي عوض مي كنند كه بعدا در قسمت شرح نظم اداري بهايي بيشتر توضيح خواهيم داد. آياتي كه بهائيان را شيفته و واله بها نموده و علت عجيب و غريب بودن آن است البته ما قصد توهين نداريم اما بد نيست كه چند بيت از ابيات بها را بشنويم: از باغ الهي، با سدره ناري، آن تازه غلام آمد، هاي هاي جذب الهي، هذا خلع يزداني، هذا قمص رباني، با كوثر روحاني، با ابحر حيواني، آن رب نام آمد، هاي هاي هذا عذب سبحاني، با الطف رحماني، هذا طرز عزبابي، از مصر عماتي، آن يوسف ميرزايي با عشوه و ناز آمد، هاي هاي هذا وجه الازلاني، هذا بدع قدماني، الخ چند صفحه بدين شكل آمده است كه نه كسي مي داند معني آن چيست و نه معلوم است كه عربي هستند يا فارسي و به قول آيتي ثمره آن كدامست كه در اين قرن بيستم اين خداي دين گذار و مربي قرن طلايي بيان فرموده؟!

جاي ديگر مي گويد «ما عاشقان كوي تو، ما طالبان خوي تو، ما عاكفان كوي تو، مي خواهيم رضاي تو، مي خواهيم بلاي تو، جانها فداي تو هي هي از خدا طلب، هي هي از بها طلب، الخ»

جاي ديگر «شيخ عما از جذبه ما ميريزد، سرو ناز از نغمه ما مي ريزد، از باد صبا مشك ختا گشته پديد، وين نغمه خويش از حجره ما مي ريزد» اين را كه مي خواند يك دسته جواب مي دهند كه (ميريزد و ها ميريزد) آواره مي گويد: عباس افندي هر لوح را كه مبهم تر و مهملتر بوده آنرا مدرك مراتب قرار داده بهائيان را مي گفت كه فلان لوح را بخوانيد كه اسرار الهي در آن لوح است و از آن جمله اين لوح ملاح القدس را در اين اواخر بدست بهائيان داد و آنها شب و روز مي خوانند و يك كلمه از آن را نمي فهمند ولي تعريف مي كردند چون كه عبدالبها گفته بود بخوانيد عينا مثل آن مريد كه مي گفت «آقا امروز خوب صحبت كردند» گفتند چه بود و در چه موضوع صحبت كرد گفت نفهميدم.

خلاصه مدرك، خوبي آن همان نفهميدن است و بس. بد نيست از سخنان منطقي و شيرين آواره بيشتر بشنويم: اين واضح است كه هر لغتي قوانين صرف و نحوي دارد كه اگر از آن برداشته شود معني به كلي منقلب مي گردد مثلا در فارسي اگر مراعات صرف و نحو نشود و يا مخاطب مبدل به ميم متكلم شود به كلي فاعل آن فعل تغيير مي كند فرض كنيم عربي بخواهد فارسي بگويد غلط كردم اگر ميم را مبدل به يا نموده و بگويد غلط كردي كاملا معني تبديل مي شود پس اگر از او بپرسي چرا چنين گفتي و نخواهد اعتراف كند بر فارسي ندانستن خود و بگويد مي خواهم رنجبر قيد و بند صرف را از لفظ و لغت شما بردارم آيا اين سخن را احدي از فارسي زبانها از او مي پذيرند؟ لا واله بلكه هم خواهند فهميد كه اينه اعذر است و او فارسي نمي داند عينا عذر حضرات در عربي گفته هاي باب و بها سمين است كه چون عربيت آنها ناقص بوده به اين عذر تمسك نموده اند ولي عجب در اين است كه بعد از آنكه عباس افندي فهميد كه اين عذر نزد اعراب پذيرفته نيست و مشت مبارك پدرش باز مي شود و هر چند به خرج ايرانيهاي بي علم رفته باشد باز يك وقتي خواهد شد كه اين قضيه در اعراب مطرح شود لهذا بزين المقربين كه يكي از صحابه مخلص بود و عربيت او بهتر از ديگران بود امر كرد كه جلسه تشكيل دهد و غلطهاي الواح بها را تصحيح كند و با قوانين صرف و نحو تطبيق نمايد و مدتي آقا شيخ فرج اله كردي در صدد بود كه آن الواح عربيه اي كه به اقدام زين عربيت آن تصحيح شده آنها را بدست آورده طبع و نشر نمايد. براستي وقتي اين را شنيدم حيرت مرا گرفت كه چرا انسان بايد اينقدر بي انصاف و گول زن باشد و يكدسته هم دانسته و فهميده گول خور باشند.

من عصباني نشده ام كه چرا بها عربي نمي داند البته بشر است هر چه را تحصيل كرد مي داند و هر چه را تحصيل نكرده نمي داند ولي مي گويم بقول مشهور كسي «كه دست آب ندارد چرا شنا مي كند؟» او كه التزام نسپرده بود كه حتما بعربي تكلم كند خوب بود همه را به فارسي حرف ميزد نه آنكه عوام فريبي عربي بگويد و چون غلط شد آن غلطها را به اراده الهي حمل نمايد و بار ديگر پسرش از اراده الهي محول به اراده زين المقربين نمايد تا آن زنجيره هاي صرف و نحويكه بها از گردن و دست و پاي كلمات برداشته نهد. اين هم عجب نيست عجب از آنهاست كه اين را بشنوند و نفهمند كه چه خدعه بزرگ و عيب سترگي است و اگر فهميدند اغماض كنند و باز اين كلمات را وحي منزل تصور نمايند و يا در عين بي اعتقادي در پرده مكر و حيله به مردمان بي خبر تحميل نمايند اكنون سئوال مي شود انصافا از اين جمله كه ذكر شد از مقام داعيه و كلام و نفوذ و بقا آن چه خصوصيت و حجتي را براي بها باقي گذاشت؟ و كدام رتبه و مقامي را مي توان بوسيله اين آثار در حق او قائل شد.

لازم به توضيح ايت كه آخر اين بخش بگوئيم عبدالبها، بسياري از آثار بها را در زمان حيات خود او و با اجازه خود او از بين برد و حتي خود بهائيان مي دانند كه قصيده عزور قائيه كه چند بيت از آنرا قبلا در اين بخش آورديم آنقدر زياد بوده كه بها به دليل اينكه فهميد مردم در استعداد فهم و درك آن آثار منزله و مشكله نيستند همه آنها را به دريا ريخت. در اينجا بايد پرسيد اگر واقعا آن آثار از سوي خدا نازل شده بود چرا به دريا ريخته شد آيا خدا نمي دانست كه مردم در استعداد درك و فهم اين آثار گهربار نيستند پس چرا آنها را نازل كرد؟! اما ما تقريبا اشاره كرديم كه بيشتر اثار به چه شكل بودند و چرا بايد به دريا ريخته مي شد. موضوع خاتميت پيامبر بزرگ اسلام: اين انديشه بدون اندك لغزشي از بدو ظهور آن سلطان پيامبر آميخته با قلب و روح تمام مسلمين جهان بوده و هست و موضوع خاتميت پيامبر اكرم (ص) مثل بعضي از مباحث گنگ نيست كه دوگانگي بوجود آورد و عده اي بر آن معتقد است و به ذهن و انديشه هيچ مسلمي خطور نمي كند كه پيامبرشان آخرين پيامبر نبوده و پس از او پيامبري خواهد آمد. چرا كه احاديث و روايت بسياري در اين باره نقل شده و بر جاي مانده است و گذشته از اينها در خود قرآن مجيد به صراحت اين موضوع را بيان كرده و هيچ جاي شك و شبه اي به جاي نگذارده است و ما تنها به چند مورد از اين آيات و احاديث اشاره مي كنيم و سپس دامه گسترده اوراق را در اختيار بهائيان مي گذاريم تا ادعاي خود را ثابت نمايند. در قرآن كريم آمده است:

شرع لكم من الذين ما وصي به نوحا والذي اوحينا اليك و ما وصينا به ابراهيم و موسي و عيسيخداوند براي شما ديني قرار داده كه قبلا به نوح توصيه شده بود و اكنون به تو وحي كرديم و به ابراهيم و موسي و عيسي نيز توجه كرديم (سوره شوري آيه 13)

ما كان ابراهيم يهوديا و لا نصرانيا و لكن كان حنيفا مسلما ابراهيم نه يهودي بود و نه نصراني حق جو و مسلم بود (آل عمران آيه 67)
و اذقال يعقوب لبنيه يا بني ان الله اصطفي لكم الدين فلا تمدتن الا و انتم مسلمون.
يعقوب به فرزندان خود چنين وصيت كرد خداوند براي شما دين انتخاب كرده است پس با اسلام بميريد.
در اين سه آيه معلوم كرديم كه دين خدا يكي است و از ديرباز خداوند هر ديني كه به نامهاي مختلف فرستاده است چيزي جدا از اسلام نبوده اند و قوانين و شرايع متغير بوده كه چون اسلام بعد از همه آنها آمده تكميل ترين قوانين را به همراه خود دارد. و درباره خاتميت حضرت محمد (ص) مي فرمايد:

ما كان محمد ابا احد من رجالكم و لكن رسول الله و خاتم النبيين محمد پدر هيچيك از مردان شمانيست همانا او فرستاده خدا و پايان دهنده پيامبر است (سوره احزاب آيه 40)

در اينجا اشاره به مستدلات استاد شهيد مطهري در كتاب ختم نبوت كرده عين بيانات ايشان را مي آوريم: كلمه خاتم بر حسب ساختمان لغوي خود در زبان عربي به معني چيزي است كه به وسيله او به چيزي پايان دهند مهري است كه پس از بسته شدن نامه بر روي آن مي زدند به هيمن جهت خاتم ناميده مي شد و چون معمولا بر روي نگين انگشتري نام يا شعار مخصوص خود را نقش مي كردند و همان را بر روي نامه ها مي زدند انگشتري را خاتم مي ناميدند.

در قرآن هر جا و به صورت ماده ختم استعمال شده است مفهوم پايان دادن و بستن مي دهد. اليوم نختم علي افواههم و تكلمنا ايديهم و تشهد ارجلهم بما كانو يكسبون (سوره يس آيه 65)
در اين روز بر دهانهاي آنها مهر مي زنيم و دستهايشان با ما سخن مي گويند و پاهايشان بر آنچه بدست آورده اند گواهي مي دهند.

نا نحن نزلنا الذكر و انا له الحافظون. (سوره حجر آيه 9)

ما خود اين كتاب را فرو آورديم و هم البته خود نگهبان آن هستيم.

و اين آيه آخر در ارتباط با حفظ اين كتاب عاري از هر گونه تحريف و تعويض است و اينكه نشانگر اين است كه انسان امروز مي تواند اين آخرين كتاب را كه راه و روش زندگي اوست و راه رسيدن او به خداست محافظت كرده و به خطا نيفتد. چنانچه در همان كتاب ختم نبوت، استاد شهيد مطهري دلايلي آورده اند كه خالي از بهره و فيض نيست كه بدانها اشاره كنيم: بشر چند هزار سال پيش نسبت به حفظ مواريث علمي و ديني ناتوان بوده است و از او جز اين انتظاري نمي توان داشت كه كتابهاي آسماني آنها تحريف و تبديل يابد آنگاه كه بشر مي رسد به مرحله اي از تكامل كه مي تواند مواريث ديني خود را دست نخورده نگهداري كند علت عمده تجديد پيام و ظهور پيامبر جديد منتفي مي گردد و شرط لازم (نه شرط كافي) جاويد ماندن يك دين موجود مي شود. حديث شريف از نبي اكرم: نحن الاخرون السابقون يوم القيامه

ما در دنيا پس از همه پيامبران و امتها آمده ايم اما در آخرت در صف مقدم هستيم و ديگران پشت سر ما هستند و ديگر اينكه مي فرمايند:

آدم و من دونه تحت لوائي يوم القيامه

تمام پيامبران در قيامت زير پرچم منند.

و باز در قرآن كريم آمده است:

و تمت كلمه ربك صدقا و عدلا، لا مبدل لكماته و هوالسميع العليم
سخن راستين و موزون پروردگارت كامل شد كسي را توانايي تغيير دادن آنها نيست و او شنوا و داناست (سوره انعام آيه 115)

و بالاخره مسلمين بر اين عقيده اند كه نبوت توسط پيامبر گرامي اسلام (ص) خاتمه مي پذيرد زيرا ديگر بشر توانايي نگهداري مواريث علمي و ديني خود را دارد و مي تواند به نشر و تبليغ و تعليم و تفسير آنها بپردازد و باز طبق آيات ديگر از قرآن معتقد است كساني هستند كه مي توانند دين را حفظ كنند و آن اول راسخون في العلم يعني ائمه اطهار (ع) مي باشند و سپس مجتهدين كه تمام قوانين قرآن را به عنوان قانون اساسي در آورده و طبق احكام و شرايع اقدس اسلام بر عوام رهبري و راهنمايي خواهند نمود. چنانچه در روايت ديگري از پيامبر اكرم است كه فرموده:

ان الله عبادا ليسوا بانبيا يغبطهم النبوه

خداوند بندگاني دارد كه پيامبر نيستند اما پيامبر بر آنها رشك مي برند.
و يا در قرآن كريم آمده است:

ولتكن منكم امه يدعون الي الخير يامرون بالمعروف و ينهون عن المنكر

بايد گروهي از شما باشند كه دعوت به خير كنند، به نيكي فرمان دهند و از زشتي باز دارند.

و رسول اكرم مي فرمايد:

اذا ظهرت البدع فعلي العالم ان يظهر علمه و من لم يفعل فعليه لعنه الله

آنگاه كه بدعتها پديد مي آيند بر عهده دانشمندان است كه دانش خويش را آشكار كند و آنكه نكند لعنت خدا بر او باد.

و به وضوح روشن است كه اين دانشمندان، علما و مجتهدين هستند كه بر طبق مقتضيات زمان جزئيات دين را تغيير مي دهند زيرا كليات تغيير ناپذيرند.

با اين ادله و براهين مختصر كه صراحتا به خاتميت آن پيامبر عظيم الشان اشاره مي كند باز نمي توان گفت كه در چند صفحه مي شود اين موضوع را مورد بحث و بررسي قرار داد اين اصل به حدي عميق و مبسوط است و به حدي پيچيده و گسترده است كه در اين مقوله نمي گنجد چرا كه وقتي مي گوييم پيامبري ختم نبوت است يعني احكام و دستورات پيامهاي آورده اش از سوي خدا، جاويد والي الابد است يعني به اندازه اي جامع و كامل و بي نقص است كه مردم تشنه هر زمان را سيراب مي سازد،آنقدر عظيم و وسيع است كه زمان و مكان از عظمتش نمي كاهد و چون نور قدرت پيشرفت و عبور دارد، اين معجزه بزرگ الهي مانند اقيانوس بي كراني است كه هميشه وهميشه تازگي خواهد داشت و اگر بخواهيم تمام اين توصيفها را به ثبوت رسانيم بايد تعاليم آسماني اسلام را و احكام و شرايع قرآن را به تفصيل شرح دهيم كه نه تنها در اين كتاب بلكه در صدها كتاب نخواهد گنجيد. اسلام يك مذهب يك جانبه و ساده نيست كه به چند اصل و به چند نوع منقسم باشد، در هر اصل، اصلها خفته و در هر نوع فرع فرعها و تا كنون هر كتابي را كه راجع به شناخت اين اقيانوس بي كران چاپ شده يا به كليات آن پرداخته و يا چند جز از جزئيات آنرا مورد شرح و بسط قرار داده. اسلام ديانتي است كه هر كدام از امامانش خود يك دنيا درس و آئين ومكتبند و در سايه آنها بزرگترين فلاسفه و بزرگترين حكما و بزرگترين دانشمندان و نوابغ پرورش يافته اند و تمدن جهان امروز نشاتي از تجلي ظهور اين دين مبين است. بهائيان معتقدند هر چه آيئني دشمنانش بيشتر باشند و ملل و دول بيشتري براي براندازي آن قيام كنند نشانه عظمت آن آيين است و اين قضيه را به آئين خودشان ربط مي دهند در صورتيكه اگر به ديد اينجانب بنگرند مكتب آنها را تمام دول و كشورهاي استعماري حمايت مي كنند اما كشورهاي اسلامي به خصوص ايران رابه باد هزاران تهمت و تبليغات سو مي بندند.

به اينجا كه مي رسد بهائيان مي گويند چون مسلمانان تروريست و جنگ طلبند و متوصل به همان تبليغات سوني مي شوند كه ابر قدرتها براي كشور اسلامي و جمهوري اسلامي ايران ساخته و پرداخته اند و ما مي گوئيم اسلام طالب جنگ نيست بلكه هيچ ديني به اندازه اسلام از دوستي و رافت و گذشت و زهد و تقوي نگفته است كه در عمل نيز شاهد پيشرفتهاي شايان نفوذ وتوسعه و در كشورهاي زير سلطه هستيم و روش اسلام همين است كه ياور مظلومان و دشمن ظالمان باشد و اين تنها دليلي است كه كشورهاي استعماري را بر عليه اسلام و كشور اسلامي شورانده است و عظمت آن در اينست كه با وجودي كه هيچ كشوري او را حمايت نمي كند و در وسيعترين و پر شاخ و برگ ترين تبليغات عليه او همت گماشته است، پيشرفت شايان توجهي كرده و دانشمندان و پروفسورهاي جهان را به مدح و ستايش خويش ناطق نموده است. پيشرفت يعني اين كه كشوري بي هيچ پشتوانه سياسي از كشورهاي ديگر روي پاي خود مي ايستد و رهبر خويش را در ميان توده جمعيت خود انتخاب نموده از زير يوغ ظلم و ستم و استعمار در آمده و آنچنان در مدت چند سنه محدود پر قدرت و محكم مي شود كه به كمك ساير كشورهاي 3 مستضعف و مستعمره شناخته و با استبداد و ظلم مي جنگد.

نبوت از مهدويت جداست

تا كنون ثابت كرديم وقتي سخني از ادعاي اين دو نفر مي شود خود بهائيان گريز مي زنند و بالاخره نمي دانند كه چه بايد بگويند اما آنچه مسلم است اين است كه اينها سه نوع ادعا داشته اند يكي نبوت ديگري مهدويت و سوم الوهيت و ربوبيت. در قسمت نبوت چون نمي توانند ثابت كنند كه پيامبر اكرم آخرين پيغمبر نيست متشبث مي شوند به چند روايت و حديث و آيه از قرآن و آنها را كه متجاوز از چند روايت و حديث نيست به نفع خود تفسير مي كنند اما در جواب احاديث و روايات و آياتي كه شمارشان به حساب نمي آيد و در اصل اسلام و كتب معتبر اسلامي مندرج است هيچ جوابي ندارند و اما درباره مهدويت با اينكه خودشان هنوز نمي دانند مهدي كداميك از آنهاست و در اين مورد هم به دوگانگي افتاده اند باز متوصل به آيات و احاديثي مي شوند و به نفع خود تفسير مي كنند و رنگ و بوي عقل و منطق به آن مي دهند و خودشان را در انحراف و انحطاط بيشتري فرو مي برند. اما اگر به ديد تحقيق و تحري كسي بخواهد سر از واقعيت در آورده و كشف حقيقت كند فقط كافيست كه كتاب قرآن مجيد را گشوده و درباره روز قيامت و مشخصات حضرت مهدي (عج) و علامات ظهور او مطالعه كرده تفكر و تعمق كند.
اگر بهائيان به اين معتقدند كه مذهب حقيقي اسلام مذهب جعفري و اثني عشري است بياد بپذيرند كه امامان معصوم دوازده نفر بودند و يكي از آنها غايب است. حال اگر مي گويند اين غيبت به انتها رسيد و سيد علي محمد همان دوازدهمين امام است پس بايد بپذيرند كه امام، امام است نه پيغمبر نه صاحب شريعتي مستقل و گذشته از اين امامي است همچون امامان ديگر در برابر خدا متواضع و فروتن، نه اينكه شريك صفات الهي و مدعي ربوبيت.

سئوالي پيش مي آيد اگر دوازدهمين امام قرار بود كه بيغمبري مستقل باشد و اسلام را نسخ كند و قرآن را به كلي از ميان ببرد. پس چرا در جرگه امامان حضرت رسول بود و چرا از چهارده قرن پيش او را به عنوان امامي از امامان دوازده گانه كه وظيفه اصلي آنها ارتقاي ديانت اسلام و گسترش ديانت اسلام و پايداري ديانت اسلام است معرفي نمودند و چرا به صراحت به آوردن پيامبري بعد از پيامبر اكرم در قرآن كريم اشاره نشد. بلكه بعكس آن تصريح شد اگر قرار بود آخرين امام پيامبر باشد و بالاتر از آن اظهار الوهيت كند پس چرا نام امام بر او نهادند، به هر حال بهائيان بايد اين موضوع را براي خود روشن كنند و مشخص كنند كه امام كيست و چه وظايفي دارد و پيامبر كيست و داراي چه مسئوليتهايي است. در ضمن اگر امام نبايد پسر امام يازدهم باشد پس نمي شود نام او را امام گذاشت زيرا فقط همان دوازده امام هستند كه پس از پيامبر اكرم مي توانند مصون از خطا باشند نه اينكه هر كس كه لباس اجتهاد پوشيد و عمامه اي بر سر گذاشت معصوم است. اگر چنين بود لااقل بايد كسي ادعاي امام زماني كند كه توانسته باشد مردم شهر خود و كشور خود را به معصوميت خود آگاه نمايد و لااقل مثل امامان ديگر صاحب علم و معرفي لدني باشد در صورتيكه حتي خود بهائيان به اين اذعان دارند كه سيد علي محمد به مكتب شيخ عابد مي رفته و حدودا يازده سال تعليم ديده است و تازه با اين اوصاف وقتي جلسه مناظره اي با علما برپا مي شود هر چه از او سئوال مي كنند بي جواب مي گذارد مثلامي گويند من علم نجوم نخوانده ام من تحصيل حساب نكرده ام من نمي دانم و تنها برهانش براي اثبات حقايت خود آياتش بوده كه عين آن آيات را هر كسي مي توانسته بياورد كه قبلا نمونه اي از آيات او را خوانديم، اگر كسي ادعاي مهدويت كند يعني بايد مردم را به سوي آخرين دين و آخرين كتاب راهنمايي كند آنان كه راهش را مي پذيرند و مسلمان حقيقي مي شوند در جرگه ياران او هستند و آنان كه نمي پذيرند در قيامت به كيفر و عذاب خويش خواهند رسيد.

مفهوم قيامت اگر براي بهائيان روشن شود و آن گونه كه قرآن فرموده درك نمايند متوجه مي شوند كه اين ادعا تنها يك ادعاي كاذب سياسي بوده كه براي ريشه كن كردن اتحاد مسلمين طرح ريزي شده. حال اگر بهائيان مي گويند كه سيد علي محمد فقط مبشر بوده و صاحب زمان بها اله است بايد پرسيد چگونه كسي ادعاي صاحب زماني مي كند و حداقل سيد نيست، امام زمان بايد امام باشد و امام بايد كه سيد باشد و هزاران هزار بايد ديگر كه مسلمين حقيقي يعني اهل تشيع را با علم و منطقي اساسي و ريشه اي در انتظار نشانده است. پس بهائيان بايد حداقل اين مشكل خود را حل كنند كه كداميك از اينها صاحب زمان هستند اگر بها بود پس چرا باب هم همين ادعا را داشت اگر باب بود پس چرا بها آمد؟ حال اين سئوالات را در سطح خيلي ساده و ابتدايي طرح كرديم كه اگر احيانا خوانندگان نوجواني نيز داشتيم در پي اين قضايا باشيند بها اهل تشيع را به عنوان مسلمين حقيقي معرفي نموده و خود نيز از اهل تشيع بود و بعد بابي شده و بعد در صدد ساختن دين جديدتري برآمده. سئوال اين است او كه مي گفته اگر كسي مي خواهد بهايي شود اول بايد مسلمان حقيقي شود بعد در سلك اين مسلك در آيد چگونه مي گويد شيعه ها شنيعه اند و هنوز در خواب غفلتند و نمي خواهند حقيقت را درك نمايند.

در صورتيكه سني ها را كه اصلا قبول نداشته و نظر مستعدي نسبت به آنها نداده و گفته آنها هرگز از اوهام و خرافات خويش دست بر نخواهند داشت و حقيقت را نخواهند فهميد، پس در واقع هم اهل تشيع و خرافات خويش دست بر نخواهند داشت و حيقيت را نخواهند فهميد، پس در واقع هم اهل تشيع در خواب غفلتند و حقيقت را نمي فهمند و هم اهل تسنن پس عظمت اين دين به چيست چگونه ميخواهد ادعاي خود را ثابت نمايد.

علماي اهل شيعه بزرگان و دانشمندان شيعه بي صبرانه منتظر ظهور آن مصلح حقيقي اند اگر آنها حقيقت را درك نكنند كه حقيقت از خود آنها برخاسته است و به اصطلاح مدعي است امام آنهاست كه ظاهر شده پس چه كسي مي خواهد اين حقيقت را درك كند كه به مسيحيان بگويند كه ما همان امام دوازدهم هستيم كه باعث خنده آنهاست اگر به يهوديان نيز چنين اظهار كنند همچنين اين حقيقت عظيم كه مثل آفتاب مي درخشد و چشم بصيرت مي خواهد و قلوب منور، چرا از مسلمانان حقيقي كه همان مجتهدان وعلماي شيعه هستند شروع نمي كند و چرا از حوزه هاي علميه آغاز نمي كند و عده اي روستايي و بي سواد را در اطراف و اكناف دور افتاده به زعم كمبود و نقطه ضعفها آنها تبليغ مي كند تا در اثر ازدياد نسل تفرقه اي در بين مسلمين اندازد. عظمت بايد با عظمت روبرو شود.

دين عصر جديد بايد با دانشمندان و عالمان عصر جديد به مناظره و مباحثه پردازد نه آنكه آنها را كه از علم و معرفت حقيقي بهره مندند به ياد تهمت ناداني و غفلت بسته و بيسوادان و غافلان حقيقي را با چند آيه و كلمات و جملات عربي فريب دهد. مسلمين به قول حضرت امام دو دسته اند يا مريدند و مقلد يا مجتهدند و مرجع تقليد اگر خورشيد حقيقت مي تابد و مراجع تقليد آنرا نمي بينند مقلدين بي سواد چگونه مي بينند؟ آيا جز به فريب آنهاست؟ اگر فريب نيست و حققت محض است بايد به سراغ عالمان و عارفان بروند نه عاجزان و عاكفان اگر زمان حضور حضرت امام خميني عريضه اي تقديم آن حضرت مي داشتند و حرف حساب خود را در آن منعكس كرده و ادعاي خود را به ثبوت مي رساندند. لااقل عظمت و معجزه پيامشان براي خودشان اثبات مي شد. اگر آن حضرت مي پذيرفت كه تمام سالكان و مريدانش مي پذيرفتند و عظمت اين دين را به اوج افلاك مي رفت و در آن ترديد نمي ماند و اگر هم نمي پذيرفت باز باعث افتخاري بود براي بهائيان و بيت العدل كه به اصطلاح داراي مقام معصيت است مي توانست با اينكار دايره تبليغاتش را وسعت دهد و بگويد ما دانشمندان بزرگ اديان مختلف بالاخص رهبر مسلمين را به جاي مباحثه دعوت كرديم تا ثابت شود كه حرفي براي گفتن دارند و پيامشان سواي فرقه هاي مختلف است و اينها كه پيام صلح جهاني در دست دارند و درمان دردهاي عالم را مي دادند اولا بايد قدرت بيدار كردن خفتگان را كه از نظر آنها مراجع تقليد و دانشمندان بزرگ اسلامي هستند داشته باشند بعد اعلام وجود نمايند زيرا اين خفتگان مسلمين واقعي امروزند نه آنكه پيام صلحي براي كشورهاي ضد اسلامي نشان دهند و آنها نيز در جهت بهره برداريهاي سياسي بهائيت را به رسميت شناسد و به آنها بها دهند . زيرا بهائيان مدعيند برخاسته از اسلامند و حتي اگر تمام عالم بخواهند كه حرف بهائيان را بشنوند بايد اول مسلمان شوند بايد حضرت پيامبر اكرم (ص) را با دوازده امام بپذيرند بايد قرآن را كتاب اسماني و آورده از سوي خدا بدانند بعد به بهائيت ايمان آورند، پس حالا كه چنين است پس چرا اول خود مسلمين را آگاه نمي كنند و به سراغ كساني مي روند كه غافل اندر غافلند و اصلا اسلام را قبول ندارند. حال در اين باره توضيحات بيشتر را موكول مي كنيم به قسمت نظم اداري بهايي تا ببينيم اين نظاره و قانون و تشكيلات چگونه ميخواهد عالم را به نظم آورد و ظلم و ستم را به كلي محو و نابود نمايد؟ زيرا اگر بحث، بحث مهدويت است و سياستي براي دشمني با اسلام نيست بايد تمام نشانه هاي ظهور را طبق آيات قرآن مجيد دارا باشد. ما در قسمت توضيح معناي واقعي قيامت پرده از اين حقيقت برداشته و با طرح چند سئوال بهائيان را به تفكر بيشتري دعوت مي كنيم.

- معاد

قيامت و مفهوم گسترده آن

روز رستاخيز و قيامت همانطور كه از مفهوم لفظي آنها پيداست يعني روز بپا خواستن و قيام كردن، در اديان مختلف نيز چنين روزي معتقدند و جز در آيين باب و بها تمام اديان و تمام مذاهب در اين عقيده مشتركند كه در اين روز مردگان زنده مي شوند و اين روز، روز حساب و دادرسي و باز خواست است و كيفر و جزاي كافران و بدكاران و پاداش و اجرت مومنان و نيكوكاران داده مي شود، تمام كتب آسماني مردم را به اين روز وعده صريح داده و بيم و هشدار مي دهند، براي آشنايي بيشتر پاره اي چند از اعتقادات اديان گذشته و همچنين آياتي از كلام اله مجيد را تا جايي كه مفهوم واقعي اين روز عظيم را برساند و ما متوجه شويم كه علت بيم دادن مردم از اين روز چه بوده و علامات ظهور و بروز آن كدام است در اينجا يادآور مي شويم: در عهد عتيق در باب 2 كتاب اول شموئيل چنين‌ آمده است: «خداوند ميميراند و زنده مي كند بقبر قرود مي آورد و بر مي خيزاند، خداوند فقير مي سازد و غني مي گرداند پست مي كند و بلند ميسازد.» در آخرين صفحه از عهد عتيق در باب 4 كتاب ملاك نبي چنين آمده است: «زيرا اينك آنروزيكه مثل تنور مشتعل مي باشد خواهد آمد و جميع بدكاران كاه خواهند بود و يهوه صبايوت مي گويد آنروز كه مي آيد انسان را چنان خواهد سوزانيد كه نه ريشه و نه شاخه براي ايشان باقي خواهد گذاشت اما شما كه از اسم من مي ترسيد آفتاب عدالت طلوع خواهد كرد و بر بالهاي وي شفا خواهد بود و شما بيرون آمده مانند گوساله هاي پرواري جست و خيز خواهيد كرد. «متي 13» بدين طور در آخر، اين عالم خواهد شد. فرشتگان بيرون خواهند آمد و ظالمين را از صالحين جدا كرده ايشان را در تنور آتش خواهند انداخت، جائيكه گريه و فشار دندان باشد.» انجيل مرتس 13 « از تاريكي خورشيد و گرفته شدن نور ماه فرو ريختن ستارگان و متزلزل شدن قواي افلاك گردآمدن فرشتاگان و نامعلوم بودن اين وقت به جز ذات خدا سخني رفته است.»

و در قرآن مجيد سوره 16 و 17:

آيا از آن بيم نداريد كه آن كس كه در آسمان است شما را در يك زمين لرزه تكان دهنده به زمين فرو برد؟ و آيا از آن بيم نداريد كه آن كس كه در آسمان است به شما تندبادي سنگبار فرو برد؟ و آيا از آن بيم نداريد كه وعده عذاب من چگون خواهد بود. (نحل آيه 38)

و كافران با مبالغه و تاكيد كامل قسم ياد مي كنند كه كسي كه مرد هرگز خداوند او را زنده نخواهد كرد و قيامتي وجود نخواهد داشت بلي (خيال باطل كردند) البته قيامت وعده حتمي خداست و ليكن اكثر مردم از آن آگاه نيستند. (اسرا 49) كافران به معاد گفتند آيا ما چون استخوان پوسيده شويم باز روزي از نو زنده و برانگيخته خواهيم شد كه هرگز چنين نخواهد بود اي رسول ما بگو سنگ باشيد يا خلق سخت تر از سنگ و آهن (باز به امر خدا زنده مي شويد) پس اگر گويند چه كسي ما را زنده مي گرداند؟ بگو همان خدائيكه هم اول بار شما را آفريد آنگار آنها سر خود را جنبانده و گويند پس اين وعده كي خواهد بود؟ بگو اي محمد باشد كه (اين حادثه بزرگ) از حوادث نزديك باشد (اسرا 52) (اي رسول) ياد كن روزي را كه خدا شما را بخواند و شما سر از خاك بيرون كرده و با حمد و ستايش او را اجابت كنيد (و با آنكه سالهاي بسيار از مرگ شما گذشته) تصور مي كنيد كه جز اندك زماني (در گورها) درنگ نكرده ايد (اسرا آيه 97، 98، 99) هر كه را خداوند راهنمايي كند آنكس به حقيقت هدايت يافته و هر كه را گمراه كرد ديگر جز خدا محشورشان خواهيم كرد و به دوزخ مسكن كنند كه هر گاه آتشش خاموش شود باز شديدتر، سوزان و فروزان مي كنيم. اين است كيفر آنان چون به آيات ما كافر شدند گفتند آيا پس از آنكه ما استخواني پوسيده شويم از نو باز برانگيخته مي شويم آيا (اين منكرين معاد) نديدند و ندانستند كه آن خدائيكه زمين و آسمانها را آفريد قادر است كه مانند اينها را باز خلق كند و بر آنها وقت و روز موعودي كه بي شك خواهد آمد مقرر گرداند (آري با اينهمه آيات و حجت قاطع باز) ستمكاران جز راه كفر و عناد نپيمايند. (يس 80، 81) آيا آن خدائيكه آسمان ها و زمين (با آن عظمت) را آفريده بر آفرينش (موجود ضعيفي) مانند شما قادر نيست كه چون مردند باز زنده گرداند آري البته قادر است كه او آفريننده (كليه اشيا) دانا ( به همه موجودات) است.
(قيامت از 1 الي 6) چنين نيست (كه كافران پنداشتند) سوگند به روز قيامت و سوگند به نفس پر حسرت و ملامت (يعني نفس انسان كه در قيامت خود را بر تقصير و گناه بسيار ملامت كند و حسرت خورد) آيا آدمي مي پندارد كه ما ديگر استخوانهاي (پوسيده) او را باز جمع نمي كنيم (و به حشر زنده نمي گردانيم) بلي قادريم كه سر انگشتان او را نيز درست كنيم بلكه انسان مي خواهد آنچه (از عمرش) در پيش است همه را به فجور و هواي نفس گذارند ( كه دائم با شك و انكار) مي پرسد كي روز قيامت و حساب خواهد بود.

 

چگونگي روز رستاخيز

(كهف 48) و ياد كن اي محمد روزي را كه كوهها را به حركت آوريم و زمين را صاف و بدون پست و بلندي آشكار ببيني و همه را در صف محشر از قبرها برانگيزيم و يكي را فرو نگداريم.
(انبيا 14) روزيكه آسمانها را مانند طومار درهم پيچيم و به حال اول كه آفريديم بازگردانيم اين وعده ماست كه البته انجام خواهيم داد. (نمل 87، 88) (باز بايستي يادآورشوي) روزي را كه صور اسرافيل دميده شود آنروز جز آن را كه خدا خواسته همه ترسان و هراسان باشند و همه منقاد و ذليل به محشر آيند و در آنروز كوهها را بنگري و جامد و ساكن تصور كني در صورتيكه مانند ابر (تنديس) در حركتند.
(زمر 67، 68) و اوست كه در روز قيامت زمين در قبضه قدرت او آسمان ها در همي پيچيده بدست سلطنت اوست آن ذات پاك يكتا منزه و متعالي از شرك مشركان است در صور دميده شود تا جز آنكه خدا بقاي او را خواسته ديگر هر كس در آسمانها و زمين است همه يكسر مدهوش مرگ شوند آنگاه بار ديگر در آن دميده شود كه ناگاه خلايق همه (از خواب مرگ برخيزند) و نظاره (واقعه محشر) كنند و زمين محشر به نور پروردگار روشن گردد و نامه (اعمال) خلق در پيشگاه عدل حق نهاده شود و انبيا و شهدا (گواهان) احضار شوند و ميان خلق به حق حكم كنند و به هيچكس ابدا ظلم نخواهد شد (حاقه از 13 الي 17) باز به يادآر چون در صورت اسرافيل يكبار بدمند و زمين و كوهها را برگيرند و يك مرتبه همه را خرد و متلاشي سازند آنگاه روز موعود آن واقعه بزرگ (قيامت) واقع گردد و بناي مستحكم آسمان سست شود و سخت درهم شكافد و فرشتگان بر اطراف آسمان باشند و عرش پروردگارت را در آن روز هشت ملك مقرب برگيرند و شما را در پيشگاه حساب حاضر كنند هيچ كار از اسرار مخفي شما پنهان نخواهد ماند اما كسي كه نامه اعمال او را به دست راستش دهند گويد بيائيد نامه مرا بخوانيد من ملاقات اين روز حساب را اعتقاد داشتم اين چنين كس در عيش و زندگاني خوشي خواهد بود در بهشت عاليرتبه كه ميوه هاي آن هميشه در دسترس است (و خطاب رسد كه) از اطعام و شرابهاي لذيذ و گواراي بهشت هر چه خواهيد تناول كنيد شما را گوارا باد اين پاداش اعمال گذشته دنيا است كه براي امروز خويش پيش فرستاديد و اما آن كس كه كتاب اعمالش را بدست چپ دهند، گويد اي كاش نامه مرا به من نمي دادند و من هرگز از حساب اعمالم آگاه نمي شدم يا اي كاش مرگ مرا از چنگ اين غصه و عذاب نجات مي داد و مال و ثروت من امروز به فرياد من نرسيد و همه قدرت و حشمتم محو و نابود گرديد و (خطاب قهر رسد) او را بگيريد و در غل و زنجير كشيد تا بازش به دوزخ در افكنيد آنگاه به زنجيري كه طولش هفتاد زارع است دركشيد كه به خداي بزرگ ايمان نياورده و هرگز مسكيني را بر سفره طعام خود بر غبت نخوانده است بدين سبب امروز هيچ خويش و دوستداري كه بفريادش برسد در اينجا ندارد و طعامي غير از چرك و خون دوزخيان نصيبش نيست كه كسي آنطعام را جز اهل دوزخ نمي خورد. (معارج 1 الي 10) سائلي از عذاب قيامت كه وقوعش حتمي است از رسول (ص) پرسيد آن عذاب از قهر خداي مالك آسمانهاست. فرشتگان و روح الامين بسوي خدا بالا روند در روزيكه مدتش پنجاه هزار سال خواهد بود.

پس اي رسول بي هيچ چيز جزع و تشويق مكن صبر نيكو پيش گير، كه اين مردم غافل (كافران) آنروز را بسيار دور ببينند و ما نزديك مي بينيم روزي كه آسمان بدان عظمت چون فلز گداخته شود و كوههاي بدان صلابت مانند پشم زده متلاشي شود و هيچ كس از خويش خود جويا نشود (قيامت 7 الي 10) بگو روزي كه چشمهاي خلايق از وحشت و هول خيره بماند و ماه تاريك شود و خورشيد و ماه گرد هم آيند و در آنروز انسان گويد كجا مفري و پناهي خواهد بود. (نبا 2017) همانا روز فصل (يعني روز قيامت كه در آن فصل خصومتها شود) وعده گاه خلق است آن روزي كه در صور بدمند (تا مردگان زنده شوند) و كوهها مانند سراب گردد. (فجر 21-23) چنين نيست (كه دنيا طلبان پندارند روز قيامتي نيست البته هست) روزي كه از زلزله پي در پي زمين به كلي خرد و متلاشي شود و آن هنگام امر خدا و فرشتگان قهر و لطف خدا صف در صف به عرصه محشر آيند و آن روز جهنم را پديد بياورند و همان روز آدمي متذكر كار خود گردد (و از خواب غفلت بيدار شود) و آن تذكر چه سود به حال او بخشد؟ اين بود آيتهاي روشن هدايت براي حقيقت جويان و خداپرستان و اگر بهائيان تمام اين آيات را به نفع خويش تفسير مي كنند در حديثي از معصوم (ع) است كه مي فرمايد:

من فسر القرآن برايه فليتبو مقعد في النار.

هر كه قرآن را به ميل خود تفسير كند جايگاهش در آتش مهيا شده است.

ثانيا اگر چه به هر شكل تفسير هم شود باز نمي توان منكر روز حساب شد زيرا با اين آيات معلوم و واضح است كه روز قيامت روز ظهور خدا و ملائكش است و براي حسابرسي و اعمال بندگان از آدم تا خاتم است. زيرا اگر غير از اين بود قرآن و انجيل و تورات و اوستا آن را روز حساب قائل نمي شدند و مردم را بيم نمي دادند. بهاييان اگر به قيامت غير از آنچه در قرآن به صراحت از آن ياد شده معتقدند نبايد اظهار كنند كه به قرآن ايمان دارند كه آن مكتب مكتبي جدا از اديان ديگر و بالاخص اسلام مي شود. زيرا وقتي تمام آيات قرآن را با تفسيرهائي غير منطقي تغيير و تبديل مي كنند كسي كه به مسلك و مكتب آنان در آمده درباره وجود خدا نيز به شك و ترديد مي افتد و لاجرم به يك چيزي مي رسد كه آن اينكه خدائيكه از اديان مختلف تا كنون وعده هايي در قالب تشبيه براي بيم دادن مردم داد و امروز واضح شد كه تمام آن وعده ها فقط براي فريب دادن مردم بوده و در واقع نه قيامتي و نه آخرتي و نه روز حسابي بود بعيد نيست كه در دين جديدش هم دروغهاي زيادي باشد و هزار سال بعد كه پيامبر جديد مي آيد پرده از دروغها كه به اصطلاح در راستاي هدايت بشريت است بر مي دارد و وعده هاي تازه اي مي دهد.

چگونه مي شود به چنين خدايي پايبند بود و احكامش را پذيرفت؟ اما ما براي اينكه يك طرفه به قاضي نرويم سخنان باب را مي شنويم و بعد مقايسه مي كنيم: باب معتقد است هرگز انسان پس از مرگ زنده نخواهد شد و هيچكس از دنياي پس از مرگ خبر ندارد. قيامت يعني برخواستن و قيام پيامبر جديد و نسخ شريعت پيش (همانگونه كه در پيش گفتيم) باب مي گويد با ظهور مسيح (ع) قيامت ديانت موسي (ع) شده و با ظهور حضرت محمد (ص) قيامت دين مسيح (ع) و با آمدن سيد علي محمد باب قيامت اسلام و تمام آيات كه درباره بهشت دوزخ و كيفر و پاداش آمده منظورش ايمان آوردن به پيامبر جديد است يعني كسي كه پيامبر جديد را نپذيرد در جهنم افكار خويش خواهد بود و هر كه ايمان آورد خود را هميشه در بهشت خواهد ديد. مي گويد قيامت به ظهور من آغاز شد و با مرگ من پايان خواهد يافت و منظور از ملائكه سالكان و ياران منند و اگر در اسلام به برانگيخته شدن ائمه اطهار اشاره شد من مي گويم اولين كسي كه به من ايمان آورد علي بن ابي طالب است (ع) و امكان ندارد خود حضرت علي (ع) دوباره زنده شود. اگر من بگويم فلان شخص حضرت حسين (ع) است يعني اوست كه دوباره برانگيخته شده و او هيچ فرقي با حسين بن علي (ع) ندارد زيرا من مي گويم و اگر بگويم شخصي كه به من ايمان نمي آورد همان معاويه است يعني معاويه برانگيخته شده يعني شريعت من تمثال همان شريعت پيشين است و مي گويد نعمات بهشت احكام من است هر كه ايمان بياورد از آنها متنعم مي شود و هر كه تكذيب نمايد عذاب كفر خويش را خواهد ديد. عين جملات باب چنين است: آن زمان مي گردد اگر از عليين است از مومنين و اگر از دون عليين است از دون عليين» «تا كنون جز مظاهر خداوند كسي معني بهشت و دوزخ و جنت و نار را نفهميده و حقيقت بهشت اين است كه در علم خدا هيچ جنتي بزرگتر از اين نيست كه خداوند ظهور فرمايد به آمدن پيامبران چنانكه انبيا در هر دوره جنب آن دوره بوده اند تا نوبت رسيد به پيغمبر اكرم» و در ادامه سخنانش درباره قيامت خويش مي گويد: و چون در دوره بعد من يظهر اله ظهور نمايد كه آخرت همان نقطه بيان است جنتي اعظمتر از من يظهر اله نخواهد بود خداوند از براي هر جنتي كه ظهور پيامبر است نوزده باب قرار داده چنانچه در دوره بيان حرف حي 18 نفرند با خود نقطه بيان مي شوند 19 نفر.

و دوباره جهنم و بهشت مي گويد: حمد خدا را امروز از اين جنت هست همه از او محتجب و ممنوع هستند ويرا در كوهي تنها حبس كرده اند هيچ آتشي از براي آنها از اين عملشان بزرگتر نيست. چنانچه براي مومنين هيچ جنتي بزرگتر از ايمانشان نه و اگر كسي در جنت است همه تملكات و متعلقات او هم در جنت است زيرا جنت امرش اين است كه منسوب الي الله باشد و اگر چيزي منسوب بر مومن شد منتسب الي اله است چنانچه در حجره تاريك من كه در و پنجره هم ندارد چون منسوب به من است از اعلي غرف رضوان است و همه ذرات او مي گويند اني انا الله لا اله الا انارب كلي شئي و در حجره كه ساكن بوده ام اين طور بوده است و آن حجراتي كه دشمنان من ساكنند از مراحل جهنم است هر چند كاخ رفيع باشد. و حسينعلي بها تمام اينها را تصديق مي نمايد و مي گويد: «قدري تفكر نما كه چقدر توهمات در ما بين ملا فرقان بود از ظهور قائم ظهور قيامت و ظهور ساعت و بعد از ظهور نقطه اولي روح ماسوا فدا معلوم شد كه جميع خاطي بودند و به قطره اي از علم مشروب نه1» پس بنا به گفته باب و بها آمدن هر پيغمبري قيامت پيغمبر پيش و شريعت پيش است يعني با آمدن بها قيامت شريعت باب شد نه قيامت اسلام.

چون باب خود داراي شريعتي مستقل بود و خودش هم گفته بود بعد از من وقتي كه من يظهر اله ظهور كند قيامت بيان مي شود. پس بايد تمام علامات ظهور و تمام حساب و كتابها در زمان شريعت باب صورت مي گرفت نه آنكه به رغم بهائيان صلح جهاني خواهد شد اما در مرور زمان و با احكام بها و نبايد برچيده شدن ظلم و فساد را به مدت شريعت بها ربط دهند زيرا آمدن بها قيامت شريعت باب بود نه شريعت اسلام. ما عين ترجمه سخنان بها را درباره قيامت و رستاخيز و جهنم و بهشت مي آوريم. : اي رو آورنده به سوي انوار من، اوهام و خرافات ساكنين زمين را فرا گرفته و آنان را از توجه به افق يقين و از توجه به اشراق ظهورات و انورا او (منظور بها) بازداشته با گمانهاي بي اساس از قيوم (باز خود بها) محروم شده اند و از روي هوا و هوس سخن مي رانند و نمي فهمند بعضي از آنان مي گويند: آيا آيات نازل شده بگو بلي سوگند به خداي آسمانها و بعضي مي گويند آيا ساعتي (از اسامي قيامت) فرا رسيده بگو و تمام شده قسم به خداي اظهار كننده دليلها، حاقه (از اسامي قيامت) آمده و حق هم با دليل و برهان رسيده است ساهره ( از اسامي قيامت) ظاهر گشت در حاليكه مردم در اضطراب و پريشاني بودند. زلزله ها (از علائم قيامت) رخ داد و مردم از ترس و خوف خداي مقتدر جبار زاري و مويه كردند بگو فرياد كننده فرياد كرد: امروز سلطنت و فرمانروايي متعلق به خداست و بس برخي پرسيدند آيا طامه (از اسامي قيامت) پايان يافت بگو آري قسم به خداي رب الارباب و آيا قيامت قيام نمود؟ بگو آري سوگند به خداي قيوم و ملكوت آيات، آيا مردم را از خوف و خشيت به خاك افتاده مي بيني؟ بگو آري قسم به خداي اعلي و ابهي برخي از مردم پرسيدند كو بهشت و كو دوزخ؟ بگو بهشت ديدار و حضور من است و دوزخ نفس تست اين بي كيش و كافر گفت، ميزان را كه در روز رستاخيز براي سنجش اعمال نيكوكاران و بدكاران مهيا خواهدشد نمي بينم بگو به خداي رحمن او را جز صاحبان بصيرت نمي بينند گفت آيا ستارگان پراكنده شدند؟ بگو آري در روزي كه قيوم (بها) در زمين سر (يعني اورنه تركيه) بود پس عبرت بگيرد اي صاحبان بصيرت همه علامات و نشانه هاي قيامت نمايان شد روزي كه ما دست قدرت را از گريبان عظمت بيرون آورديم. مي پرسد آيا صور ديده شده؟ بگو آري سوگند به سلطان ظهور كافران گفتند در چه هنگام آسمان برجيده شد؟ بگو هنگاميكه شما در غفلت و گمراهي بوديد از مشركين برخي دستهاي خود را به چشمهاي خود ماليده براست و چپ نگاه مي كنند بگو كور شدي ديگر امروز براي تو پناهي نيست. برخي از آنان مي گويند آيا قوم مردم برانگيخته شده اند؟ بگو آري وقتي كه تو در گهواره اوهام آرميده بودي. ديگري چه برهاني از اين بالاتر مي خواهيد.

حسينعلي نوري سوگند مي خورد كه قيامت برپا شده. در صور دميده شده آتش و نار از براي آنهائيكه او را نديدند و جنت رضوان از آن كسي كه او را ديدند ديگر چه دليلي از اين محكمتر؟! اكنون براي اينكه آيات الهي را در قرآن مجيد و ساير كتب آسماني با اين صحبتها مقايسه كنيم چاره اي نداريم كه يكي يكي آيات را مورد بررسي قرار دهيم و اين تفسيرها را بهتر بفهميم: در عهد عتيق كتاب اول شموئيل از مرگ انسانها و دوباره زنده شدن آنها و برخاستن از قبور مي گويد و بعد تنور آتش را كه در آن روز شعله ور است. آيا منظورش از آن روز، روز ظهور پيامبر بعد بوده و ايمان نياوردندگان به آن پيغمبر در تنور خواهند سوخت پس بايد پرسيد اگر چنين بوده چرا آقاي گلپايگاني در كتاب فرائد مي گويد انبيا هر چه درباره آخرت گفته اند چنين بوده چرا آقاي گلپايگاني در كتاب فرائد مي گويد انبيا هر چه درباره آخرت گفته اند مقصودشان ظهور اين دو نير اعظم است (منظور باب و بها) بد نيست عين گفتارش را بخوانيم: «همه كتب و صحائف آسماني دلالت دارد در آخر الزمان به سبب طلوع دو نير اعظم عالم به رتبه بلوغ ميرسد اوهام و خرافات دوره اش پايان مي پذيرد اختلاف دينيه و مذهبيه از عالم زايل مي گردد جهان بر دين واحد استقرار يابد ضغائن صدور محو، عداوت به محبت تبديل، جنگ برافتد آلات حرب به ادوات كسب مبدل گردد نسيم رحمت بوزد، غمائم عدل سايه گسترده اسطار فضل ببارد، غبار ظلم و ستم در اقطار فرو نشيند.» «در تورات از اين دو روز يوم الرب و يوم الله و از اين دو ظهور نزول ايليا نبي و ظهور اله و در انجيل يوم الرب و يوم الملكوت و از دو ظهور رجعت يحيي و نزول ثاني عيسي و در قرآن يوم اله و يوم الحسره و يوم الجزا و يوم التلاق و قيامت و ساعت و در احاديث نبويه از ظهور مهدي و از ثاني قيام روح اله و در احاديث از اول به قائم و از ثاني ظهور حسيني تعبير گشته است.» در اينجا دو گانگي بزرگ بين استدلالات گلپايگاني و گفتار باب و بها پيش آمد.

اگر قيامت يعني پايان شريعتي و آغاز شريعتي جديد ديگر چنين اشارتي به يك عقيده مشترك در كل اديان و اشارات و بشارات به دو ظهور و دو روز عظيم چه معني دارد؟ تازه اگر چنين باشد كه گلپايگاني مي گويد، مي گوئيم نزديك 160 سال از سال ظهور باب مي گذرد كدام وعده از وعود الهي عملي شده نه تنها هيچكدام از آن وعده هاي شيرين به وقوع نپيوسته بلكه درست از آن سال به بعد روز به روز دنيا رو به فساد و تباهي گذاشت و جنگ و خونريزي بيشتر و بيشتر شد . جنگهاي جهاني آغاز شد و ظلم و ستم فزوني گرفت هيچ مذهبي از مذاهب و هيچ فرقي از فرقه هاي مختلف از اوهام و خرافات خويش دست نشستند بلكه همچنان باقي و بلكه به مراتب بيشتر شده اند. هر روز ايسم هاي مختلف و مكتبها مختلف سر بلند كرده مبارز مي طلبند دنيا رو به انحطاط و اضمحلال مي رود.

فحشا و فسق و فجور عالم را احاطه كرده و تمام كشورهاي محروم و زير سلطه در عذاب و زور و استبداد كشورهاي استعماريند و فاصله طبقاتي با ظهور اين دو مرد به مراتب بيشتر از گذشته شده و همچنين خرافات و اوهام نيز از بركت استدلالهاي متين اين دو ظهور كه از روي حروف ابجد و تفسير و تشبيه و حساب است بيشتر شده. مرزها نه تنها از بين نرفته و همه به يك دين و يك آئين در نيامده اند بلكه جديدا شوروي به 16 كشور تبديل شد و احتمال وقوع جنگ جهاني سوم نيز هست و تسليحات نه تنها به ادوات كسب تبديل نشده بلكه مخرب ترين و ويران ترين مواد منفجره اتمي ساخته شد و ويتنامها و لبنانها و يروشيماها و بوسني ها و الجزايرها به خاك و خون كشيد شدند و بالاخره در سايه اين دو ظهور بشريت به اوج حيوانيت رسيده و خونخواري و جنايت حتي در بين بچه ها ي اين زمان با پيشرفت علم و صنعت و رواج انواع فرهنگهاي مشابه فرهنگ بهائيت، بي حجابي و ابتذال بيشتر و بيشتر شده است و عالم هنوز چشم به راه آن مصلح جهاني است. تا بر سياهي و ظلمت خاتمه دهد و دنيا را زير پرچم خويش در آورد. آيا مژده هاي كتب و صحف آسماني اين چنين مي بايست به وقوع بپيوندند كه تنها با ديدن باب و بها خاتمه يابد؟! بر مي گرديم به موضوع پيش، در متي 13 منظور از فرشتگان كه ظالمين را از صالحين جدا مي كنند چه كساني هستند آيا ابوالفضل گلپايگاني كه به گفته عبدالبها همان فرشته وعده شده قرآن است كدام ظالم را از صالح جدا كرد و داخل آتش انداخت؟

در انجيل مرقس 13 منظور از خورشيد گرفتگي و ماه گرفتگي و فروريختن ستاره و متزلزل شدن قواي افلاك و گردآمدن فرشتگان چيست؟ اگر خورشيد اين خورشيد داخل آسمانها نيست ستارگان اگر فرو ريختن و از بين رفتن پيروان آئين گذشته است (به اعتقاد بهائيان) پس آئين جديد معتقدند اگر آنها هم از بين بروند و به خاموشي گرايند آئين و شريعت جديد براي چه كساني مي آيد؟ و اين زلزله در زمان ظهور باب و بها چه وقت شد كه هيچ كس نفهميد و آب از آب تكان نخورد، زلزله به هر منظور كه باشد يعني زلزله يعني يك تكان بسيار شديد يعني لرزشي كه دنيا را فرا گيرد اين لرزش چه بود؟ اين تكان عظيم كه از هزارات سال پيش به آن اشاره مي شود چه بود؟ ظهور باب و بها حتي به اندازه يك انقلاب و اعتصاب يك كشور نبود تا چه رسد به انقلابي عظيم در كل دنيا!
در سوره
نحل آيه 38 كافران كه مي گويند كسي كه مرد هرگز خداوند او را زنده نخواهد كرد منظورشان مرگ روحاني است نه مرگ جسماني؟ اگر چنين است چرا خداوند اصرار داشت به كافران بفهماند كه زنده مي شوند. زنده شدن روحاني عده اي در سالهاي بسيار دور از نزول اين آيه چه نفع و چه ضرري به حال اين كافران داشت كه خداوند آنها را متذكر مي شود؟ اسرا 49 باز كافران مي گويند امكان ندارد كه وقتي ما استخوان پوسيده شديم باز برانگيخته شويم و خداوند مي فرمايد بگو اگر كه سنگ و آهن نيز باشيد باز به امر خدا زنده مي شويد و اگر مي گويند چه كسي ما را بر مي انگيزد بگو همان كسي كه اول بار شما را آفريد. آيا منظور از زنده شدن ايمان آوران به باب و بهاست، پس چرا خداوند مي فرمايد به آنها بگو همان كسي كه شما را اول بار آفريد.
يعني خدا اينجا دليل آشكار براي برانگيخته كردن مرده ها مي آورد اگر مرده ها منظور كساني هستند كه غافلند و به باب و بها ايمان نمي آورند و هنگاميكه ايمان مي آوردند زنده شده از قبور غفلت بر مي خيزند پس چرا خدا تشبث به دليل مي كند و مي فرمايد همان كس كه شما را آفريد همان كس شما را مي ميراند و زنده مي كند. خداوند در اينجا از قدرت خويش مي گويد اگر منظور عقيده باب و بها باشد ديگر ربطي به قدرت و توانايي خدا ندارد كه با دليل روشن مي فرمايد كه زنده شدن مرده ها تعجب ندارد همان گونه كه آفريدن شما تعجب نداشت! و بعد خدا آن روز را يك حادثه بزرگ معرفي مي كند. ظهور پيغمبر جديد نمي تواند حادثه باشد. حادثه به يك اتفاق خارق العاده اي اطلاق مي شود كه يا بسيار مخرب است يا بسيار سازنده و معجزه آسا و و يا تصادفي مثل مرگ دسته جمعي، سقوط اجرام آسماني، زلزله، سيل و آتشفشان ودر حوادث كوچك تصادفات روزمره كه ناگهاني صورت مي گيرد مثل حادثه زلزله رودبار يا حوادث معمولي مرگ و ميرها بر اثر اتفاقي خاص. هيچوقت براي ظهور يك پيغمبر كه شريعت مي آورد و دستورالعمل هاي مثبت و سازنده اي براي بشريت از سوي خدا مي آورد نمي گويند حادثه عظيم مثل روز ظهور و بعثت پيامبر اكرم آيا حادثه بود؟ پس اين حادثه عظيم كه از آن نام مي بردند بعثت علي محمد و حسينعلي نبوده و نمي تواند باشد چون هيچ اتفاقي رخ نداد. نه در جهان سازنده و نه در جهت ويران كننده.

در اسرا 52 خداوند به رسول اكرم (ص) مي فرمايد روزي كه خدا شما را بخواند و شما سر از خاك بيرون كرده و با حمد و ستايش او را اجابت كنيد (با آنكه سالهاي بسيار از مرگ شما گذشته) تصور مي كنيد كه اندك زماني (در گورها) درنگ نكرده ايد: اينجا ديگر بايد هر غافلي را آگاه كند چرا كه اگر منظور از مردگان غافلانند و ناآگاهان كه به بها نياورده اند و در خواب غفلت به سر مي برند.

آيا نعوذبالله حضرت روسل در جرگه آن ناآگاهان است كه سر از خاك غفلت در مي آورد و به حمد و ستايش خدا مي پردازد و بعد اين آيه اضافه مي كند با آنكه سالهاي بسيار از مرگ شما گذشته تصور مي كنيد كه جز اندك زماني در گورها درنگ نكرده ايد. آيا مقصود از اين جملات اخير چيست حضرت رسول اكرم كه مخاطب اين آيه است از كدام گور بر خواهد خواست در صورتي كه فكر مي كرده مدت زماني اندك در گور بوده؟! و مدت زمان بسيار از كدام مرگ روسل اكرم گذشته است مرگ جسماني يا روحاني؟ آيا حضرت رسول مرگ روحاني دارد؟! در اسرا آيه هاي 97، 98، 99 مي فرمايد هر كه را خدا بخواهد هدايت مي كند و هر كه را نخواهد او را كور و كر و گنگ محشور مي كند و به دوزخ مسكن مي دهد. دوزخي كه آتشش خاموشي ندارد و اگر ايمان نمي آورند چگونه محشور مي شوند. ديگر محضور شدن نمي خواهد آنها در قيد حياتند و ايمان نمي آورند ديگر به محشور شدن نيازي ندارند زيرا به گفته باب و بها محشور شدن يعني زندگي روحاني يافتن و به جمال مبارك آنها ايمان آوردن.

پس اگر محشور شوند كه ديگر وارد جهنم نمي شوند بلكه با آن اعتقاد بايد بهشتي باشند زيرا آنها كه زنده شوند بهشتي هستند نه جهنمي و بعد مي فرمايد همان كه آسمان و زمين را آفريد البته باز استخوانهاي پوسيده را از نو بر مي انگيزد آيا اين استخوانهاي پوسيده هم تشبيهي دارد؟ و مي فرمايد: آري با اينهمه آياد و حجت قاطع باز ستمكاران جز راه كفر و عناد نپيمايند.

اي كاش اهل بصيرت ذره اي در اين آيات تفكر نمايند و به اين دين جديد كه همه چيز را از ديد كوچك و انساني خويش مي نگرد پايبند نباشند. عالمي مي فرمود: انسان با اين همه نارسائي فكري و عجز و محدوديتش انواع فلز را به رنگهاي مختلف به شكل براده هاي بسيار ريزي در آورده با ماسه و خاك و سيمان و آهك آغشته مي كند بعد با آهن ربايي تمام فلزها را از ميان آنها به راحتي جمع مي كند و به شكل اول در مي آورد چگونه خداوند با آن همه عظمت، انسان به اين پيچيدگي و دنياي به اين وسعت و نظام را آفريده اما نمي تواند آنها را دوباره برانگيزاند و اين عهدي است كه خود با بندگانش مي بندد و قصه و روايت نيست. نص صريح قرآن است و تفسيرهاي تحريفانه اي كه باب و بها مي كنند حتي در مقابل حرفهاي غلام احمد قادياني كه اظهار مهدويت كرد و امروز جمعيت او نيز كمتر از بهائيان نيست و آوازه اش نيز بيش از بهاست قابل مقايسه نيست تا چه رسد به اينكه به خود اسلام به مقايسه و مقابله در آيد. در يس 80، 81 مي فرمايد آيا خدائيكه آسمانها و زمين (با آن عظمت) را آفريده بر آفرينش (موجود ضعيفي) مانند شما قادر نيست كه چون مردند باز زنده گرداند؟ آري البته قادر است كه او آفريننده (كليه اشيا) دانا ( به همه موجودات) است. اين آيه كريمه اتمام حجت است با بهائيان وتمام آنان كه به روز قيامت ايمان ندارند.

اگر منظور از مردگان روحاني و غافلان باشند خداوند اين چنين دلايل محكم براي اثبات عهد و پيمان خويش نمي آورد. و در سوره قيامت مي فرمايد: ما قادريم سرانگشتان او را نيز درست كنيم بلكه انسان مي خواهد آنچه (از عمرش) در پيش است همه را فجور نفس گذراند (كه دائم با بندگاني كه خود را متجرد مي شمارند و مي گويند خنده دار است چگونه ممكن است قيامت به شكلي كه در قرآن مي گويد باشد و چون به شعور ناقص خود چنين گمان نمي برند خود را راحت كرده مي گويند منظور از قيامت قائم شدن و برپا شدن باب و بها بود آيا اگر آنروز بزرگ مردگان غافلانند و ايمان نياورندگان به باب و بها مقصود از سرانگشتان چيست؟ آيا مي شود براي سرانگشتان هم تفسيري آورد و گفت تشبيه است بلكه هرگز خداوند براي مردگان روحاني نامي از سرانگشتان جسماني نمي برد چون سرانگشت روحاني نداريم! واگر مي گويند مقصود خدا از اين آيات بيم دادن بوده و مي خواسته با اين تشبيهات مردم را از اعمال ناپسند بپرهيزاند.

بايد گفت استغفراله خدا يكي از فريبندگان و دروغگويان است كه با وعده هاي دروغ قصد ارتقاي روحي بندگانش را دارد. اگر خدا آنقدر توانا نيست كه از راه ديگري بندگانش را از اعمال ناپسند دور كند و متوصل به خدعه و فريب مي شود چه جاي اعتمادي بر اين خدا مي ماند چگونه قابل پرستش است در حالي كه خداوند در معرض خويش هزار و يك نام براي خويش مقرر فرموده كه در بين آنها نامي نيست كه فريبكاري و نعوذباله دروغگويي او را به شكلي معرف باشد. خداوند آنقدر حكيم و خردمند و قادر است كه مي تواند از راه درست خويش مردم را به راه راست هدايت كند نه با وعده هاي دروغ و بيم هاي كذايي.

اين مكتب سياسي توهين بزرگي هم به آستان كبريايي خداوند است و هم بشريت را به تمسخر و مزحكه كشيده است گويي خدا با بندگانش بازي مي كند و آنقدر براي آنها ارزش قائل نيست كه مثل بچه اي آنها را فريب دهد بعد بگويد خبري نيست من براي هدايت شما اين ها را گفتم، اگر چنين باشد بايد از آن خدايي كه مردم را به بازي گرفته و بي شخصيت مي كند، بردي و خداي محمد (ص) خدايي رحمن و رحيم است كه وقتي انسان را آفريد فرمود فتبارك الله احسن الخالقين او به خلق خوب خودش عشق مي ورزيد و به آن بها داد نه آنكه در اين عصر جديد ديني بفرستد و پس از آن همه ارزش و بهائي كه در گذشته به انسان داده تازه او را به نام اغنام اله بخواهند و بگويد اينها گوسفندان منند و به چوپان نياز دارند. اگر اين جمله را در زمان حضرت آدم به بنده ها مي داده قابل قبولتر بود تا امروز.

در آيه هايي كه چگونگي قيامت را به تصوير كشيده است: در آيه 48از سوره كهف مي فرمايد: ياد كن اي محمد روزي كه كوهها را به حركت آوريم و زمين را صاف و بدون پستي و بلندي آشكار ببيني و همه را در صف محشر از قبرها برانگيزيم و يكي را فرو نگذاريم.

به گفته باب و بها كوهها چه معني دارند؟ چه تفسيري براي كوهها مي كنند؟ وصف محشر يعني چه؟ و از زمان باب و بها تا كنون كدام كوهي به حركت در آمده و كدام صف محشري بر پا شده؟ و بالاخره در آيات مختلف منظور از دميدن در صور اسرافيل و هراسان شدن مردم و وحشت و زلزله و آتش و فرشته و غيره و غيره چيست؟ بها كه در بيابانش گفت تمام اينها شد قسم به جمالم آيا همين دليل كافيست؟ باب و بها مي گويند ما عظيم هستمي چون عظيم هستيم، ما پيغبريم چون پيغمبريم ما مهدي هستيم چون مهدي هستيم ما خدائيم چون خدائيم اگر باور نمي كنيد به خدا قسم غير از اين نيست… و اضافه مي كنند كه ديگر لم و مم نكنيد. چون و چرا ندارد چون ما مي گوئيم. نه كمي بي انصافي كرديم آنها به آيات و آثارشان نيز براي آوردن برهان و دليل متشبث مي شوند.

آياتي كه مي گويد ما هستيم و به كسي نيامده بگويد نيستيد…!! با اين آيات و بينات روشن و واضح همه چيز ثابت شد اما اگر در كتاب برهان واضح و ايقان و فرائد و مفاوضات استناد به دليل و برهان مي شود ما مي گوئيم همه آن كتابها يك طرف و چند صفحه از كتاب آقاي موسوي كه در رد اين براهين با دليل و منطقي روشن و واضح منت گذارده و به رشته تحرير آورده اند يك طرف اگر سران بهايي حرفي براي گفتن دارند و شعارشان نيز تحري و تحقيق است چرا اجازه خواندن چنين كتابهايي را به بهائيان نمي دهند؟! و خواندن اين گونه كتابها را ممنوع نموده اند؟! با اين حال ما فرصت را غنيمت شمرده از حضور اين عالم بزرگوار اذن آوردن صفحاتي چند در بيانات رسا و شيوايشان را در اين مجموعه الهام گرفته از فيض وجود ايشان و قلم بليغ ايشان مي گيريم باشد كه خداوند حقيقت جويان را توفيق عنايت فرمايد و بسر منزل سعادت و هدايت نائل آورد. بهائيان به چند آيه از قرآن و چند روايت وحديث استناد جسته اند كه در كتاب فرائد ابوالفضل گلپايگاني مندرج است و اينك دلايل اثبات حقانيت باب و بها را مختصر اشاره مي كنيم: در قرآن مجيد سوره حج آيه 47 آمده است.

«ويستعجلونك با العذاب و لن يخلف اله وعده و ان يوما عند ربك كالف سنه مما تعدون.» گلپايگاني مي گويد: مردم در زمان رسول اله با شتاب زياد عذاب مي خواستند چنانجه آيات بسياري گواه اين مطلب است. در اين آيه خداوند در پاسخ آنان مي فرمايد عذاب شما در روز قيامت است و او پس از هزار سال خواهد آمد و چون 260 سال كه تاريخ فوت حضرت حسن عسگري است بر آن بيافزاييم مي شود 1260 كه همان روز دعوت و بعثت علي محمد خواهد بود.

پس او پيغمبر است و با آمدن او قيامت اسلام برپا شده است. پاسخ: اين سخن از جهاني غلط و نادرست است

 

1-بنا بر معنايي كه گلپايگاني كرده بايست مبدا هزار سال را از زمان نزول اين آيه گرفت نه از روز وفات حسن عسگري عليه السلام گر چه روز وفات ايشان روز اتمام دين اسلام باشد زيرا وعده نزول عذاب بر شتاب كنندگان ربطي به روز اتمام دين اسلام ندارد.

2- در سال هزار و دويست و شصت چه عذابي بر شتاب كنندگان كه در زمان پيامبر اسلام مرده بودند نازل شد؟ اگر منظور عذاب دنيوي است آنان در آن تاريخ در دنيا نبودند و اگر مقصود عذاب اخروي است آن هم به آمدن عليمحمد نيازي نداشت زيرا هر كافر و بي كيشي با مرگ دچار عذاب اخروي مي گردد.

3- اگر از حرف گلپايگاني دفاع كرده و بگوييم منظور از معذبين شخص آن شتاب كنندگان نيستند كه در صدر اسلام مرده از بين رفتند بلكه هر كافر و بي كيشي كه در مرام و مسلك و راه و روش با آنان شريك و انباز باشد و چنين اشخاصي در دوران علي محمد هم زياد بودند. پس مي پرسيم مقصود از اينكه با رسيدن سال 1260 و بعثت علي محمد و فسخ اسلام. مشركين و كفار معذب مي شوند چيست؟ اگر منظور كشته شدن و زندان رفتن و در بدر گشتن و منفور شدن در انظار مردم و … و… است پس بايد گفت گروندگان به باب معذب شدند نه كافرين و منكرين او و اگر منظور از عذاب همان نپذيرفتن و كافر بودن به اوست چنانچه حسينعلي مي گويد: «بهشت شنيدن نغمه دلربا و نگاه كردن به جمال بي مثالم مي باشد و جهنم دوري از حضور و محروم بودن از فيض لقاي من است.» اينكه ديگر مدت هزار ساله و وعده روي يخ نمي خواست خوب بود بگويد منظور از عذاب كه به شما وعده داده ايم همين كفر و شرك و انكار شماست زيرا به گمان اينان همانگونه كه انكار و دوري از حضور علي محمد و حسينعلي عذاب و جهنم است انكار هر پيغمبري چنين است. آنان هم كه منكر پيغمبر اسلام بودند. اگر بنا است اين آيه مباركه قرآن از معني حقيقي خود منسوخ شده و بدلخواه هر كس تفسير گردد، پس بهتر است چنين گفته شود: منظور از عذاب آمدن علي محمد باب و تاسيس گروه با بيان است، خداوند مي فرمايند: مردم شما كه قرآن به اين زيبايي و خوبي و به اين عظمت و جلال را نمي پذيرند شما كه از اسلام كه آئين پاك خداست دوري مي جويند شما كه به سعادت و نيك بختي خود پشت پا مي زنيد من هم در كيفر شما در تاريخ 1260 مردي مفسده جو و كينه توز و خودكامه و بي خبر از خدا را بر مي انگيزيم تا با طراري و شيادي. گروهي از اوباش را از مرد و زن دور خود گردآورد نه خدا را مي پذيرد و نه روز رستاخيز را نه از مردم شرم و حيا مي دارند نه پيش وجدان خود احساس مسئوليت مي نمايند، در ميان مردم تفرقه مي اندازند با ترو و آدم كشي ايجاد رعب و وحشت مي كنند و هر روز در جايي بلوا و آشوب راه انداخته به رخ دولت و ملت شمشير مي كشند، گاهي در خراسان زماني در مازنداران روزي در زنجان هنگامي در شيراز و مدتي در يزد و تبريز خود و حزب خود را بدون هر قيد و شرط تسليم استعمار كرده با مزدوري ننگين كباده خدايي مي كشند روزي عهده دار اداره جاسوسي تزار شده با دالگوركيها سر و سري پيدا مي كنند. در پنهان نوكر زرخريد و در آشكار دعاگوي پادشاه روسيه شده لوح در حقش صادر مي نمايند و وعده فتح و پيروزي درخشان مي دهند و روز ديگر از پادشاه انگلستان لقب «سر» گرفته و او را بنام پادشاه عادل روي زمين مي ستايند و فرداي آن روز خود را در اختيار سازمان «سيا» گذاشته و به هر رذالت و پستي تن در ميدهند. دختران و زنان عشوه گر خود را در اختيار جوانان چشم و گوش بسته گذاشته آنان را به نام دعوت به محافل روحاني به دام بس خطرناك فساد انداخته به سراغ شكار ديگر راه مي افتند همانگونه كه در برخي از كشورهاي استعماري دژخيماني را به دد منشي عادت مي دهند تا ارتكاب هر گونه جنايت به دست آنان عملي باشد اين بي وطنان خود و زيردستان خود را چنان عادت مي دهند كه هر گونه مقصد و منظور شوم استعمار با دست آنان قابل اجرا باشد. چه عذابي بدتر از اين مي توان تصور نمود؟

معني حقيقي

آيه مباركه: بايد دانست دين اديان حقه گذشته چون به جهانيان وعده پاداش نيكوكاران و كيفر و غذاب تيره دلان و بدكاران را داد و با صراحت كامل از آمدن روز رستاخيز و قيامت سخن راند و تعاليم و احكام خود را بر اين پايه استوار كرد كفار و مشتركين برخي از روي تعجب شگفتي و بسياري به منظور تمسخر و استهزا درباره روز رستاخيز و چگونگي آن و هنگام آمدن و محل وقوعش بارها به پيغمبر اسلام رجوع نموده با شتاب و عجله آمدن چنين روزي و نزول آنچنان عذابي را از وي درخواست مي كردند. آيات زيادي در قرآن مجيد براي پاسخگويي آنان به خصوصيتها و كيفيتهاي مختلفي نازل شده و اين آيه مورد بحث نيز يكي از آن آيات است مي فرمايد گروهي با شتاب و عجله زياد آن عذاب چناني را كه بر آنان وعده داده ايم از تو درخواست مي نمايند خداوند در وعده خود ابدا تخلف نمي كند و آن عذاب و كيفر در روز رستاخي كه در ازاي آن به اندازه هزار سال به شمارش شماست خواهدآمد. در سوره سجده آيه 5 خداوند مي فرمايد:

«يدبر الامر من السما الي الارض ثم يعرج اليه في يوم كان مقداره الف سنه مما تعدون» گلپايگاني مي گويد: اين آيه دلالت دارد بر اينكه خداوند امر را تدبير مي كند از آسمان به زمين، سپس عروج خواهد كرد بسوي او در مدت يك روز كه مقدار آن هزار سال است از آنچه شما مي شماريد منظور خداوند از تدابير امر، فرستادن شريعت اسلام است از آسمان به زمين بوسيله وحي كه بر پيغمبر مي شد و الهامات وارده كه به ائمه مي شدند و مدت اين وحي و الهام دويست و شصت سال بود كه روز وفات حضرت امام حسن عسگري (ع) مي باشد سپس اين شريعت هزار سال در روي زمين باقي مي ماند و در هزار و دويست و شصت هجري اسلام نسخ مي شد.

ترجمه صحيح اين آيه با يك آيه پيش از آن چنين است. خداست آنكه آسمان ها و زمين و هر چيزي را كه در زير آسمان و روي زمين است در مدت 6 روز آفريد و سپس بر تخت جلال و قدرت و عظمت قدرت گرفت و براي شما جز او دوست و شفاعت كننده اين نيست و (يا براي شما در مقابل كيفر او سرپرست و شفيعي نيست.) او كه در آسمان كارها و امورات زمين راتدبير و تنظيم مي كند و در روزي كه به اندازه هزار سال در ازاي اوست اين تدبير به سوي او بر مي گردد. يعني بساط تدبير و اداره امور جهان طبيعت و ماده بر چيده مي شود. هر كس اين جملات را ببيند بدون هر گونه ابهامي در مي يابد كه منظور از تدبير در امور اداره تكويني پديده هاي جهان در تحت قوانين و نواميس ويژه آنها و نگهداري بساط زمين و آسمان مي باشد و گرنه آفرينش زمين و آسمان در شش روز و پايان يافتن دوران آئين اسلام و آغاز دوران پيامبري باب و بها چه ارتباطي با هم دارند؟ و آنگاه آيه مباركه صريح است در اينكه برگشتن تدبير بسوي خداوند در روزيكه خواهد بود كه در ازاي آن هزار سال شماست. نه در روزي كه پس از هزار سال خواهد آمد. گذشته از اينها اگر گلپايگاني باور داشت به اينكه مقصود از تدبير امر تشريع اسلام و مراد از رجوع نسخ آن است و منظور از «في يوم كان مقداره الف سنه» هم پس از هزار سال است پس مي بايست مبدا اين هزار سال را يا از هنگام نزول اين آيه يا از زمان مرگ پيغمبر اسلام مي گرفت چون كيست كه نداند پيش از مرگ پيغمبر، اسلام از نظر تشريع به كمال خود رسيده و نقيصه اي در آن نماند و با مرگ وي دوران تشريع پايان يافت و وحي منقطع شد چنانچه قرآن كريم با صراحت كامل بر اين مطلب دلالت ددارد آنجا كه فرموده:

«اليوم اكملت لكم و اتممت عليكم نعمت و رضيت لكم الاسلام دينا»

امروز كيش و آئين شما را به حد كمال رسانديم ونعمت خود را بر شما تمام كرديم و دين اسلام را براي شما برگزيدم و هيچكس از مسلمانها و غير مسلمانها نگفته كه امامان و خلفا و جانشينان پيامبر در تشريع اسلام شريك و انباز وي بودند بلكه وظيفه آنان چيزي جز حفظ و حراست اسلام و بيان احكام و ترويج شريعت نبود هر چه ميفرمودند مستند به او مي كردند و از او نقل مي نمودند و هيچكدام از خود چيزي بر اسلام نمي افزودند و چنين ادعايي هم از هيچيك آنان شنيده نشده بدين جهت مرحوم علامه حلي در كتاب الفين در شناساندن امام چنين مي گويد: امام كسي است كه از خداوند خبر مي دهد بتوسط پيامبر و به استناد گفته او و پيغمبر كسي اينكه پس از مرگ پيغمبر هم دوران تشريع پايان نپذيرفته بلكه تا روز مرگ حضرت حسن عسگري (در سال 260 هجري) امامان به الهامات وارده تشريع اسلام مي نمودند و آن روز تشريع پايان پذيرفت با هيچ اصل و منطق بهائيگري سازگار و درست نيست پس با در نظر گرفتن ايه «اليوم اكملت…» كه در سال نهم هجرت نازل شده مدت هزار سال در هزار و نه هجري سر مي رسد نه در هزار و دويست و شصت. (استدلال به روايات) سپس آقاي موسوي مي فرمايند: از ميان هدها رواياتي كه مرحوم مجلسي در كتاب بحار جلد 13 نقل نموده است فقط پنج روايت پيدا كردهاند كه در آنها گفته شده است مهدي يا قائم موعود (عج) با امر تازه و قضا نو و كتاب نو دعوت خواهد كرد سپس گفته اند اين روايات زياد با صراحت مام دلالت مي كند كه مهدي موعود مقام پيغمبري خواهد داشت زيرا داراي كتاب نو كه ناسخ قرآن است و آئين نو كه ناسخ اسلام است خواهد بود. ما مي گوئيم در همين كتاب نگارنده اش صدها روايات و خبر از پيغمبر خدا (ص) و ائمه اطهار بازگو كرده كه همه دلالت دارند براينكه مهدي موعود و قائم (ع) جز مقام وصايت و تبعيت مقامي نخواهد داشت او نيز مانند يازده امام پيشين ماموريتش حفظ آئين اسلام و ترويج و تبليغ آن خواهد بود همانگونه كه هيچ يك از آن يازده تن دعوي استقلال و پيامبري نكردند او نيز نخواهد كرد.

اگر اين مرد غرض ومرضي نداشت يا زير كاسه نيم كاسه اي نبود چطور اين همه روايات را ناديده انگاشته و كوچكترين اعتنايي به آنها نكرده فقط 5 روايت مجمل را كه خيال كرد با گفته از سازگار است گرفته و به رخ مسلمين كشيده است اگر اين همه روايت دروغ و بي اساس است و شايسته توجه و اعتنا نيست چگونه بايد كيش و آئين خود را بر پايه پنج تاي مبهم و مجمل از آنها استوار ساخته و اگر درست و صحيح و شايسته اعتناست پس چرا صدها روايت را كان لم يكن گرفته و اصلا از آنها نامي به ميان نياورده است بلكه آنهمه رواياتي را كه با صراحت كامل دلالت دارند مهدي و قائم همان محمد بن الحسن العسگري (ع) است و در سال 255 متولد شده است جز موهومات و خرافات خوانده است. شگفتا كسي كه انبوه روايات شيعه و سني را كه با دلالت روشن و بدون هيچگونه ابهام و دلالت به مهدويت محمد به الحسن مي كند افسانه مي داند و به ريشخند مي گردد، ولي براي اثبات مهدويت سيد علي محمد پسر ميرزا رضا به پنج روايت مبهم تمسك جسته و آئين باب را با آنها اثبات مي نمايند.

و ديگر اينكه خود ائمه اطهار عليهم السلام كه اين پنج روايت از آنان نقل شده فرموده اند: منظور ما از كتاب نو و قضا نو و امر نو اين است كه در نتيجه گذشت آنان و طول مدت رفته رفته احكام اسلام متروك شده و دستورات دين و قرآن تعطيل مي گردد، مردم در سايه هوسراني و خودسري مراحلي از اسلام را به كنار مي افتند هنگاميكه قائم موعود آمد به اسلام و قرآن حيات نويني مي بخشد و ترويج و نشر آنها را از سر مي گيرد و بدعت هائيكه در ميان مردم بنام دين رواج يافته از ميان بر مي دارد و فرامين فراموش شده را از نو مي سازد چگونه ممكن است كسي تفسير صاحب سخن را درباره گفتار خود نپذيرد و پيش خود تاويلات زوركي و تفسيرهاي ناروا درست كرده با بوق و كرنا به رخ مردم مي كشد. گذشته از همه اينها اگر اين مورد منظورش فريب دادن و گول زدن عوام نبوده و نمي خواسته اغنام اله را با اين حرفها دل گرم نگهدارد مي فهميد حتي اين چهار پنج روايت هم با سيد علي محمد قابل تطبيق نيست، زيرا در خود اين روايات نشانه ها و علائمي براي قائم (عج) تعيين گرديده كه علي محمد هيچكدام آنها را نداشته مانند علي العرب شديد يعني به خاطر كشتاري كه خواهد كرد بر عرب آمدن او سخت خواهد شد و با شمشير جهان را خواهد گرفت و روي زمين را پر از عدل و داد خواهد كرد و غير از اينها. اين مرد كداميك از اين نشانه ها را در علي محمد ديده كه مي گويد اين روايات دلالت بر مهدويت او مي كند؟ پس از آمدن او جهان پر از عدل و داد كه نشد بلكه روز به روز به سوي ظلم و ستم و زورگويي و آدمكشي رفت و هنوز هم مي رود. اگر پيش از او جنگهاي منطقه اي و محلي و قبيله اي در مي گرفت از بركت وجود او جنگها جهاني به وقع پيوست و هنوز هم جهان در آتش نگراني و اضطراب ميسوزد پيامبر بعدي (من يظهر اله) چنان بي امان و شتاب زده پس از او ظهور نمود نگذاشت لااقل چند صباحي بگذرد كه اگر يك گوشه جهان اتفاقا يك حكومت دادپرور تشكيل يافت پيروانش به حساب او بياورند بلكه دوره او را همان هيجده سال هرج و مرج پايان داد.

در اينجا ما اهل تحري و تفحص را براي يافتن حقيقت و شنيدن پاسخ هاي دندان شكن رسوايي مطالبي كه درباره حروف ابجد به خورد بيسوادان داده اند و باز شدن مشت بازي با لغات و رد استدلالهاي پوچ و بي اساس اين مكتب را توصيه مي كنيم به مطالعه كتاب آقاي موسوي و همچنين كتاب كشف الحيل آقاي آواره و خاطرات آقاي صبحي و كتاب آقاي نيكو و چندين كتاب ديگر كه در اين باره به چاپ رسيده است.

تا به طور قطع يقين حاصل كنند كه باب و بها هيچ دليل روشني براي اثبات حقانيت خود نداشتند الا اينكه قرآن را تحريف و روايات و احاديث را با مختصر تغييراتي به نفع خود تفسير كرده و تازه با وجود زحمات زيادي كه كشيده اند در هر برهان و دليلشان رسوائيهايي به بار آمده كه همين امر باعث شده افراد اين مكتب به آغوش اسلام بازگشته و توبه نموده اند. وقتي به بهائيان مي گوئيم چرا تمام فرشتگان كه چندين لوح برايشان و در مدحشان از سوي بها عبدالبها نازل شده دشمن آنها شده و با پشيماني و اظهار ندامت مسلمان شده اند مي گويند در هر دوره اي چنين بوده و مگر در زمان حضرت رسول، عايشه كه زن حضرت محمد بود برنگشت و يا طلحه و زبير بر نگشتند؟ در صورتي كه اينهم از آن دلايل احمقانه است زيرا همه مي دانند كه عايشه اولا اگر با دختر حضرت محمد (ص) بد شد و به دليل حسادتهاي زنانه و كينه هاي شخصي دست به اقداماتي زد با خود حضرت رسول بد نبود و هرگز از اسلام بر نگشت او مسلمان بود و مسلمان هم مرد. اما اگر با دختر حضرت رسول و حضرت علي (ع) مخالفت ورزيداز كمبود ايمانش بود كه باز در اواخر عمر به اشتباه خويش پي برد و اعتراف كرد كه چگونه از اين آتش ندامت مي سوزد و همينطور طلحه و زبير و بسياري ديگر همه مسلمان بودند.

از اسلام هرگز برنگشتند كه كافر شدند بلكه به خيال باطل خود گمان مي كردند اسلام را مي توانند به شكل ديگري گسترش و ارتقا دهند و به خطا و اشتباه افتاده منحرف شدند. نه آنكه كسي كه به قول باب يكي از ائمه اطهار است كه برانگيخته مي شود از بابي كردن خويش توبه كند مثل حسين يزدي و برادرش كه از حروف حي بودند و يا كاتبان وحي آقاي جمال كاتب بها و نبيل ورندي تاريخ نويس بهايي و صبحي كاتب عبدالبها و ابراهيم خيراله كه از عبدالبها بيشتر علم و معرفت داشت و حتي به قول بهائيان به عبدالبها مي گويد برا تبليغ تو شرق را عهده دار شو من غر