خاطرات صبحي
با مقدمات و
توضيحات مهناز رئوفي
فهرست مطالب:
مقدمه خانم
رئوفي
مقدمه
كتاب صبحي ...
پيام پدر
نمونه ها
مقدمه كتاب
سرمايه تبليغ
حكايت !!!
معتقدات واقوال
بابيه
فرق مختلفه
بابيه
معارف بابيه
شرح مسافرتها
جنگ مبلغين
شهادت دروغ
امناي بابيه
برگشت از عشق
آباد به
طهران
اختلافات داخلي
عزيمت بحيفا
كتاب كشف
الغطاء
متن توبه نامه
سيد باب
مسافرت بحيفا
تصوير عبدالبهاء در واهمةمن
ملاقات
عبدالبهاء
ملاقات خصوصي
نفس و قواي آن
جدال عقل با
وهم
رجوع به موضوع
گذار بعكا
بيان حال
مسافرين
بياني در عقل
توقف در حيفا
طائفين حول
كتاب وحي
مسئله وحي
كاتب الواح
مطالعه در
احوال بهائيان عكا وحيفا
احباب وعرايض
آنان بحضور عبدالبهاء
سفر
عبدالبهاءباطراف فلسطين
قبر عبدالله بن
عباس وفاطمه
يك نظر اجمالي
باسلام
وضع داخلي
بهائيان
ابن اصدق ولوح
لاهه
خروج از حيفا
جزيرة قبرس
وضع تبليغ
دروغ در تاريخ
نويسي
مطالعه قران
-
امتياز آدمي بر
حيوان
حركت از
آذربايجان
تكفير!
باز
هم ابن اصدق
بازگشت به مطلب
دفع شبهه
خاتمه
زماني
كه هنوز بهائي سر سختي بودم يك روز
هنگام باز گشت از مدرسه و طبق عادتي
كه داشتم در بين كتابهايي كه يك كتاب
فروش دوره گرد روي زمين چيده بود
جستجو كردم به طور اتفاقي كتابي توجهم
را به خود جلب كرد با اشتياق تمام آن
كتاب را خريده و با ذوق و علاقه به
خانه بردم كه آن را مطالعه كنم
كنجكاويم باعث شد قبل ازرسيدن به خانه
صفحات اول كتاب را مرور كنم راستش تا
آن روز كتابي بر عليه بهائيت نديده
بودم و به همين دليل برايم خيلي جالب
بود دوست داشتم بدانم كساني كه
ازبهائيت خارج ميشوند چه دلايلي دارند
و البته طبق آموزه هاي بي پايه و اساس
تشكيلات بهائيت كنجكاو بودم كه بدانم
عاقبت چگونه به خاك سياه نشسته اند .
چون تشكيلات حاكم بر بهائيت به
وابستگان خود القاء كرده است
هر كس كه از
بهائيت خارج شود عجيبترين بلاهاي الهي
بر او نازل و به بدترين وجه مجازات
ميشود . و از شدت غروري كه
موروث بهائيت بود كه همه بهائيان نيز
به آن دچارند فكر ميكردم حقيقتي كه
بتواند بطالت بهائيت را ثابت كند وجود
ندارد.با اين حال مشتاق بودم ببينم آن
كتاب چه حرفي براي گفتن دارد . وقتي
به خانه رسيدم ، مثل هميشه پر از
افراد تشكيلاتي و شلوغ بود . با هيجان
به كساني كه آنجا بودند گفتم كتابي
خريدم كه خيلي جالب است و كتاب را
نشان دادم يكي از حاضرين كه بيشتر
اوقات ناظم جلسات بود برآشفت و گفت :
خريدن اين كتابها حرام است چرا اين
كتاب را خريدي ؟ گفتم نميدانستم مگر
چه اشكالي دارد گفت :هر چه خريد اين
كتابها بيشتر باشد چاپ و نشر آنها
بيشتر خواهد شد . ما بايد از چاپ اين
گونه كتابها كه همة آنها دروغ است
جلوگيري كنيم . گفتم من اشتباه كردم
بعد از اين ديگر نميخرم اما حالا كه
خريده ام آن را مطالعه ميكنم تا ببينم
چه دروغها ئي نسبت به آئين ما نوشته
اند . گفت: مطالعة آنها هم حرام است .
گفتم چرا ؟مگرما تحري حقيقت نداريم ؟
گفت ما اگر بخواهيم تحري حقيقت كنيم
بايد برويم دربارة سايرآئينهاي موجود
تحقيق كنيم نه اينكه دروغهاي دشمنان
را بخوانيم، گفتم اما مثل اينكه اين
شخص قبلاً بهائي بوده بعد مسلمان شده
ميخواهم بدانم چرا مسلمان شده است
؟گفت: اين شخص تطميع شد و به اميد
رسيدن به مطامع دنيوي به بهائيت خيانت
كرد گفتم شما كه فرموديد خواندن اين
كتابها حرام است اما معلوم شد خودتان
اين كتاب را خوانده ايد و اين شخص را
ميشناسيد گفت ما ميخوانيم كه بدانيم
دربارة ما چه ميگويند ؟ تا جوابشان را
بدهيم با خود گفتم اگر حرام باشد اول
بايد يراي بزرگانمان حرام باشد . چرا
چيزهايي كه بر ما حرام است بر آنان
حرام نيست اما بعد براي قانع كردن
خودم گفتم اعضاي محفل اجازه دارند
مطالبي را از ما پنهان كنند و هيچ كس
حق ندارد مسائلي را كه بين اعضاي محفل
رد و بدل ميشود بشنود شايد اين مسئله
هم همان حكم را دارد گرچه آن فرد عضو
محفل نبود به هر حال بي تعارف كتاب را
از من گرفت و با خود برد و من حتي به
اندازة پولي كه داده بودم مطلبي عايدم
نشد . اما در حسرت خواندن آن كتاب
ماندم نام آن كتاب خاطرات زندگي صبحي
و تاريخ : بابيگري و بهائيگري بقلم :
فضل الله مهتدي صبحي بود . زماني كه
متحول شده بودم و به خودم اجازه
ميدادم كه عاقلانه در باره هر آئيني
تحقيق كنم وكمتر تحت تاثير القائات بي
جاي تشكيلات باشم براي بار دوم بااين
كتاب مواجه شدم واينبار ديگر سادگي
نكردم وقبل از با خبر كردن تشكيلات
آنرا مطالعه كردم واقعا انتظار خواندن
كتابي با چنين محتواي شيرين وجذاب
ودلنشين را نداشتم وفكر ميكردم فردي
كه خصومتي شخصي با بهائيان داشته
مطالبي بي پايه واساس نسبت به بهائيان
نوشته وبه چاپ رسانده اما با مندرجاتي
روبرو شدم كه مرا منقلب وحيران كرد
آنچنان تحت تاثير واقع شدم كه ساعتها
وحتي روزها وشبهاي زيادي متحير ومبهوت
به مكتبي ميانديشيدم كه توانسته روح
وروان ما را اين چنين قبضه كند وما را
آنچنان كه بهاء خطاب ميكند به
گوسفنداني بي فكر تبديل نمايد . باورم
نميشد از گوشه وكنار جسته و گريخته
شنيده بودم كه فردي كه دست راست
عبدالبها، بوده برگشته و طرد روحاني
شده اما آنقدر اورا به رگبار ناسزا و
تهمت ناروا ميبستند كه هيچ اشتياقي به
شناختن وي نداشتم بعد از خواندن كتاب
صبحي متوجه شدم كه آن شخص كه دست راست
عبدالبها بوده كسي نيست جز فضل الله
صبحي مهتدي ،بزركواري با وجداني بيدار
و عاشق پروردگار ، سالها قبل از
پيروزي انقلاب به دامن اسلام بازگشته
و به نوشتن خاطرات خويش مبادرت ورزيده
. نه جناحي او را تطميع كرده ونه هيچ
انگيزه دنيوي اورا به اين سو سوق داده
تنها سود دنيوي كه عايد او ميشده نقل
قول از خود ايشان اين بوده(( كه
مسلمانان مرا بشناسند واز آزار و اذيت
بهائيان در امانم بدارند )) او نه
تنها وابستةاين دنيا نبوده بلكه به
حدي خداترس و با وجدان بوده كه حتي در
بعضي از قسمتهاي كتابش مطالبي را به
خاطر حفظ آبروي ديگران به اتمام
نرسانده . او در نهايت ادب و وقار به
تحرير كتابي پرداخته كه ارمغاني جز
رسوائي و افشاي حقايقي اجتناب ناپذير
براي مكتب پوشالي بهائيت نداشته بلكه
هر آنچه خدمت بي شائبه به بهائيت كرده
جبران شده .
وحال ببينيم صبحي كيست ؟
فضل الله صبحي مهتدي يكي از
بانفوذترين مبلغان بهائي بود كه در طي
سالهاي متمادي وطولاني در فرقه بهائي
مشغول به خدمت بوده ، اومسافرتهاي
زيادي رفته واز شخص عبدالبهاء
تشويقنامه ها والواح زيادي دريافت
نموده .
او كسي بود كه در جوار عبدالبهاء به
كتابت آنچه عبدالبهاء امر ميكرد مشغول
بود ويكي از مورد اعتمادترين وبهترين
ياران عبدالبهاءبه قول خود او بوده
است بهائيان او را كاتب وحي ميناميدند
ودر نزد عموم بهائيان بي اندازه ارج
وقرب داشت وهمه به مقام ومنصب وي غبطه
ميخوردند .
او تمام
مطالب محرمانه اي را كه عبدالبهاء
براي اشخاص ميخواسته بنويسداز زبان
خود اوميشنيده مينوشته وعلاوه بر
اينها به تمام خصوصيات اخلاقي ومسائل
شخصي عبدالبهاء آگاه شده وبه ضعفهاي
آشكاروپنهان اووساير اعضاءخانواده وي
بالاخص شوقي افندي كه بعد از
عبدالبهاءزمام امور را به دست گرفته
وجانشين او شد اطلاع كامل يافت شوقي
افندي نوه دختري عبدالبهاء كه(
استغفرالله )بهائيان اورا نيز همچون
عبدالبهاءدر حد ائمه اطهار عليه
السلام وبرتر وبالاتر ميپندارند واورا
معصوم ومصون از خطا ميدانند ،اوكسي
است كه صبحي در باره اش مسائل غير
اخلاقي وزشتي بيان ميكند كه در مقدمه
كتابش نيز به آن اشاره شده است .
براي
صبحي از طرف عبد البهاء الواحي صادر
شده كه بد نيست قبل از مطالعه كتاب
مروري بر آنها داشته باشيم .
صبحي در
صفحه 224 كتابش كه بعد از اين مقدمه
مفصلاً و مشروحاً كل مطالب آن از ديد
خوانندگان خواهد گذشت نوشته است: و
اما من در مقابل بيش از پيش بر راستي
و درستي در كار و رعايت ميل و خاطر او
(( عبد البهاء )) افزودم و امور
مرجوعه را چنان بخوبي انجام دادم كه
مكرر لسانن و قلباً اظهار خوشنودي كرد
.
از
آنجمله در لوحي خطاب به ابوي اين بنده
كرده ميگويد (( اي بنده بهاء سليل
جليل به فوز عظيم رسيد و به موهبت
كبري نائل شد .
عاكف
كوي دوست گشت و مستفيظ از خوي او
گرديد در اينم انجمن حاظر گشت و به
صوت حسن ترتيل آيات نمود هر شب جمع را
مستغرق بحر منجات كرد و به آهنگ شور و
شهناز به راز و نياز آورد.
شكر كن
خدا را كه چنين پسر روح پروري به تو
داد و هم در لوح ديگر گويد (( جناب
صبحي به خدمات مرجوعه مشغول و هذا من
فضل ربنا الرحمن الرحيم )) و نيز در
جاي ديگر گويد (( جناب صبحي در حظور
است و شب روز مشغول ، شكر كن خدا را
به چنين موهبتي موفق شده است )) و نيز
گويد جناب صبحي هر صبا صبوحي زند و به
خدمت پردازد و در حق آن خاندان عون و
عنايت طلبد .
و امثال
اين الواح در مدح صبحي از طرف عبد
البهاء زياد صادر شده است سوال اين
است بهائيان عبد البهاء را مصون از هر
خطا ميدانند و او را صاحب كرامات و
الهامات غيبيه ميشمارد آيا از خود
نميپرسند عبد البهاء چگونه كسي را كه
بعد از مدتي از آنها جدا شده و عليه
آنها كتابها خواهد نوشت و افراد زيادي
را با آثار ماندني خويش هدايت خواهد
نمود و ممكن است براي اداي مطلب و
اثبات حقيقت سخنانش به مدارك و اسنادي
متوسل شده و حيثيت خانوادگي و اجتماعي
اين مدعيان را بر باد دهد ؟!!!
آنچنان
كه او را مورد محبت قرار داده و به
عنوان كاتب سايه به سايه ميپذيرد .
بايد گفت عبد البهاء ملهم به الهامات
غيبيه نبوده بلكه آنقدر از لحاظ
روانشناسي و انسانشناسي هم ضعيف بوده
كه نميتوانسته او را با بسياري از
مسائل محرمانه درون تشكيلاتي و
خانوادگي آگاهي نبخشد . مطالبي كه
صبحي در كتابهايش آورده كاملاً بدون
غرض شخصي و بسيار خواندني و جذاب است
. بعد از مطالعة اين كتاب سئوالات
زيادي در ذهن هر خواننده ايجاد ميشود
. او كه مبلغ بزرگ اين فرقه بوده به
گونه اي از بهائيت بر ميگردد و به
اسلام ميگرود كه با استدلالات بسيار
ساده اما عميق به اثبات حقانيت اسلام
و بطالت بهائيت پرداخته و هر خواننده
با بصيرت و غير متعصبي را مقر و معترف
به حقيقت كلام ميكند و چه زيبا ميگوبد
اگر بهائياي شعار سر دادند كه تحري
حقيقت كنيد و بدون غرض و تعصب تحقيق
كنيد چرا كساني را كه تحري حقيقت
ميكنند و بدون تعصب به حقيقت كه بطلان
بهائيت است پي ميبرند ، ترد كرده و
حتي از مراوده با خانواده محروم
ميكنند .
اگر اين
فرقه ادعا ميكند كه دين آزاد است
بگزارد كه افرادش بدون ترس و اجبار به
هر راهي كه معتقدند پاي بند باشند
كتابهاي صبحي را بدون غرض و تعصب
مطالعه كنيد تا و را و از حقيقس كه
برايتان مكشوف ميشود بهائيت را
بشناسيد و اگر از فريب خوردگانيد به
حقيقت نائل آمده رستگار شويد .
مقدمه
فضل الله صبحي مهتدي فرزند
محمد حسين مهتدي از بهائيان معروف ((
كاشان )) بود.... زندگي صبحي بسيار پر
ماجرا و مملو از فراز و نشيبهاي عجيبي
است . او شرح زندگي خود را در (( كتاب
صبحي )) همين كتاب و پيام پدر به
تفضيل نوشته است و چنانكه خود شرح
ميدهد ساليان درازي در : قفقاز ، عشق
آباد ، بخارا ، سمرقند ، تاشكند ومرو
گذرانده و سپس به ايران آمده و در
ايران هم تقريبا به اغلب اغلب نقاط
سفر كرده و در همه جا به عنوان مبلغ
با هوش بهائيان ، بشمار رفته است .
صبحي پس
از خاتمه جنگ جهاني اول ، براي زيارت
(( عبد البها )) از راه باد كوبه و
استامبول وبيروت به حيفا رفت و در
آنجا مقرب درگاه شد و سالها كاتب عبد
البها گرديد . وي پس ازسالها ، بنا
بعللي كه در اين كتاب و ((پيام پدر ))
شرح داده ، از اين دار و دستة سياسي
وابسته باستعمار بين المللي ، كناره
گرفت و در عسرت مادي فراواني بسر برد
تا آنكه سر انجام بعنوان -آموزگار
استخدام شد ...و بعدها در ادارة
انتشارات و راديو ، برنامة كودكان را
تنظيم ميكرد و براي ((بچه ها))قصه هاي
شيريني ميگفت كه مورد توجه همگان بود.
صبحي در
جمع آوري قصه ها و آداب و رسوم ايراني
زحماتي كشيد و به همين جهت بعضوييت ((
انجمن ايراني فلسفه و علوم انساني ))
انتخاب شد .
صبحي خط بسيار خوش و زيبائي داشت . او
نخست بهائي قرصي بود ولي بعدها ، بر
خلاف داعيه دشمنانش كه ميگفتند مسيحي
شده مرد مسلمان و عارف مسلكي شد و در
خدمت به افراد بينوا مشهور بود .
از صبحي
آثار وتاليفات زيادي باقي مانده كه از
آن جمله است :
كتاب صبحي(1312-1342)، افسانه ها (در
دو جلد 24و25)، داستانهاي ملل (27)،
حاج ملا زلفعلي (26)، افسانه هاي كهن
(دو جلد 28و31) ،دژهوشربا (30)،
داستانهاي ديوان بلخ (31) افسانه هاي
باستاني ايران و مجار (32) ،افسسانه
هاي بوعلي سينا (33)، پيام پدر(35)،
عمو نوروز
بعضي
ازتا ليفات او چند بار چاپ شده است و
بعضي هم به زبانهاي خارجي از جمله
:آلماني ، چكي وروسي ترجمه شده است .
صبحي در آبانماه 1341شمسي در تهران
درگذشت و تشييع جنازة مفصلي از او به
عمل آمد :
( از
سنا تاريخ پرسيدم نوشت در
صباحي عمر صبحي شد به شام)
×××
من در
كتاب پر ارج (پيام پدر ) كه بارها در
268صفحه از طرف موسسه مطبوعاتي (امير
كبير) منتشر شده در چهارده مورد اسم
(كتاب صبحي )را خوانده بودم كه صبحي
مطلبي را به آن حواله داده بود ولي
اين كتاب چون قبل از تاريخ تولد ما
چاپ شده بود ونسخ آن ناياب بود،به دست
نيامد ...
صبحي در
(پيام پدر) مينويسد: (( بيست سال پيش
من دفتري بنام كتاب صبحي نوشتم و چاپ
و پخش كردم)) باز درهمان كتاب مينويسد
: (( از گزند بهائيها در زنهار نيستم
.هر جا پامينهادم و آنها در مي يافتند
،ميرفتند وبد گويي ميكردند ودروغها
ميگفتند .بناچار كتاب صبحي را چاپ و
پخش كردم تا مردم مرا بشناسند
ونگهبانيم كنند در سال 1312 كارمند
فرهنگ شدم ،چون بهاييان اين سرگرمي
مرا در فرهنگ ديدند ، باز به جنب و
جوش افتادند ولي كتاب صبحي به فريادم
رسيد ))
صبحي در پيام پدر مينويسد :من اين
كتاب را براي ان نوشتم :تا آنهايي كه
از نيرنگ وافسون اين دسته اگاهي
ندارند ،بدانند كه در اين روزكار
چگونه مردمي ناجوانمرد پيدا شده كه
براي برهم زدن آسايش مردمان وفريب
ساده دلان ،آييني ساخته وسخناني
دوپهلو پرداخته ودر ميان مردم هياهويي
انداخته اند...
نسخه
هاي كتاب صبحي كه بسال 1312شمسي در
مطبعة دانش چاپ شده بود ، در طول 42
ساليكه از تاريخ طبع آن ميگذشت ،
ناياب گشته بود ، ولي بفكر من آمد كه
اگر نسخه اي از آن بدست آيد ، براي
آگاهي نسل جوان از دسيسه هاي شيادان
،تجديد چاپ آن ضروري خواهد بود .
... تا
آنكه در رجب ماه 1380هـ اين كتاب
بوسيله يكي از دوستان ارجمند و محترم
آفاي آميغي در تهران بدست من رسيد و
در واقع گامي بزرگ بسوي اين آرزو كه
يافتن و نشر آن كتاب بود برداشتم ! ..
واكنون بياري خداو بهمت ناشر محترم
اين آرزو بمرحلة عمل رسيد .
×××
ما در
اين كتاب هيچ گونه دخل و تصرفي نكر ده
ايم ، و بااين كه با بعضي از جملات آن
دربعضي از موارد موافق نبوديم ، ولي
براي حفظ امانت و براي رعايت قاعده
لازم الا طاعه !
عدم
تغيير مطالب مولف يا نويسنده اي ،
كوچكترين حك و اصلاحي در آن بعمل
نياورده ايم و متن كامل كتاب را تقديم
دوستان ارجمند ميكنيم و عكسهاي آخر
كتاب را هم از روي عكسهاي چاپ اول
كليشه كرديم .
كتاب صبحي ... پيام پدر
اين دو
كتاب با اينكه بصورت ظاهر خاطرات
زندگي آقاي صبحي است ، ولي در واقع
حقايقي جالب دربارة بهائيگري و فساد
داخلي رهبران اين دار و دستة سياسي
است .
اين دو
كتاب براي شناخت ماهيت و حقيقت شكل
جديد ارتجاع و خرافات ، و مظهر كمال
مذهب سازي بوسيلة استعمارگران ، كمك
فراواني ميكند و اسرار جالبي را براي
نخستين بار افشاء ميسازد . ارزش اين
دو كتاب از اين جهت بيشتر است كه
نويسندة آن وارسته است و حب وبغض شخصي
با بهائيگري و مبلغين آن ندارد ، بلكه
از راه دلسوزي و براي ارشاد جوانان و
نجات گمراهان و براي تحري حقيقت ، اين
دو كتاب را نوشته است .
آ نچه
كه بر اهمييت و ارج (( كتاب صبحي )) و
(( پيام پدر )) ميافزايد آنست كه
نويسنده آن ، سالهاي متمادي (( منشي
مخصوص عبد البها ء )) بوده و به قول
خودش : (( كاتب وحي و واسطة فيض بين
حق و خلق ! )) بوده و در راه پيشبرد
هدفهاي بهائييت ، 12 سال تمام به
سفرهاي تبليغي درايران و بلاد ديگر
رفته است .اين دو كتاب فساد عظيم و
همه جانبة دستگاه رهبري بهائيگري ،
انحراف اخلاقي انحطات معنوي مبلغين
بهائي را بطور روشني نشان ميدهد كه از
اينجا شما ميتوانيد بوضع اخلاقي و
معنوي، اغنام الله و احباب ! نيز پي
ببريد . در اين دو كتاب شرح داده شده
كه امين بهائييان (حاج امين ) هدفي جز
جمع پول و ازدواج با زنان بيوه ندارد
! مبلغين بهائييت وجدان و شرافت
انساني خودرا به پست ترين مرحلة ممكن
ميرسانند و اغنام الله هم تا به آن
مرتبه از سقوط و پستي رسيده اند كه
همسر روسپي ها ي روسي ميشوند و براي
كلاهبرداري و دزدي ، نقشه ها ميكشند .
در تبريز كمپاني شرق تشكيل ميدهند.
سپس سهام افراد ضعيف و بيچاره را بالا
ميكشند و در تهران براي خوردن مال
مردم ، نقشه هاي ديگري طرح ميكنند ...
اين دو
كتاب نشان ميدهند كه چگونه عبد البها
نشان افتخار از بريتانياي كبير !!! در
يافت ميكند و چگونه از حاكم انگليسي
فلسطين باخذ لقب سر مفتخر !!! مي گردد
و عبدالبهاء در حق دولت فخيمه !
انگلستان ، كه در آنروزها بيشتر منشاء
عدالت پروري !! و بشر دوستي بود دعاي
جاوداني شدن ميخواند ! و لوحي صادر
ميفرمايد و در اين لوح مي نويسد :
((در
الواح ، ذكر عدالت و حتي سياست دولت
فخيمه انگليس مكرر مذكور ، ولي حال
مشهود شد و في الحقيقه اهل اين ديار
بعد از صدمات شديده براحت و آسايش
رسيدند ...)) .
عبدالبهاء در دعاي براي ژرژ پنجم
پادشاه امپراطوري استعماري انگليس
چنين مي گويد :
((خداوندا ! براستي سراپردة داد و عدل
بر خاور و باختر اين زمين پاك ميخكوب
شد . سپاس ميگويم تو را بر رسيدن اين
فرمانرواي دادگر و فرمانرواي چيره كه
نيروي خود را در آسايش زير دستان و
تناسائي مردمان بكار مي برد . ((خدايا
كمك و ياري ده امپراطور بزرگ ، ژرژ
پنجم پادشاه بزرگ انگلستان را با
توفيقات خود . و پايدار كن سايه
گستردة او را بر اين كشور بزرگ بياري
و نگهباني و پشتيباني خود ، توئي
توانا و بلند و گرامي و بخشنده )) .
آري !
اين دعا وآن لوح .در باره عدالت !
بريتانيا و لزوم دوام حكومت استعماري
انگلستان بر بلاد اسلامي هنگامي صادر
شده كه صدها ميليون انسان محروم ، در
آفريقا و آسيا ، زير سلطة ضد انساني
امپرياليزم انگليس در بدترين شرايط به
سر ميبردند ...
پيروان
عبد البها بايد شرم كنند كه چگونه
پيامبر صلح و دوستي ! آنان ، حامي همة
ستمكاران و يار وياور استعمار گران و
خواهان دوام حكومت استثمارگران ميشود
و چگونه فتخار ميكند كه از دولت عليه
! انگليس، نشان و مدال ميگيرد ؟دكتر
ميسندي نژاد جمله جالبي دراين زمينه
دارد كه نقل آن در اين جا بي تناسب
نيست ،وي مينويسد :…جانشينان وي در
حالي كه خود را مظهر الوهييت ميدانند
از بندگان خدا كه انگليسي هستند ،مدال
ونشان ميگيرند ، البته در ازاي خدماتي
كه انجام داده وميدهند،اين آقايان
بزرگوار تحت حمايت انگليسيها، در
نزديكي خاك ايران مسكن دار ندوبفعا
ليت مشغولند...
نمونه ها
قبل از
آنكه شما همه كتاب را بخوانيد،ما
نمونه هايي چند از مطالب اين كتاب
وكتاب (پيام پدر )را در باره اعمال
واخلاق رهبران مذهبي !و پدران روحاني
! بهاييان ،براي شما مياوريم ،تا با
مطالعه آنها وضع اخلاقي ومعنوي افراد
وابسته به اين حزب كاملا روشن
گردد.((صبحي))كه خود مبلغ باهوش
وسخنور بهاييت بود ودوازده سال تمام
در اين راه به سفرهاي تبليغي رفته است
وبا اغلب مبلغين بهائيگري در تماس
بوده واز وضع روحي واخلاقي آنان كاملا
اطلاع داشته است ،در باره اين مبلغين
عالي شان بهاييگري ،كه به اصطلاح پيام
آور شرافت !و انسانيت وصلح ودوستي
!بوده اند ،مطالبي ميگويد كه آگاهي
ازآن براي شناخت ماهييت بهائيگري ،بر
همه لازم و ضروري است واينك مانمونه
هايي چند براي شما نقل ميكنيم..((مبلغ
همدان ،جواني تبريزي از نوكر زاده هاي
امير بهادر بود كه خوب رگ خواب آنان
را به دست آورده بود حظ خود را ازهر
جهت بر ميگرفت وروزگار خوشي ميگذراند
، پيوسته لب از باده همدان تر ميكرد
وشب با سادة همدان بسر ميبرد ، بخصوص
در ايام زمستان يعني بهار مستان وعيد
مي پرستان بساط كرسي دست آويز نيكويي
براي ملاعبه وملامسه بود وچنان مهارت
در فن يافته بود كه گاهي اگر حركتي
ميكرد طوري ميكرد كه لحاف هم تكان
نميخورد !)) حاجي امين كه امين
بهاييان بود وامور مالي احباب در دست
او بود ،وضعي بهتر از جوانان تبريزي
نداشت : ((قواي بدني اش كامل بود
وشهواتش غالب ،چندانكه اكثر با زنان
بيوه وشوي مرده اظهار رغبت ميفرمود
وآنانرا به مضاجعت ميخواند وبه قول
خود،مشتري مال بي صاحب بود...))
ميررزا محمد علي افندي غصن اكبر در
عكا به خاطر شاگردامرد قصابي ((در آن
دكان آمد وشد داشت)) يكي ديگر از
مبلغين به نام بهاييت ،سيد اسدالله
قمي بود :سيد اسدالله قمي پير مردي
بود اهل وجد وحال وداراي حب جمال
واكثر در سفرهاي خود ، غلامي امرد
استخدام ميكرد واز اين جهت زبان
طاعنان در باره اش دراز بود ،روزگاري
به تبريز رفت واز آنجا صبئي صبيح
الوجه كه تقي نام داشت با خود آورد
واصولا صبحي معتقد است كه(( جز
عبدالبها وحضرت خانم،ديگرا ن مردماني
با شيدوكيد ،دام گستر حقه باز بي دين
ولامذهب ،ومن الباب الي المحراب
خرابند )) ولي همين جناب عبدالبها كه
به اصطلاح جز مردمان بي دين حقه باز
وخراب نيست !سه ،چهار زن رسمي وغير
رسمي !در اختيار داشت واز موسيقي وسه
تار و...تعريف ميكردوتازه علماي اسلام
راهم زنديق ميناميدخودصبحي
مينويسدعبدالبهاعلاوه بر سه زن رسمي
دخترك ديگري را در خدمت نگه ميداشت…
به جز اين سه زن ،دختري زيبا بنام
جماليه بود كه كنيز پيشگاه وآماده
درگاه بود .. و((از بسياري از شهر هاي
ايران دختران دوشيزه ومه رويان پاكيزه
براي فرزندان بها فرستادند تا هر كدام
را كه مي پسندند !نزد خود بخوانند واز
آنها بود عزيه دخترآقا محمد قزويني كه
او را براي عبدالبها به عكا بردند
،ولي اين پيوند نگرفت .كساني كه دختري
را به عكا مي رسانند ،برخي از آنها در
ميان راه با آنها همدم وهمراز ميشدند
واز جواني بهره مند مي گشتند ...)) و
خود عبدالبها در باره يكي از برادرانش
چنين ميگويد : ((ميرزا محمد علي را
ديدم با دختري كه چندان زيبا نبود لاس
ميزد و به او ميگفت :دختر ها همه
خوشگلند اما تو چيز ديگري هستي .)) !!
سيد
اسدالاه قمي كه ذكر او گذشت ،خود مي
گويد ((در تبريز زنها شيفته من مي
شدند و من دلداده شاهزاده عين الدوله
بودم كه در آن روزگار جواني نيك جهره
بود))
يكي
ديگر از مبلغين بهايي ،در مرحله اي از
پستي و خباثت بود كه : ((با دختر خود
آميزش كرد و چون او را سر زنش كردند
گفت در اين كيش ! دراين باره باز
داشتي نرسيده وبه فرمان خرد ،باغبان
ميتواند از ميوه درختيكه با دست
خودكاشته ،بخورد...))
در ميان
اصحاب عبدالبها دو نفر هندي بودند كه
يكي از آنها خسرو نام داشت ((خسرو
زرنگ بود ،كار خريد در خانه به او
سپرده شد ...چشمش پاك نبود ،گاهي كه
در ميان مهمانان ايراني دوشيزه اي
زيبا ويا زن شوهر دار با مزه اي ميديد
،با آنها ور ميرفت ،.آن بيچاره ها هم
دم نميزدند ...)) ((خسرو))حتي در حضور
عموم با دختران لاس ميزد ،او در يك شب
مهماني كه ميرزا رضا خان افشار هم بود
با دختركي سبزه وبا نمك كه فاطمه نام
داشت ور ميرفت ((خسرو بي آنكه پروايي
داشته باشد خود را به فاطمه ميمالد
وچشمش كلاپيسه !...ميشود من دل تنگ
شدم كه چرا اين پيش آمد را يك نفر
ببيند كه بهايي نيست ،اگر بهايي باشد
باكي نيست ،هنگام شب كه تنها با
عبدالبها از مسافر خانه آمريكاييها به
خانه باز ميگشتيم ،براي آنكه آبروي
بها ييگري نرود ،گزارش ان را به
عبدالبها دادم همه را شنيد وهيچ نگفت
))ولي بعدها به من گفت :
ميخواهم
اين را همه بدانند كه اگر كسي از
كمترين چاكران ما بدگويي كند به ما بر
ميخورد.. واين ديگر از بهاييان است كه
به نام تعليم كتاب ((اقدس)) به زن
شوهر داري خيانت ميكند: ((يكي از
مبلغان اين طايفه آشچي نام ،به يكي
ديگر از خانم هاي بهايي كتاب اقدس كه
نوشته بها است ، مي آموخت ،رفته رفته
زن بيچاره را فريب داد و گفت :فرموده
اند رفع القلم در اين روز به پاي كسي
چيزي نمي نويسند .و آرزويش اين بود كه
با او يار و همخواب شود .
روزها اين چنين
بودند تا روزي كه شوهر ناگهان به خانه
آمد و آن دو را در يك بستر ديد ،
هياهو و داد و فرياد به راه انداخت ،
كار به محفل روحاني كشيد . بيچاره زن
رسوا شد و خود كشي كرد و پرونده آنها
در محفل روحاني است از اين گونه كارها
بسيار شد كه من براي نگهداري آبروي
مردم يك يك را نميگويم . ولي اين را
ميگويم كه هيچ كس از اين بد كاران
رانده نشدند ... اكنون بد نيست
كه اجمالي هم از وضع اخلاقي (( شوقي
افندي )) كه پس از عبد البها كه پس از
عبد البها با نيرنگ و حقه بازي رهبر
مذهبي شد ، مطلع شويم ... صبحي در
بارة او مطالبي مينويسد كه ما از نقل
آن جداً شرم داريم و از شما خوانندة
محترم معذرت ميخواهيم ولي توجه
بفرمائيد كه ما اينرا از يك كتاب چاپ
شده نقل مي كنيم :
((.. ميرزا هادي با تهي دستي از هر
مايه اي ، ضيائيه خانم دختر عبدالبهاء
را گرفت و شوقي را با دو پسر ديگر به
بار آورد … در ميان نوادگان عبد البها
در روزهاي نخست من با شوقي آشنا شدم و
او داراي سرشت ويژه اي بود كه
نميتوانم درست براي شما بگويم !
خوي مردي كم
داشت و پيوسته ميخواست با جوانان و
مردان نيرومند آميزش كند !!!
شبي با او و دكتر ضياء بغدادي فرزند
يكي از بهائيان نامور كه در آمريكا
كارش پزشكي بود و به حيفه آمده بود در
عكا گرد هم بوديم و شوخيهائي كه
جوانان يكه ميكنند ، ميكرديم در ميان
گفتگو ، من براي كاري از اتاق بيرون
رفتم وباز گشتم ، در با زگشت ديدم
دكتر ضياء … من بر آشفتم و گفتم :
دكتر ! اين چه كاري است كه ميكني
؟شوقي رو به من كرد وگفت ((اگر تو هم
مردي …مانند اين سخنان واين كارها
چندبار از او شنيدم وديدم ودر يافتم
كه بايد كمبودي دا شته باشد .
هر چند از ياد آوري اين سرگذشت شرمنده
ام و ميدانم كه نبايد جز به ناچاري
اين سخنان را گفت ، ولي چون نيازمندي
دارم كه -
شوقي را خوب بشناسيد – و بدانيد
همانند هاي اينگونه مردمان كم و كاستي
دارند ، چنانكه نميشود اينها را نه در
رج مردان گذاشت و نه از زنان به شمار
آورد .
اي كاش در جواني شوقي
به پزشك دانايي بر ميخورد و ايارش يك
پهلوي ميشد . اين كه ميبينيد نه
دلبستگي به پدر دارد ونه اندوه برادر
و خواهر ميخورد و نه رنج مادر را در
پرورش و نگهباني خويش بياد ميآورد و
نه دوستان جان فشان را سپاسگذار است ،
فرمانها ميدهد كه كار مرد خردمند نيست
، بهانه ها ميكرد كه از هوشياري به
دور است ، همه از آنجا سر چشمه ميگيرد
من با شوقي دوست بودم ، در بيشتر
گردشها با هم بوديم تا آنكه چند ماه
پيش از مرگ عبد البها به لندن رفت. به
قول صبحي و اكنون: (( اين بيچاره ها
با اين اخلاق و رفتار ميخواهند سر مشق
اهل عالم باشند و دنيا را به وحدت
برسانند و بساط روح و محبت بگسترانند
! بيچاره تر از اينها، آنها كه خبر
از سيرت و خوي درون اين جماعت ندارند
و فريب تظاهرات اخلاقيشان را ميخورند
…
))
خوانندة عزيز ما شمه
اي از مطالب كتاب صبحي و پيام پدر را
براي آگاهي شما در اينجا نقل كرديم
ولي شما با
مطالعة همة اين كتاب و پيام پدر ،
حقايق بيشتري را دربارة دزديها ،
خيانتها ، فساد اخلاقها ، ميگساريها ،
وكثافتكاريهاي ديگر سران حزب بهائيگري
و مبلغان و اغنام و احباب ، خواهيد
يافت و خواهيد ديد كه چگونه مدعيان
اصلاح و ارشاد ، خود سر تا پا در لجن
زار فساد و انحراف و فحشا ءغوطه ورند
ما در اينجا
به مقدمة خود خاتمه ميدهيم و از شما
مي خواهيم كه نخست اين كتاب را به دقت
بخوانيد و سپس به هر نحوي كه شده پيام
پدر را نيز بدست اورده و مورد مطالعه
قرار دهيد .
ما اطمينان داريم كه
از اين توصية ما متشكر و راضي خواهيد
بود .
×××
اشاره به اين نكته
ضروري است كه چاپ اول تا چهارم اين
كتاب به قطع رقعي بود واكنون ،چاپ
پنجم آن بقطع جيبي براي استفاده عموم
بقيمت مناسبتري منتشر ميگردد .آنرا
بخوانيد وبدوستان خود مطالعه اش را
سفارش كنيد!
ضمنآ ياد آوري اين
نكته ضروري است كه ما در مطالب اين
كتاب كوچكترين دخل وتصرفي نكرده ايم
وحتي كلمات يا جملاتي كه امروزه از
نقطهنظر نويسندهگي مورد پسند نيست
،تغيير نداده ايم تا كتاب همانطور كه
بودمنتشر گردد .
عكسها ودست خطهائي را
هم كه در متن كتاب آمده ،يك جا در آخر
كتاب مي آوريم وخوانندگان
ميتوانندبراي آگاهي از آنها ،به بخش
((ضمائم))در آخر كتاب مراجعه كنند
موفقيت خوانندگان
وشادي روح صبحي را از خداي بزرگ
خواستارم .
بسم
الله خير الاسماء
مقدمه
پس ازستايش خداوند
آفرينش ودرود بر روان پاك رسول محمد
،وسلام بر ائمه گرام ،بنده ناچيز
آستان حق فيض الله مهتدي معروف به
صبحي چنين مينگارد :
در سال 1305شمسي كه از
آذربايجان بطهران برگشتم بواسطه
انقلابات وتغييراتيكه از دير باز در
عقايد وافكار روحاني برايم دست داده
بود و گاهي سخناني از من سر ميزد كه
با ذوق عوام اهل بها سازش نمي نمودند
كساني را كه از اين طايفه با من صفائي
نداشتند جرئت وفرصتي پيدا شد تا در
گوشه وكنار نخست در سر وخفا وسپس علني
وآشكارا به دست آويز تكفير وتفسيق به
تخديش قلوب ساده دلان پرداخته زلال
محبت بعضي از دوستان رابا من مكدر و
وقت عزيزشانرا بلا وجه مصروف گفتگوهاي
بيهوده ومداخله در حيثيات شخصي وتجسس
از احوال داخلي اين بنده كنند وهمجنان
چند ماهي حال بر اين منوال گذشت واين
قيل وقال ادامه داشت تا آنكه نوروز
1307در رسيد اين هنگام شخصي از طرف
محفل روحاني (مجمع بهائيان )ورقه اي
ترتيب داده در چاپخانه كه براي طبع
اين قبيل اوراق وسائر مسائل سري بهائي
نهاني در محلي مرتب نموده اند ،بعنوان
متحدالمال چاپ وبفوريت در ميان
بهائيان پخش كرد وچون قلم در دست دوست
نبود آنچه از اكاذيب وافترا كه توانست
نوشت وبي آنكه رعايت جانب ادب كرده
باشداز ايراد سخنان زشت وكلمات
ناپسنديده كوتاهي نكرد ونظر به اينكه
اين بنده در عالم بهائيت گذسژشته از
شهرت ومعروفيت مقامي بزرگ داشتم منشي
آثار ومحرم اسرار عبدالبها ودر نظر
اهل بها در صف اول مقربين درگاه
كبرياكاتب وحي وواسطه فيض فيمابين حق
وخلق بودم بيشتر از بهائيان به آساني
قبول مندرجات آن صحيفه را نكرده منتظر
بودند تا اظهاراتي نيز در مقابل از من
بشود آنگاه در قضايا قضاوتي كنند اما
من بعدد از تعمل بسيار بسيار وملاحظه
پشت وروي كار ودريافت حالات وعوالمي
در نفس مصلحت چنان ديدم كه وقعي به
اين هياهو ننهم وزمام زبان وقلمرا از
دست ندهم از معارضه به مثل چشم بپوشم
ودر عوض به اصلاح حال خود بكوشم وبي
آنكه طرفيتي آغازم سكوت وافتادگي را
پيشه خود سازم شايد از اين هو وجنجال
رهائي يافته ((نسياً منسياً))شوم پس
راه خويش پيش گيرم و دنبال كسب كمال
روم وگمان ميكردم راه صواب اين است
ومدعيان ما هم راضي خواهندبود كه نه
انها كاري به كار ما داشته باشند ونه
ما متعرض احوال ايشان شويم بالمال
آنچه خيروصلاح است پيش آيد .
اما افسوس كه اين
افتادگي را حمل بر آزادگي نكردند واين
خاموشي را براي فراموشي ندانستند ، بل
جمله را بضعف نفس وناتواني دليل
گرفتند .
از اين رو قدم جرئت
فراتر نهاده هر روز مزاحم حال كار اين
بنده مي شدند وهر لحظه به عقيده ورائي
منسوبم ميداشتند و همچنان عوام اهل
بها را به ضديت وعداوت تحريك وخواص
دوستان ومنسوبانم رابر قطع روابط محبت
ونسبت وادار ميكردند وچندان بر
جوروجفا وافك وافترا مصر گشتند وميدان
به دست اين وآن دادند كه لازم ديدم
بعد از پنج سال ،به دوره سكون وسكوت
خود خاتمه داده در ضمن بيان حال مطالب
ديكر حقايقي راكه يافته ام وموجب اصلي
بر تكفير اين بنده است ،به عرض دوستان
برسانم وبنگهداشت حقوق خود ودفاع از
آن كه نهادي هر موجود زنده ايست
پردازم ،اين بود كه با عدم وسائل
بانجاماين مقصود پرداختم واز خداوند
متعال در كمال عجز وابتهال مسئلت
مينمايم كه مرا مؤيد بدارد وبرضاي
خويش موفق فرمايد قلم را از اغراض
ناپسند ومطالب زشت نگهداري كند كه
آنچه گوئيم ونويسيم مطابق واقع ومقرون
بحقيقت باشد ،تا علت غائي از
تحريركتاب كه بيداري وآگاهي نفوس
وبركناري دلها از بغض وكين است حاصل
آيد .
ومنظور ديگر اين بود
كه خوانندگان محترم غير از اطلاع بر
اصول مسائل اعتقاديهاين طايفه وطريق
استدلال آنان و وقوف بر اوضاع داخلي
روساي ايشان بدانند كه اين بنده را
هيچگونه بغض وعداوتي با اهل بها نيست
وبه هيچوجه مساعدتي به دشمنانشان
نكرده وبه خلاف آنچه نسبت ميدهند بي
دين ولامذهب نيستم وهمين كتاب جوابي
تواند بود بر رسائل ومكاتيب عديده كه
تا كنون از خارج وداخل بعنوان اين
بنده رسيده وپرسش از چگونگي آن احوال
ودرستي اين اقوال كرده وچون معتقدم كه
در سخن حق وصدق اثري است كه در غيرآن
نيست يقين دارم شاهد مقصودبه بهتر
وجهي چهرهخواهد نمود چه بالاترين
ميزان براي سنجش كلام راست همانا
اندازه تاثير آنست.
گفت پيغمبر نشاني داده
ايم سنگ صافي را محك
بنهاده ايم
دل نيارامد زگفتار
دروغ آب وروغن هيچ
نفزايد فروغ
در كلام راست آرام دل
است راستيها دانه دام دل
است
آغاز مطلب
نخست
بعرض دوستان محترم ميرسانم كه اين
بنده در مهد بهائيت تولد وپرورش يافته
ام در خانداني كه از قدماي
((احباء))محسوبندوخويشاوندي دوري با
بهاءالله دارند واگر چه افراد اين
خانواده اكثر بهائي صميمي بودند ولي
در اين جمع،اين بنده را جوش وخروشي
ديگر وشوق وشوري از وصف برتر بود واز
زمان كودكي همچنان تا اوان جواني
بالفطره دلبستگي شديدي به اين
امرداشتم واز همين جهت بيشتر الواح
وكلمات بهاءوعبدالبها را از بر كرده
راه استدلال اين امر را نيكو آموختم
تا آنجاكه گليم تبليغ را از آب بيرون
ميكشيدم وگاهي ابوي با كسي صحبت ميكرد
و محتاج بكمك ميشد ، معاونش مي كردم و
خوب هم از عهده بر ميامدم و بيشتر در
مدرسه با همدرسهاي خود الفت جسته آنان
را در دعوت بدين بهائي مي كردم و بر
سر اين كار چند مرتبه تنبيه شديد شدم
و چوب مفصل خوردم .
در خارج
از مدرسه مقدمات برهان و استدلال را
در خدمت جناب فاضل شيرازي كه مردمي با
زهد و تقوي و بنظر من اعلم از جميع
اهل بهاست فرا گرفتم و مدتي در نزد
نعيم سدهي اصفهاني و سمندر قزويني و
ديگران باتفاق جمعي از جوانان تاريخ
ظهور باب و كتاب بيان و ((فرائد))
ابوالفضل گلپايگاني و (مفاوضات)
عبدالبهاء را مباحثه ميكردم و چون اين
مكتسبات بدان فطريات پيوسته شد حالت و
جد و طرب من زيادت گشت و با آنكه
بيشتر از چهارده يا پانزده سال نداشتم
زبانم بگفت كلمات وجديه گشوده شده رطب
و يا بس الفاظي فارغ از معني كه فقط
حكايت از عوالم جذبه و شوق ميكرد از
طبعم بظهور ميرسد و ياد دارم كه
مثنويئي ساختم قريب بسيصد بيت كه
مطلعش اين بود :
ساز كن اي عشق آه
و ناله را باز گو هجران چندين ساله را
از
جدائيها ميان ما و دوست وز اشاراتي كه
بين ماو اوست
و بالجمله با اين
نشاط و انبساط و كيف و حال بحد رشد و
كمال رسيدم و در معارف بهائي توغل
حاصل نمودم پس شائق سير و سفر در بلاد
و تبليغ (امرالله) بين عباد شدم و
باتفاق يكي از دوستان زردشتي نخستين
بار بقزوين رهسپار گشتم .
قزوين آن روزها
چندين عائله بهائي داشت كه همه از
خاندان سمندر محسوب ميگشت كه از
بقاياي گروندگان دوره سيد باب بودند و
مجموع بهائيان قزوين نزديك بصد نفر
ميشدند كه جز يكي دو نفر از تجار و
مرحوم ميرزا موسي خان حكيمباشي ما ،
بقي از كسبه متوسط الحال و عوام آن
بلد بشمار ميرفتند .
ايامي چند در منزل
حكيمباشي كه خانه اش محطر حال و مضيف
نساء و رجال و شخصش ميزباني سليم
النفس و كريم الطبع بود بوديم تا آنكه
يكي از دعاه مهم اين طايفه (ميرزا
مهدي اخوان الصفا) وارد آن شهر شد و
بعداً بصلاحديد (احباب) متفقاً براي
دعوت بسمت زنجان و آذربايجان حركت
كرديم .
بنده تا آن وقت
حشر دائمي با روحانيون اين طائفه
نداشتم و در پيش خود آنان را مردماني
برتر از ديگران ميداشتم و چنين تصور
ميكردم كه مبلغ بهائي يعني فرشته كه
طينت وجودش باب عقل سرشته شده و ذره
عجب و هوي در وجودش داخل نگشته از اين
جهت ارادت و محبت بسيار باين صنف
اظهار مينمودم و درك خدمت آنانرا
توفيق و سعادتي عظيم ميشمردم . باري
بنده و آقا ميرزا مهدي گامي براي خدا
بر داشتيم يعني قدم در راه دعوت
گذاشتيم
سرمايه تبليغ
خوانندگان گرامي ما بايد بدانند كه هر
چند در امر بهائي دعوت از شئون خاصه
اشخاص مخصوصي نيست بل عموم بايد ازين
هنر نصيبي داشته باشند تا هر كس بقدر
استعداد خود بر حقيقت اين دين
استدلالي كند ولي بعضي از نفوس خصوصاً
براي اين كار و بالاخص براي سير و سفر
انتخاب ميشوند ، دعوت كننده را مبلغ ،
دعوت شده را مبتدي قبول را تصديق ،
مبتدي بهايي شده را مصدق و نفس عمل را
تبليغ گويند و براي اين كار از دير
زماني مجالسي باسم مجالس درس تبليغ
دائر كرده كه در آن جوانان را طريق
محاوره و مخالطة مردمان بيان دليل و
برهان حقانيت اين امر را مياموزند و
چنانكه معلوم است اين تعليم و تعلم از
روي مبناي منطق و مقدمات و مبادي علمي
نيست باين معني كه بي هيچ گونه زحمتي
همينكه شخص مختصر سوادي پيدا كرد
ميتواند آن ادله را بياموزد و حتي از
افواه فرا گيرد و چون منحصر در مسائلي
چند است آموختنش دشوار نيست و جميع
كتب استدلاليه اين قوم بر محور آن دور
ميزند و امهات آن عبارتست از ادعا
كتاب نفوذ بقاي دين و بالاتر از همه
كلام رباني و وحي سماويست بدينمعني كه
اگر شخصي مدعي امري من عبدالله گردد و
دين و آئيني بسازد و جمعي بدو بگروند
و چندي آن ساخته و پرداخته ها دوام
كند در صورتيكه صاحب ادعا كلماتي
بياورذ و آنرا برهان صدق خويش قرار
داده بدان تحدي كند بلا شك دين گذار
بر انگيخته از طرف خدا و دين ساخته
دست افكار بشر نيست .
بيان
اصول اين معاني با شاخ و برگ در صورتي
كه مبلغ احاطه بالفاظ داشته باشد رنجي
ندارد و زود موفق به گرفتن نتيجه
ميشود تنها خاري كه پيش پاي مبلغين
پيدا ميشود يكي مسئله خاتميت است كه
بايد بزور و زحمت توجيهاتي كرده
نگذارند رسالت و مظهريت در ختمي مرتبت
ختم شود و ديگر اين است كه اهل اديان
بيشتر معجزات حسيه و آيات اقتراحيه را
ما به الامتياز حق از باطل ميدانند و
همين را از مدعيان تازه ميخواهند مبلغ
بايد با رعايت حال مبتدي به نحوخوشي
از اين خواهش بي جا منصرفش گرداند يا
بگويد اين گونه امور از محالات است و
حق و مظاهر او هر چند قدرت دارند ولي
قدرت بر امر محال تعلق نميگيرد يا
بيان كند كه معجزات حسيه را گذشته از
آنكه فقط پيروان و معتقدان شخص مدعي
باور دارند حجت بالغه دائمه نيستند و
مفيد به حال عموم نخواهد بود و يا
اظهار دارد كه ارتباط و ملازمتي
فيمابين ادعاي رسالت و قدرت رسول بر
اعجاز و خرق عادت نيست و با لجمله اگر
مبتدي را اين اقوال اقناع نكرد و در
طلب معجزه سماجت نمود و بر لجاجت
افزود ، بناچار بايد نقش ديگري بر كار
زد و روي سخن را دگرگون ساخت كه آري
ما نيز چون شما برهان حقيقي حقانييت
مظاهر حق را همين معجزه ميدانيم و از
همين راه به اين امر گرويده ايم و
آيات عجيبه و آثار مدهشه ديده ايم ملي
چه كنيم قلوب قاسيه سخن حق و صدق ما
را باور ندارند و ما را دروغ زن و
ياوه گو پندارند و الا اگر شما معجزات
انبيا قبل را گوش به گوش شنيده ايد ما
خود به چشم ديده ايم اگر شما روايت
ميكنيد ما روئيت كرده ايم شنيدن كي
بود مانند ديدن .
حكايت !!!
وقتي
بخاطر دارم كه مرحوم ميرزامهدي اخوان
الصفا در تبريز به مبتدئي گلاويز شده
بود و چنان مقهورش گشته كه گريبان از
چنگش بدر نميتوانست برد گفتگوي معجزات
بود و سخن از كرامات و خوارق عادات
ميرفت و ميزا مهدي هم چنان خاطر مبتدي
را به دلايل ديگرعطوف ميداشت اما او
منصرف نميگشت و ميگفت ني اين ادله و
براهين مفيد قطع و يقين نيست
انبيامظاهر قدرت حقند ، آنچه تو او را
محال ميداني در نزد خدا ممكن است
وعموم مردمان از انبيا ء و اولياء حتي
از قبور و مشاهد آنان كرامتها و خارق
عادتها ديده . ميرزا مهدي كه در دست
آن مرد بيچاره شده بود گفت دست از من
باز دار كه آنچه گفتي حق و صواب است و
ما را نيز عقيدت جز اين نيست ولكن من
خواستم كه زحمت تورا كم و راهن را
نزديك كرده باشم و گرنه چشمت بينا باد
برخيز و تحمل رنج و خرج سفر كن و به
عكا برو و هر چه ميخواهي بخواه و ببين
آن مرد گفت تو كه رفته اي چه ديدهاي
گفت هزار عجايب ديده كه يكي از آن
براي تو و امثال تو حجييت ندارد ولي
اگر ذره اي انصاف با خود داشته باشي
يكي از مشاهدات خود را كه با صدها
اشخاص در آن شركت داشته ام براي تو
ميگويم ديگر تو خود ميداني خواه از
سخنم پند گير و خواه ملال ، يكي از
علما در ايام بها الله بهائي شد و در
زمان عبد البها اعراض كرد حضرت او را
كفتار كرد و بيچاره في الحال كفتار شد
و در همان حال بود تا مردم و عموم
بهائيان ايران اين قضيه را ميدانند و
حتي اكثر در تهران حالت قبل و بعد او
را ديده و اكنون از هر بهائي آقا جمال
چه شد ميگويد كفتار شد !!!
و
عجيبتر آنكه پسري دارد مصدق اين امر و
خود ميگويد كه پدر من چون از امر
بهائي اعراض كرد كفتار شد !!!
ديگر معجزه از
اين بالاتر چه ؟ اين قصه
را ميرزا مهدي با حالت مخصوص و لحن
جديي ادا كرد و با سطوت قريبي از
بهائيان حاظر در مجلس استشهاد خواست و
جواب موافق شنيد كه مبتدي را حال
دگرگون شد واز گوشة چشم قطرة اشكي
بيرون داده پس از عذر گستاخي داخل در
اعداد اهل ايمان گشت.
اماشرح قضيه
آقا
جمال نامي بروجردي در لباس اهل علم
درايام بهاالله به اين امر
گرويدوبواسطةحسن كفايت وهم صدماتي كه
در اين راه ديد مورد توجه بهاواهل بها
ء گرديد ورفته رفته در دلها چنان
جايگزين شد وشان ورتبةبهم رسانيدكه
بهائيان در حقش كرامت قائل گردد
نعلينش را سرمةچشم مينمودند ولقمه
باقي خوارش رابه عنوا ن تبريك از
يكديگرمي ربودند وبالاخره از طرف
بهاءبلقب اسم الله كه مهمترين القاب
اين فرقه است ملقب وبه حضرت اسم الله
الجمال معروف گشت وجميع بزرگان وايادي
اين امررا به زير خود گرفته بر تر
ازهمه گرديد وهمچنان مي بود تادرايام
عبدالبهاءبه واسطه اختلافي كه بين
پسران بهاءبر سر وصايت و وراثت روي
داد ازآنجمع كناره كرده اعراض
نمودوازاين جهت عبدالبهاءاورا
پيركفتارلقبداد و اين كلمه چنان در
بين بهاييان شيوع يافت كه اسم اصلي او
از بين رفت واين آقا جمال را سه پسر
بود بزرگتر از همه حاجي آقا منير كه
در اصفهان ميزيست واز پيشوايان دين
مبين بود وچون دريافت كه پدرش بابي
شده او را تكفير كرد.پسر دومش حب الله
نام داشت كه بهائيان اورا بغض الله
ميگفتند واو جواني بودبفضائل آراسته
ودرهمه احوال مطيع پدر واوامر وآراءاو
بقدر دقيقه اي انحراف نميجست تا آنگاه
كه درحيات پدر بدرودزندگاني گفت
.پسرسوم را آقا جمال از خود نميدانست
ومعامله فرزندي با او نميكردواوهم
بعدا پدري پدر را انكار كرده از او
جدا شد.
واجمال
آن تفصيل بقرار ذيل است :
اوقاتي آقا جمال از خوددر قزوين
درخانه ي سمندر به اتفاق بعضي مبلغين
منزل داشت ربابه نامي بودبهائي از اهل
خدمت !
چون
مدتي از توقف آقايان در قزوين گذشت
اهل اندرن ربابه را باردار ديده رب
البيت را آگهي دادند و او پس از وقوف
و استطلاع بي هيچ تشويش و انديشه مجلس
مشاوره سري ترتيب داده چنين صلاح
ديدند كه اين بار به در خانه آقا جمال
فرود آيد اما او قبول نميكرد چه همه
از اين نمد كلاهي داشته اند چرا كلاه
به تنهايي سر او برود بالاخره بعد
الاخذ و الرد مولود كذائي را به تهران
نزد آقا جمال فرستادند و او در
خانة پدر به
خواري زندگي ميكرد تا روزي كه
صداي مخالفت آقا جمال بلند شد به
انتهاز فرصت برخورده پدر را گفت از
روز نخست راست گفتي كه من پسر تو
نيستم من مومنم و تو كافر من ثابتم
وتو ناقص ، مرا با تو هيچ نسبت و
علاقه اي نيست اين بگفت و يكسر از
آنجا به خانه دايي خود كه مردي سمسار
و از بهائيان ثابت و اهل بازار بود
رفت و به دست آويز ثبوت و رسوخ بر امر
بها و سب و لعن بر پدر نه تنها در
آنجا جاي كرد بلكه جاي همه را گرفت
يعني بعد از مدتي دختر دايي را به زني
خواست و ابتدا به شغل صحافي و بعد از
فوت دايي به عنوان اينكه پسر متوفي
مشاعرش غير مستقيم و جائز نيست ادارة
تجارت آن مرحوم بر هم خورد در حجره
داد و ستد بجاي او مشغول كار شد تا
وقتي كه آن اموال در معرض تلف آمد
دوباره دكان صحافي باز كرد و به اصل
كار خود برگشت .
اين
بود شرح معجزه اي كه ميرزا مهدي مرحوم
نقل كرد . بالجمله از موضوع
اصلي سخن دور افتاديم بيان كلي ادلة
اين قوم بود اكنون وجه تطبيق آن را بر
ظهور باب چنان كه گويند ، گوئيم در
سال 1260هـ ق - جواني از سادات هاشمي
از اهل شيراز قيام به دعوي قائميت
كرده در روز حج اكبر در خانة خدا ميان
طائف و ظائر تكيه به حجرالاسود و
فرياد بر آورد : ايها الناس انا
القائم الذي كنتم بظهوره منتظرون !!!
بعد از
اين ادعا عموم مردم از هر طبقه و
طايفه بضديت وعداوتش قيام كردند
وبانواع بلا وجفا معذبش داشتند تا
آنجا كه شربت شهادتش نوشانيدند و در
جميع اين احوال استقامت وزيد و اظهار
ندامت ننمود و بقوه تاثير كلمه امرش
چنان در قلوب و نفوس نفوذ كرد كه
چهارصد نفر از علما متبحر بدو ايمان
آورده در راه محبتش جان دادند و خلقي
كثير بدام ولايش اسير گشتند و چنانكه
بر حضرت پيغمبر آيات سماوي نازل ميشد
حضرت او نيز مهبط وحي الهي گرديد و
اگر بر آن بزگوار ابن العرب بود در
ظرف 23 سال 30 جزء كلام الله نازل شد
برين عاليمقدار كه ابن العجم بود در
ظرف 5 ساعت 1000 بيت آيات وارد گشت به
بين تفاوت ره از كجاست تا كجا …
معتقدات واقوال
بابيه
با بيان
در روزنخست باب را موعد اسلام و قائم
منتظر ميدانستند ولي بعدا از روي
امعان در آثار او و اعمال قدما و
معاصرين وي برين فائل شدند كه باب را
مقصود كلي از قيام و دعوت و ارسال
رسائل و بيان پاره مسائل جز انقلاب در
عالم افكار و ديانت و حصول آزادي چيز
ديگري نبوده اين بود كه در ابتداي
مشروطيت بزرگان اين طائفه چون مامول
خويش را در آنجا يافتند با مسلمانان
همراه شده عنوان رين و مذهب را كنار
گذاشتند و الحق بعضي از ايشان در اين
راه فداكاري كردند ، اما با بيان
بهائي ميگويند كه در هر پانصد هزار
سال يك ظهور كلي در دنيا ميشود و اينك
ظهور بها ميعاد آن ظهور كليست و باب
هرچند مهدي منتظر مسلمين و ظهور مستقل
بود و بها علي الظاهر از پيروان او
ولي در حقيقت و معني سمت مبشري داشت و
تا پانصد هزار سال ديگر جميع مظاهر
مقدسه كه قدم بعرصة وجود و ظهور
گذارند تابع و مستمند از اين ظهور
اعظمند در اين صورت سعادت دنيا و آخرت
در اقبال باين مبارك است .
اگر
جميع فضايل اخلاق و مكارم صفات و علوم
اولين و معارف آخرين و قوة ابداع و
قدرت اختراع در شخصي جمع شود و از اهل
بها ء نباشد آن شئون و مقامات بهيچوجه
بحال او مفيد نيست و بالعكس اگر كسبي
از انواع سعادت بي نصيب و از هر كمالي
عاطل باشد ولي ارادتي به بزرگان اين
امر اظهار كند ، كفايتست كه در روز
جزا از زمرة احرار بشمار رود و در
جرگة اختيار در آيد .
وهم اهل
بهاء خود را جوهروثمره عالم وجود و
ساترين را هياكل معطله و اشخاص مهمله
فرض مي كنند و در باطن بنظر حقارت و
خفت بخلق مينگرند و خويشتن را احباب و
غير از خود را اغيار مي دانند .
و علي
زعمهم هر كس كه در ين طريقه سالك
نباشد كور باطني و مرده روحانيست اعلم
علماٌ در نظر ايشان اجهل جهلاست و
افاضل بشر ار اذل ناس اگر كسي فخر
عالم باشد ولي مومن ببهائيت نباشد ،
ننگ امم است . علماي دين درين طريقه
بجهلاي معروف بعلم مشهورند و اعاظم
آنان هر يك بلقبي (چون ذئب و رقشا)
ملقب و نه تنها علماي متشرعين بجرم
ادبار از اين دين مورد توهين واقع شده
اند بل گاهي حكماي متالهين نيز معرض
تعويض واقع مي گشته چنانكه بهاء
درباره حاجي ملا هادي سبزواري مي گويد
: (حكيم سبزواري گفته اذن و اعيه يافت
نشود و گرنه نداي مكلم طور در هر شجري
موجود بگو اگر تو صاحب اين كلمه اي ،
چرا چون نداي الهي از شجره انساني
بلند شد محتجب ماندي .
باري در
قول فخر عالمند و در فعل ننك امم و
اين بيان اشاره بشعر حكيم مذكور است
كه در غزلي سروده (موسئي نيست كه دعوي
اناالحق شنود k ورنه اين زمزمه اندر
شجري نيست كه نيست ) و مقصود بهاء
اينست كه درينصورت چرا بالوهيت ما
قائل نشدي ! .
و هم اهل بهاء را اعتقاد چنين است كه
بزرگان بشر و علماء و صاحبان عقل و
ادراك همه در سر سر بحقيقت اين امر
مذعنند جز آنكه بعضي را حب رياست و
حجاب علم مانع از اظهار است و برخي را
خباثت فطري و عداوت با حق علت بر
انكار ، روزيكه اهل بهاء در اجراي
مراسم و تعاليم خود در دنيا آزاد شوند
روي زمين جنت الهي شده عالم طبيعت
دارالسلام خواهد شد .
و نيز
اهل بهاء معتقدند كه مظهر حق مصداق
يفعل مايشاء و يحكم مايريد است يعني
هر چه بگويد و هر حكمي بنمايد و هر
كاري بكند ولو مخالف عقل و عرف و فطرت
و ادب و بديهيات باشد مختار است و كسي
را حق چون و چرا نيست حتي در كتاب
اقدس مي گويد اگر به آسمان حكم زمين
كند و بزمين حكم آسمان (ليس لا حد ان
يقول لم او بم ) و هم از معتقدات
ضروريه اين فئه لزوم اجتناب و تنفر از
مخالفين طريقه خود است باين معني كه
مجموع با بيان بهائي حق معاشرت و
آميزش حتي تكلم و تواجه با بابيان
ازلي ندارند و خود بهائيان نيز هر
دسته از دسته ديگر عين پرهيز را بايد
داشته باشند .
فرق مختلفه
بابيه
در
اينجا لازم است اشاره اجمالي بفرق
مختلفه اين مذهب بشود تا در طي بيانات
آينده اشكالي براي خوانندگان پيدا
نگردد .
البته
مي دانيد كه موسس اين مذهب باب بود و
چون ميرزا يحيي ازل را وصي خود كرده
بود بابيان پس از باب بميرزا يحيي
گرويده او را قبله خود شناختند تا
آنگاه كه بهاء الله برادر ازل دعوي من
يظهري كرد و مقصود باب از من يظهره
الله در ابتداحجه بن الحسن (ع) موعود
شيعه اثني عشريه است كه باب نخست دعوي
نيابت خصه او را مي كرده و بعداً كه
وضع احكام و قوانين نمود من ينظهر را
موعودي ديگر معرفي فرمود كه دوهزار يا
يكهزار سال ديگر و ديگر و يا باستدلال
اهل بهاء (هر وقت كه مشيه الله اقتضا
كند) ظاهر خواهد شد خلاصه پس از اين
ادعا بهاء بسياري از بابيان يعني تبعه
ميرزا يحيي را بطرف خود كشيد تا آنجا
كه اختلاف شديد در ميانه پديد شده با
بيان را بدو دسته مهم ازلي و بهائي
تقسيم كرد .
جز اين
دو صداي بلند يك آهنگ حقيقي نيز در
يزد بلند شد و آن نغمه جعفر كلشيئي
بودؤ تفصيل آن واقعه بدين قرار است :
سيد باب
در بيان و كلمات ديگر خود كلمه كلشيئي
را بسيار استعمال كرد و اين كثرت
استعمال بسبب شد كه شخصي در يزد مدعي
شد كه مقصود از كلشيئي مظهري است كه
قبل از من يظهر بايد ظهور كند و آن
منم ! معدودي از بابيان يزدوكرمان بدو
گرويدند وبكلشيئي معروف شدند واينها
بسيار كمند .اما بابيان بهائي نيز بدو
فرقه منقسم ميشوند يكدسته آنانيكه پس
از مرگ بهاءالله به عبدالبهاءغصن اعظم
توجه نمودند وبثابتين معروف شدند
ودسته ديگر كه پييروي غصن اكبر محمد
علي افندي را كرده خويش را موحدين
ناميدند. ثابتين به پيروان غصن اكبر
ناقضين ميگويند كنايه از آنكه عهد
بهاءالله راشكستند وبه وصي نخستين او
(عبدالبها )نگرويدندو موحدين تبعه
عبدالبها را مشركين ميخوانند بدين جهت
كه عبدالبها را در عصمت كبري شريك حق
قرار داده اند .
وعلي اي
حال امروز فرقه حيه اين فرق همان
بابيان بهائي ثابت ميباشند كه تمام
بساط تبليغ ودعوت و انتظامات از اينها
ست وايشان براي تبليغ امرالله مامور
بمحبت ومعاشرت با جميع اديان ومذاهبند
مگر با ازليان وناقضان ومخالفان خود
.گذشته از اينها درآمريكا بعد از فوت
عبدالبها اختلاف ديگري به ميان آمد
يعني جماعت كثير از بهائيان آمريكا به
تبعيت ميرزا احمد سهراب ويكي از
خانمهاي بهائي آمريكائي بر ضد محافل
روحاني قيام كرده انجمني باسم تاريخ
جديد تشكيل دادند .نماينده اين مجمع
سهراب فعلا با كمال جديت در اطراف
اروپا وآمريكا مشغول تبليغ ودعوت
ميباشند !
معارف بابيه
چنانكه
ميدانيم مذهب بابيه با پيوندهائي كه
بدان خورده يا بخورد اصلا شاخه اي از
ساقةشيخيه ودر حقيقت تطوري از آن
طريقه است ، از اين جهت وقوف بر رسائل
مشايخ شيخيه وفهم اصول مسائل اين فئه
جزءمعارف بابيه شمرده ميشود وشيخيه
شعبه اي از طائفه اثناي عشريه هستند
كه در فروع اجتهاد را جايز ندانسته بر
طبق اخبار آل محمد (ص)عمل مي كنند
واصول دين را نيز منحصر در چهار ركن
معرفت ميدانند :معرفت الله
–معرفتالنبي –معرفت الامام –معرفت شخص
كامل وركن رابع را وسيله معرفت اركان
سائره دانسته توجه به او را توجه به
حق ميدانند ولازم مي شمرند كه هميشه
در غيبت امام باب ونايب حقيقي اودر
ميان مردم ظاهر ومشهور باشد اين بود
كه پس از شيخ احمد احسائي (مؤسس اين
فرقه ) سيد كاظم رشتي بر جاي او نشست
وبعد از سيد رشتي اختلاف در بين اصحاب
او پديد شد جماعتي پيروي ميرزا محمد
شفيع تبريزي را كرده اورا پيشواي خود
دانسته واين ميرزا شفيع تبريزي جد
ثقةالاسلام مرحوم است كه درسال 1330
در راه آزادي در تبريز در روز عاشورا
بدست روسها مقتول شد ودستةملا حسن
گوهر را خليفه سيد رشتي دانسته اورا
مقتداي خود دانسته وگروهي نيز گوش به
داعيه سيد باب داده پيرامون او جمع
شدند وفرق بابيه از آنها توليد گشت
ولي اكثريت شاگردان سيد رشتي گردن
باطاعت مرحوم حاجي محمد كريم خان
كرماني نهادند واو يكي از افاضل عصر
خود در فنون مختلفه وصاحب تاليفات
كثيره ويكي از خصماي مهم بابيه بود
واكنون فرزند ارجمندش جناب حاجي زين
العابين خان (سركارآقا )به جاي پدر
بتربيت اين قوم مشغول وچنانكه
معلومومشهود است فاضلي مؤدب ومردي
منقي ومتهجد است اما بابيه بغير از
شيخ وسيد با ديگران كاري ندارند خصوصا
كه فاضل كرماني را سد شديدي در مقابل
ميديدند واز اين سبب از او كينه شديدي
در دل گرفتند ومن بگوش خود از
عبدالبها شنيدم كه شبي از نفوذ روحاني
حاجي محمد كريم خان سخن ميگفت ودر
پايان كلام اظهار داشت اگر او مؤمن به
اين دين شده بود صد هزار نفر به واسطه
او اقبال ((بامر مبارك ))مينمودند !
بالجمله
از شيخ وسيد كتب ورسائل بسيار در دست
است كه مهمتر از همه ((شرح
الزياره))در بيان زيارت جامهكبيره است
وشرح مشاعرو عرشيه ملا صدرا كه شيخ با
اختلاف مذاق ومشربي كه با صدر
المتالهين داشته بر وفق ذوق خود مشاعر
وعرشيه را شرح كرده وشرح فوائد كه در
حقيقت مهمترين كتب اين طايفه است كه
شيخ در اين كتاب تصرف در معقولات
نموده وبه اسم معارف الهيه در وادي
حكمت قدم گذاشته وراجع بمعرفت وجود
واقسام آن وخلق اشياءوصدور افعال از
انسان وثبوت اختيار يك سلسله بياناتي
دارد كه گاهي معارضه باقوال
حكماءوقوائد حكمت ميكند .
وازسيد
چهار رساله عربي وكتابي باسم ((اسرار
عقايد ))بفارسي دردست است واز اينها
گذشته كتاب شرح القصيده نيز از اوست
واين كتاب شرح قصيده ايست كه
عبدالباقي پاشا در مدح موسي بن جعفر
گفته وهر جا كه سيد ميدان وفرصتي بدست
آورده به بيان اصول وعقايد خود پراخته
بابيه باين كتاب بيشتر از ساير كتب
شيخيه اهميت ميدهند .
××××
اما كتب
ومؤلفات باب غير از دو كتاب بيان
فارسي وعربي كه در اوامر واحكام نوشته
ورسائلي نيز كه در تفسيربعضي سور آيات
قراني برشته تحرير درآورده كتاب اسماء
ودلائل سبعه ورساله عدليه نيز از اوست
كه مجموعا شامل بعضي خطابات وپاره
كلمات عربي است و ازميرزا يحيي ازل
كتب متعدده در دست است نظير– مستيقظ
اخلاق روحانيان – آثار الا زليه-كتاب
نور و 80 رساله و مقا لات كه بر سبك
ورويه سيد باب مرقوم داشته و كتابي
نيز در شرح قضيه باب به اسم
((محمل بديع دروقايع ظهور منيع ))
اهل بها كتب ازل را به هيچ
نشمرده به نظر استهزاء در آن مينگرند
و بعضي از مبلغين جمل و نكاتي از آن
را از بر كرده گاهي در مجالس ومحافل
خصوصي براي تفكه خاطر خود مي خوانند
ومي خندند وبعد از كلمات باب سخنان
بها را آيات الهي ميدانند .
نخستين
تاليف بهاءكتاب ايقان است كه در آن
استدلال بحقانيت سيدباب كرده وميگويند
براي دعوت دائي باب به بابيت آن را
انشاء نمود .
ديگر
(رساله هفت وادي )است كه در سير وسلوك
بر وفق مشرب متصوفه مقتبساُ از كتب
قوم نوشته و هم (( كلمات مكنونه ))
است كه شامل بعضي مواعظ و نصايح
ميباشد .
اين
رسالات را بها الله در (( بغداد)) قبل
از اينكه دعوي كند تدوين كرده و اولين
تاليف او بعد از ادعاي من يظهري كتاب
(( بديع )) است كه از قول آقا محمد
علي صباغ ( رنگرز ) يكي از پيروان خود
به يكي از اتباع ازل كه به قاضي معروف
و در ( اسلامبول ) ميزيسته يك تزئيف و
تحكيم ازل و اعتراض بر احوال و اعمال
او نوشته وآخرين كتاب بها كتاب (
اقدس) است كه بهائيان آن را ناسخ و
مهيمن بر جميع كتب آسماني و ساير
الواح بها الله مي دانند !
ودر آن
وظايف و تكاليف اهل بها را از اوامر و
احكام وحلال وحرام بيان كرده و بسياري
از احكام بيان را في الجمله تغيير و
تبديل و گاهي جرح وتعديل امضاء نموده
، غير از اينها الواح و مكاتب بسيار
نيز از بها الله در دست پيروان او
بوده كه بعداً آنها را بصورت كتاب در
آورده اند مثل اشراقات و طرازات مبين
و غير ها و آخرين نوشته اي كه بهائيان
از بها مشهود داشتند مقالة مختصر سر
به مهري بود به اسم كتاب عهدي كه در
آن بها وصايت خود را به دو فرزند خود
غصن اعظم و غصن اكبر يكي بعد از ديگري
تفويض كرده .
بعد از
كلمات بها الله به كتب و رسائل عبد
البها ميرسيم كه مهمتر از همه ((
مفوضات )) است و آن كتابي است كه از
هر مقولة سخن در آن رفته است و قسمت
اول آن در اثبات صانع و لزوم مربي و
تاثير انبيا ست و نيز حل بعضي مسائل
مخصوصة به مذهب عيسوي در آن شده و
ديگر ((
مقالة سياح )) است كه عبد
البها بدون تصريح به اسم خود استدلالي
در لباس تاريخ پرداخته و از اين راه
حقانيت سيد باب و عظمت بها را گوشزد
ساخته و هم كتابي در سياست مدن به اسم
(( رسالة مدنيه )) تاليف كرده و شرحي
به زبان عربي (( بسم الله الرحمن
الرحيم )) نوشته و بغير از اينها
الواح و رسائل بسيار دارد كه مقداري
از آن را در سه جلد به اسم
(( مكاتيب عبد
البها ء )) مرتب كردند اما
از محمد علي افندي جر بعضي مكاتيب كه
به دوستان و پيروان خود نوشته چيزي در
دست نيست . گذشته از اين كتب كه بقلم
روئساتحرير يافته بعضي از پيروان اين
آئين نيز تاليفاتي از خود گذاشته اند
كه در حقيقت جزو كتب استدلاليه بشمار
ميرود كه تقريباً همه متحدالمعني است
واصولش همان دلائلي است كه قبلا ذكر
شد ومعروفترين آن كتاب ميرزا ابوالفضل
گلپايگاني است كه در جواب انتقادات
شيخ الاسلام قفقازيه نوشته وكتاب
(دلائل العرفان
)حاجي ميرزا حيدر علي
ورساله حاجي ميرزا محمد افشار است .
از
پيروان محمد علي افندي نيز چند رساله
موجود است كه بيشتر آنها گزارش
اختلافات داخلي ورد بر ثابتين
وعبدالبهاست ومهمتر از همه كتاب
((اتيان الدليل
لمن يريد الاقبال الي سواء السبيل ))
است كه در آنجا بيان شرك
ثابتين راكرده و به موجب كتاب اقدس كه
ميگويد
(( من
يدعي امراً قبل اتمام الف سنة انهو
كذاب مفتر )) رد ادعاي عبد
البها را ميكند .
خلاصه،
اين بود فهرست معارف و كتب اين قوم ،
ولي بايد دانست كه اين اطلاعات و
معارف در بين اين طايفه عمومي نيست و
از اهل بها بسيار كم ديده ميشود .
كسي كه وقوف كامل بر اين امر داشته
باشد و اكثر جزء آن دلائلي كه از پيش
به شرحش پرداختيم و بعضي تعاليم ديگر
از قبيل وحدت عالم انساني – صلح عمومي
و تساوي حقوق زن و مرد و ايجاد زبان
بين المللي ! و غيره از معارف سائره
اين مذهب بيخبر و بي بهره اند.
شرح مسافرتها
رجوع به
مطلب :
وبالجمله با آن معارف و اين معتقدات و
ماية از اطلاعات ما و رفيق طريق از
قزوين روانة زنجان شديم اما با
سرور و نشاطي كه به وصف در نيايد .آن
روزها وسايل سيرو سفر چون ايتژن ايام
نبود وبيشتر مسافرتها با كالسكه وگاري
واسب واستر طي ميشد صباح روز خوشي
بوسيله گاري از قزوين براه افتاده پس
از طي شش فرسخ قريب غروب وارد سيادهن
شديم ودر جنب قهوه خانه فرود آمده بر
بام كاروانسرائي منزل كرديم.آقا ميرزا
مهدي كه مردي سفر كرده ودر اين گونه
امر مهارتي داشت سطح بام را به
اندازةلزوم آب پاشيده آنگاه از خورجين
خود گليمي بيرون آورده بگسترد وخورجين
را متكاي خود قرار داده تشك سفري خود
را در پاي آن بيانداخت وعباي زخيمي
بدوش گرفت ودست از آستين بدر آورد و
قهوه چي راخواسته فرمان چائيئ تازه دم
داد . اما اين بنده بر بالاي بام گرد
ش و به اطراف و جناب نظر ميكردم تا
آفتاب غروب كرد.ديدم مرغ و خروسهائئ
كه در صحرا پراكنده بودند رو بكار
وانسرابطرف لانه خود ميايند رفته رفته
گله هاي گاوو گوسفند از مراتع به ده
برميگشتند و مواشي به ده نرسيده بانگ
برداشتند و در خانه ها تفرقه شدند
همهمه ده زيادتر شد و تا نيم ساعت
ادامه داشت در اين وقت هوا خوب تاريك
شده بود ، من از بام رباط بدرون قهوه
خانه رفتم ديدم داخل و خارج آن قهوه
خانه پر از مردم است و در دو گوشه دو
منقل آتش نهاده و جمعي پيرامون آن به
كشيدن ترياك مشغولند باز بالا رفته
قدري با رفيق طريق صحبت كرديم پس از
آن شام خورده ، خوابيديم .
آقا
ميرزا مهدي را في الحال خواب در ربود
ولي من تا يكي دو ساعت در رختخواب
سفري خود بيدار گاهي دچار كشاكش افكار
و زماني متوجه به آسمان و اختر شمار
بودم تا نفس از بدن عنصري توجه به
قالب مثالي كرد و به سير بقية الخيال
در عالم مقدار مجرد از ماده مشغول شد
.
آن بيند
طفل تشنه در خواب گاوي را ز
سبوي زر دهند آب
صبح زود
از خواب برخواسته پس از صرف چاي براه
افتاديم و هم چنان بر روية روز قبل هر
روز راه مي پيموديم و هر شب در منزلي
مياسوديم تا روزي كه وارد زنجان شديم
اواخر تابستان و فصل وفور ميوه بود
چون زنجان بهائي كم داشت و آشنايي هم
با كسي نداشتيم در كارورنسرائي فرود
آمديم وبا كمال احتياط رفتار ميكرديم
تا پس از 20 روز به منزل يك نفر از
قدماي بابيه بها ئيه كه اسمش ميرزا
محمد قلي و شغلش عطاري و سنين عمرش
متجاوز از 80 بود نقل و تحويل كرديم و
23 روز هم در آنجا بوديم و در اين مدت
مخفيانه هر شب معدودي از احباء يديدن
ميا مدند و گفتگو ميكرديم .و در آنجا
فهميديم كه عدة بابيان ازلي بيشتر از
بابيان بهائيست و اوضاع بهائيان در
زنجان هيچ خوب نيست بسيار تاً سف
خورديم كه چرا بايد شهري كه در صد
بابيت مركز مهمي بوده و روزي عموم
مسلمين از سطوت و قدرت بابيان هراسان
بود ند امروز اينطور باشد و در نتيجه
زحمات آنان بالكل از بين برود .در
زنجان 43 روز در عين ملامت و افسردگي
توقف كرديم تا كاروان تبريز از طهران
رسيد قضاء را جلو دار كاروان و يكي دو
نفر از چارپا داران بهائي بودند بك
اسب و استر به ما وا گذاشتند يك شب من
سوار اسب ميشدم و استر را ميرزا مهدي
به زير بار ميكشيد شب ديگر ميرزا مهدي
اسب دواني ميكرد و من قاطر سواري اين
دفعه حركت ما در شبها بود يعني بعد از
اذان مغرب به راه ميافتاديم و قبل از
ظهر به منزل ميرسيديم منزل اول قريه
نيك پي بود ، دهي است خوش آب و هوا و
بسيار با صفا در جنب كاروانسراي شاه
عباسي كاروانيان بار انداختند بعد از
آن بعضي به خدمت ستوران پرداخته و
ديگران براي تهية خوراك آتش افروختند
و در اندك وقتي دود و دمشان براه
افتاد ما نيز در نزديكي ايشان در چمن
با صفائي منزل گزيديم و مختصر طعامي
خورده و بر روي سبزيها دراز كشيديم
اما كجا استراحت روزگار خواب شب را
ميكند يك ساعت به غروب آفتاب مانده
بود برخاسته قدري در ده گردش كرديم تا
بر رويه روز قبل براه افتاديم .
از امشب
به خلاف شب گذشته بنده را خواب گرفت و
هر چه ميخواستم خودرا نگهداري كنم
ممكن نميشد و پيوسته تا صبح پينكي
ميزدم و بسيار واقع ميشد كه در حالي
كه سواره لگام مركب را در دست داشتم
ناگهاني به خود ميآمدم و ميديدم در
حال افتادنم دستم بي اختيار سر افسار
اسب يا قاطر را بالا ميكشيد و همچنان
در كشمكش خواب و بيداري مي بودم تا
طلوع صبح و به محظ روشن شدن هوا ديگر
حالت كسالت از من دور ميشد و بعضي
اوقات چنان از بيخوابي به ستوه ميامدم
كه ميخواستم پياده شده به ترك سفر و
همراهي با كاروان گفته لحظه اي خفته
باشم بياد بيان معجز نشان شيخ اجل
رحمة الله عليه مي افتادم كه در
گلستان ميفرمايد :
حكايت :
شبي در
بيابان مكه از غايت بي خوابي پاي
رفتنم نماند سر بنهادم و شتربان را
گفتم دست از من بدار .
پاي
مسكين پياده چند رود كز تحمل ستوده شد
بختي تا شود جسم فربهي لاغر
لاغري مرده باشد از سختي
گفت اي
برادر حرم در پيش است و حرامي از پس
اگر رفتي جان بردي و اگر خفتي مردي :
وش است
زير مغيلان به راه باديه خفت شب
رحيل ولي ترك جان ببايد گفت
همين
تذكر به من نيروي شكيبايي ميداد و بر
آن حال صبر ميكردم اما بعداً انديشه
اي ديگر به خاطرم رسيد كه توانستم از
آن شبها استفادة خوبي كرده باشم و آن
توجه به حق و مناجات با او بود فلهذا
هر شب يا مقداري جلوتر از كاروان يا
مقداري عقبتر ميرفتم و به راز ونياز
با خداوند دمساز ميشدم و بانگ زنگ
قافله صداي رودخانه و مشاهدة منظره
كوه وصحرا و جلوة مهتاب خاصه انعكاس
ماه در آب به حال خوش ما مدد ميكرد و
نفس را صفايي داده به مبداً متصل
ميساخت پس به آهنگ مثنوي ميخواندم :
اي خدا
اي قادر بي چون و چند از تو پيدا
شد چنين قصر بلند
اي خدا
اي فضل تو حاجت روا با تو
ياد هيچكس نبود روا
اينقدر
ارشاد تو بخشيده اي تا بدين بس
عيب ما پوشيده اي
قطرة
دانش كه بخشيدي ز پيش متصل گردان
به درياهاي خويش
قطرة گو
درهوا شدياكه ريخت از خزينه قدرت
تو كي گريخت
گر
درآيد در عدم باصدعدم چون
بخوانيش اوكندازسر قدم
از
عدمها سوي هستي هر زمان هست يا
رب كاروان در كاروان
خاصه
هرشب جمله افكاروعقول نيست
گرددجمله بحر نفول
باز وقت
صبح آن اللهيان برزنند از بحر
سر چون ماهيان
اي دعا
ناكرده از تو مستجاب داده دلرا
هر دمي صد فتح باب
چند
حرفي نقش كردي از رقوم سنگها از
عشق شد هم چو موم
نون
ابرو صاد چشم جيم گوش بر نوشتي
فتنة صد عقل و هوش
زين
حروقت شد خود باريك ريس نسخ
ميكن اي اديب خوشنويس
حرفهاي
طرفه بر لوح خيال بر نوشته چشم
و ابرو خط و خال
بر عدم
باشم نه بر موجود مست زآنكه
معشوق عدم وافي تر است
×××
بالجمله
از قرية نيكپي به سر چم و از چم به
جمال آباد و از جمال آباد به ميانج
كوچ كرديم قبل از طلوع صبح به رودخانة
قزل اوزن رسيده از پل دختر گذشتيم
همراهان نقل كردند دختري بوده است
فريفتة چوپاني شده و اين پل و قصري كه
در با لاي كوه است ساختة اوست خلاصه
بر روان آن عاشق و معشوق درودي
فرستاده از فراز و نشيب قافلان كوه با
زحمت واحتياط گذشتيم تا به جلگة وسيع
ميانج رسيديم و از رودخانة ميانج هم
عبور كرده وارد قصبه شديم و به همراهي
كاروانيان در كاروانسرايي فرد آمديم .
در
زنجان به ما گفته بودند كه معدودي
بهائي در ميانج هست كه مقدم برايشان
سيديست ازنجباي آن قصبه پس از ورود و
كمي استراحت بسراغ ايشان شتافته ديدن
كرديم چون جلو داران توقف شب را در آن
قصبه مقرر داشته بودند شبي در نهيت
خوشي در منزل سيد مذكور بروز آورديم و
پس از توقف دو روز يك شب در ميانج
عازم غريبدوست شديم در اين منزل شنيدم
كه راهزنان شاهسون چند كاروان را
زدهاند وراه امنييتي ندارد يسيار
مضطرب شديم و زنگهاي قافله را باز
كرده از بيراهه براه افتاديم ودر
انتهاي بيم وهراس با خواندن تعويض
ودعا به حوالي قريه قراچمن رسيده عازم
دوات گروتكمه داش شديم در آنجا معلوم
شد كه به سلامت رسته ايم وتا منزل
حاجي آقا كه هشت فرسخي تبريز است
آمديم آنجا خبر ديگر مسموع شد كه
بيشتر بر اضطرابمان افزود وآن شيوع
مرض وبا در تبريز وپراكندگي مردم از
شهر باطراف بود جلودار كاروان گفتدر
اين نزديكي دهي هست كه سيسان نام دارد
واحباب در انجا بسيارند اگر ميل داريد
روزي در آنجا اقامت كنيد تا بعد چه
پيش آيد لذا قاصدي روانه سيسان كرده
اظهار اشتياق بملاقات دوستان آنجا
نموديم طولي نكشيد كه دو راس اسب با
چند نفر از احبا آمده ما را بدان ده
بردند ودر مسافر خانه آنجا جاي دادند
12روز در آنجا مانده ودر منتهاي محبت
وخوشي از ما پذيرائي ميكردند اما
تفهيم وتفهم معاني ومطالب بين ما
بسيار بزحمت ميشد زيرا زبانشان تركي
بود وهيچ فارسي نميدانيستند وما بلعكس
وبنده از همانجا بآموختن زبان تركي
پرداختم وبعد از قليلي مدتي توانستم
بتركي تكلم ورفع احتياج خود را بكنم
از سيسان باتفاق چند نفر از احباي
تبريز كه آنان نيز از وبا بانجا
گريخته بودند روانةمتنه شديم آن ده دو
سه خانوار بهائي داشت چهار پنج روزي
توقف كرديم واز آنجا بليقوان كه
بواسطه ظروف سفالينش در همه آذربايجان
معروفست وپس آن بقريةزنجاناب كه
بهترين ييلاق آن حدود است عزيمت كرديم
وشبي در آنجا گذرانده روز ديگرش
رهسپار ميلان شديم ميلان از توابع
قصبه اسكوست وبهائيانش منتسبين يكي از
بابيان اوليه هستند كه حاجي احمد
موسوم بوده وآنروز در تبريز وتفليس
تجارت مهمي داشتند وآن ايام زحمت
مسافرين وواردين را متحمل وبا كمال
محبت وبطور شايسته از مبلغين پذيرائي
ميكردند قصبةاسكو كه در دره با صفائي
واقع شده جنب ميلانست ودر آنجا نيز
معدودي از مردم متوسط الحال در سلك
امر بهاء منتظمند .اسكو مركز محال
اسكو چايست وبواسطةعباراني((لوطيها
))كه از آنجا بيرون آمده در تمام
اطراف تبريز معروفست وبر سر هم
مردماني مهمان دوست وگشاده رو دارد
بيشتر سكنةاسكو وميلان وآن حدود از
طائفةشيخيه اند در اسكو وميلان هر چند
با چند نفر صحبت شد ولي كسي بهائي
نگشت ما هم رخت بربسته عازم ممقان
شديم .
ممقان
قصبةبزرگي است ومردمانش با فطانت
وزارعينش قابلند وزراعت در آنجا دشوار
است زيرا بيشتر اراضي سنگلاخ وبايد
بعضي از زمينها را اول خاك دستي
بريزند بعد زراعت كنند وآبش هم نسبتا
كم است با وجود اين اهل آن قصبه با
ثروت ترين مردم آن نواحيند كشت صيفي
اش بسيار خوب وهندوانه اش در
همةآذربايجان به خوش طعمي مشهور است
چند روزي در منزل يكي از پيروان بهائي
باطفاق دو نفر از احمد اوفها كه از
ميلان باما آمده بودند ميهمان بوديم
كه نامش آقاعلي پولي وشيخي شوخ وخوش
مشرب بود وحكايات غريب از او نقل
ميكردند منجمله ميگفتند كه زنش مسلمان
بوده واز ترس زن مدتها بهائيتخود را
مستور ميداشته واز اين جهت سالها در
ايام رمضان صائم ميبوده وهر شب وروز
پنج نوبت با بي اعتقادي نماز ميخوانده
روزي در ماه صيام در شدت گرماي
تابستان از صحرا به خانه ميآمده ودر
اين انديشه بوده كه به چه وسيله روزه
خود را بشكند وزن را به بهائيت بكشاند
به محض ورود به خانه به فحاشي به زن
وتابستان ميپردازد وكاردي كه بر كمر
داشته از غلاف مي كشد وديوانه وار زن
را عتاب ميكند تا كي تشنگي مرا دچار
زحمت كند زود برخيز وهندوانه بياور
بيچاره زن لرزان وهراسان هندوانه بر
زمين ميگزارد واو با همان كارد با غيظ
وغضب هندوانه را دو نيم كرده ميگويد
اي ملعونه بي آنكه دم بر اري وانديشه
به خود راه دهي بنشين وبخور وديگر ياد
روزه مكن وبدين وسيله موفق ميشود كه
زن را از آداب اسلامي بركنار داشته
خود را راحت كند .
×××
بالجمله
از ممقان به گوگان واز گوگان به عجب
شير وقريه جنت آن شيشوان رفتيم شيشوان
محل اقامت شاهزاده امام قلي ميرزا پسر
ملك قاسم ميرزا فرزند فتحعليشاه بود
كه الي الان اولاد واحفاد او در آنجا
ساكنند اداره امور بهائي در شيشوان بر
عهده آقااحمد علي نامي ممقاني بود وهر
گونه زحماتشانرا متحمل ميشد وهر چند
مردي عامي بود ولي خوش طبع وپاكيزه
اخلاق بود پس از توقف يك هفته در
شيشوان به مراغه رفتيم كه از شهرهاي
آذربايجان است وآثار بعضي مشاهد
وابنيةقديمه هنوز در آنجا بر پاست از
آنجمله قبر اوحد الدين ورصدخانه خواجه
نصير در خارج شهر مركز بهائيت در
مراغه آن روز خانه مرحوم حاجي ميرزا
عبدالمجيد بود كه از اطباي محترم
ومعروف آنجا محسوب ميشد ومردي با ذوق
وحال بود مراغه بعكس ساير نقاط
آذربايجان بهائيانش نسبتا از معاريف
ومحترمين بلد بودند از مراغه به بناب
رفتيم كه در انتهاي درياچه شاهي واقع
است در بناب دو روزي بيش توقف نشد وبا
كسي ملاقاتي به ميان نيامد جز با جناب
سيف العلماءكه از اجلةطائفةشيجيه
وفرزند مرحوم شيخ علي قاضي است .
چون
مسافرت ما در اطراف آذربايجان به طول
انجاميده بود لذا از بناب عازم تبريز
شديم ومقداري از همين راه رفته را
برگشتيم جائي را كه نديده بوديم در
اين سفر ديديم .ايلخچي وسردرود بود
ايلجچي در چهار فرسخي تبريز است وسكه
آن از علاة((علي اللهي ))وبقول خود
اهل حقيقتند كه در آذربايجان به گوران
معروفند در اين ده به جاي ملا ومسجد
مرشد وتكيه است چون چند نفر بهائي در
آنجا بود براي آنان دو روزي مانده
روانه تبريز شديم پس از طي دو فرسخ به
سردرود رسيديم از سردرود عمارات مرتفع
تبريز خصوصا ارگ عليشاه نمايان است
قدري نزديكتر سوادشهر بطور خوبي ديده
شد تسلسل خاطر مرا بياد قصه وامداز
ومحتسب كه مولوي در مثنوي حكايت ميكند
انداخت ساربانا بار بگشا زاشتران شهر
تبريز است وكوي دلبران ،فردوس است
.اين تبريز را رفعت قدس است اين پاليز
را هر زماني فوج روح انگيز جان از
فراز عرش بر تبريزيان رو به دارالملك
تبريز سنني بر اميد روشني بر روشني.
از
قبرستان گچل كه اول شهر است گذشته
وارد محلةارمنستان واز آنجا به محله
نوبر به منزل حاجي عليمحمد احمد اف
وارد شديم قضا را درآنجا اجتماع
((محفل روحاني ))بود از ملاقات ما
اظهار سرور كردند وقرار توقف رسمي ما
را در منزل ميرزا حيدر علي اسكوئي
دادند واين ميرزا حيدرعلي از معاريف
بهائيان آذربايجان ومردي در بعضي شئون
لاقيد ولا ابالي است مختصر سوادي دارد
وخط نسخ را بد نمينگارد درتبليغ مولع
وحريص وداراي سليقةمخصوصي است واگرچه
از اهل حرفه وتجارت است ولي از اين فن
جز ضرر حظ ونصيبي ندارد وگاهي به
زراعت وصناعت ميپردازد ودر تبريز 9
ماه اقامت كرديم جمعي تبليغ شدند
ومعدودي تصديق كردند تبريز
شمارةبهائيان بيشتر از 150 نبود
وبطوري كه ميگفتند پيشرفت ومحبوبيت
اهل بها در تبريز بسيار خوب بوده جز
آنكه بواسطه ور شكستگي ((كمپاني
شرق))رونق واعتبارشان از بين رفت
وكمپاني شرق شركتي بود كه چند نفر از
رؤساي بهائي تاسيس كردند واسهامي
10توماني ترتيب دادند وقريب 19هزار
تومان پول از اطراف آذربايجان وايران
جمع كرده در ظرف مدت كمي كوس ورشكست
فروكوبيده بي آنكه ارائه صورت حساب
وكيفيت ضرر را بدهند كمپاني را بر
چيدند اين واقعه سبب خمودت بعضي از
بهائيان واعراض مبتديان وانزجار
سائرين شد به هر حال در تبريز خدمتي
كه از ما به جامعه بهائيت سر زد بغير
از تبليغ يكي دو نفر اين بود كه مبلغي
نقدينه از احباب جمع كرده وخانه
مرغوبي در بهترين نقاط شهر براي مسافر
خانه خريديم وچون مدت اقامت ما در
تبريز بطول انجاميده بود مصمم مسافرت
شديم نظر به پاره اي جهات صلاح چنان
ديديم كه از راه تفليس وبادكوبه به
انزلي ورشت وتهران رهسپار شويم لذا با
خط اهنگ كه در همان ايام اقامت ما از
جلفا به تبريز كشيدند روانه مرند
وجلفا شديم .
بعداز
توقف يك شب از جلفا با الكساندر وپول
از نخجوان وايروان واوچ كليسا واز
جنگلهاي سبز وخرم گذشته وارد تفليس
شديم وشب وروزي در تفليس بگردش مشغول
بوده از آنجا بباد كوبه ومسافر خانه
در آمديم قضا را آن ايام باد كوبه
مجمع مبلغين شده بود بغير از ما دو
نفر آقا سيد اسد الله قمي و سيد جلال
سينا و ميرزا منير نبيل زاده و ميرزا
عبد الخالق باد كوبه اي و چند نفر
ديگر بودند كه يكي دونفر از ايشان از
اهل بلدومابقي از عشق آباد وايروان در
آنجا جمع بودند ومقدم بر همةايشان از
حيث شان ورتبت سيد اسدالله قمي بود كه
سن قريب به هشتاد وقيافه نوراني
ومحاسني سفيد وبلند داشت واصلا از اهل
قم وبزرگ شدةتبريز وقبل از بهائيت
وشغل مبلغي وتبريز كفش دوزي ميكرده
ودر بهائيت بعد از گرفتاريهائي كه
برايش پيش آمده به عكا رفته ودر آنجا
اقامت گزيده وبعد از بهاالله مورد
توجه عبدالبهاء شده تا آنجا كه معلم
شوقي افندي گشته ودر سفر عبدالبهاء به
آمريكا جزو ملتزمين ركاب وخواص اصحاب
بوده وجداش بيامرزد مردي خوش قريحه
ومزاح وبذله گو بود وبعدا در ضمن كتاب
اشارات مفصلي در مواقع خود به احوال
او خواهد شد در هر صورت بنده
زايدالوصف مشعوف بودم كه جمعي از
مبلغين را زيارت ميكنم كه سالها آرزوي
درك خدمت آنان و همكاري با ايشان را
داشتم و چون به طوري كه بعداً به عرض
خواهم رسانيد از رفيق خود كرم و
كرامتي نديده بيشتر متوجه حال سائرين
بودم ولي دقت در احوال آنها سبب سلب
ارادت من از ايشان گرديد چه ديدم اين
منقطعين از ما سوي الله و متوجهين به
حق نيز چون ديگران گرفتار شئون دنيه
دنيا هستند و پيرو نفس و هوي و رعايت
اختصار را به ذكر جزئيات مطالب
نميپردازم همين قدر ميگويم كه اين جمع
كه جمله ترويج يك مقصد و مرام و تبليغ
يك امر و ديانت ميكردند همه با يكديگر
خصم ونسبت به هم حاسد بودند و پيوسته
به لطائف الحيل در سراسر تخريب كار و
توهين حال يكديگر مينمودند و گاهي از
تفسيق نيز باك نداشتند با اين همه
ديگران را به محبت و صفا و به تبرك
نفس وهوي دعوت و دلالت ميفرمودند :
زاهدان
كاين جلوه درمحراب ومنبرميكنند
چون به خلوت ميروندآن كار ديگر ميكنند
مشكلي
دارم ز دانشمند مجلس باز پرس تو
بفرمايان چرا خود توبه كمتر ميكنند
گوئيا
باور نميدارند روز داوري كاين
همه قلب و دقل در كار داور ميكنند
الحاصل
مدتي در باد كوبه مدتي توقف و مختصر
سفري نيز به اطراف از بالا خانلي و
نفتالين كرده و بعد از مشورت با
دوستان فسخ عزيمت به طهران نموده از
باد كوبه با كشتي به تازه شهر رفتيم و
از آنجا هم با راه آهن بدون هيچ توقفي
در راه به سرعت برق و باد به عشق آباد
آمديم !
عشق
آباد بعد از حيفا و عكا در نظر اهل
بهاء مهمترين نقاط دنيا است زيرا
اولين مشرق الاذكار ( معبد بهائي) را
درآنجا ساختة و بهائيان آزادي كامل
دارند و به نظر ما بهائيان عشق آباد
نمونةكاملي براي اهل عالم توانند بود
و البته يك جنبة ابهائي تشكيل داده و
با خود و سايرين به محبت اسلام و صلح
و صفا سلوك ميكنند و عنقريب اين
رويهبساير نقاط عالم نيز سرايت كرده
تمام دنيا جنت ابها خواهد شد وما از
اين سعادت كه نصيبمان شده بود سوري
زايدالوصف داشتيم !!.
باري در
عشق آباد در محوطه مشرق الاذكار منزل
گرفتيم وبناي آمد وشد با احباب
گذاشتيم بهائيان عشق آباد بيشتر يزدي
وروستائيان آذربايجاني ومعدودي هم از
اهل ساير نقاط ايران وقفقاز بودند كه
بوسيله دادو ستد وگرمي تجارت ثروتي
اندوخته واز فقر بغنا رسيده رياست
روحاني آن جمع را شيخ محمد علي قائني
داشت كه بهائي شيعي مشرب ومتقي ومردي
تندخو وعصبي مزاج بود وبدون واسطه
بسياري از احباب بالاخص جوانان از او
رنجيده نسبت بوي تنفر اظهار ميكردند
وبيشتر عناد او با مخالفان خود بر سر
اصول ومبادي اخلاقي وامر بمعروف ونهي
از منكر بود .
×××
بالجمله
عشق آباد را بخلاف آنچه تصور ميكرديم
ديديم اكثر جوانان بهائي دچار مهلكات
اخلاقي وپيروان مبتلا به كبرونخوت
وجامعه بهائيت دچار تشتت وگرفتار
اختلاف يكدسته طرفدار حريت نسوان وكشف
حجاب ودسته ديگر مخالف آزادي مطلقه
زنان ورفع نقاب آنان ،باينان نسبت حمق
ووحشيگري وجهالت ميدادند واينها ايشان
را بفسق وفجور ودياثت !متهم ميداشتند
واختلافات ديگري نيز در بيان بود چون
خصومت ترك وفارس كه شرحش موجب درازي
سخن است .وبر اين اختلافات گاهي اثرات
خارجي مترتب ميشد منجمله نقل كردند كه
بعد از ظهر جمعه دو نفر از مبلغين مهم
در شاهراه عام مصادف ميشوند
واتفاقاًهر دو براي عبادت بمشرق
الاذكار ميرفته چون در قضيه با يكديگر
اختلاف نظر داشتندبمحض روبرو شدن يكي
ديگري را دشنام مادر ميدهد وطرف مقابل
معاملةبمثل ميكند وخلاصه الكلام كار
بمجادله ميانجامد وبه سبب خالي بودن
معبر از گذريان مدتي مديد اين دو
منادي وحدت عالم انساني ومصلح بشر
سيلي ومشت بر روي وپشت يكديگر ميزنند
وميكوبند تا آنكه بعضي از روسها
ومسلمين رسيده وبه آب نصيحت آتش اين
فتنه را مي خوابانند گذشته از اين
منقولات خود نيز نظائري از آن قبيل
ديدم كه كنونم مجال گفتن نيست از عشق
آباد سفري بخاك خوارزم كرديم ومدتها
در مرو وتجن يولنان وتخته بازار
وقهقهه بسر برديم ودوستان نازنيني
پيدا كرديم كه گردش روزگار وتصاريف
ليل ونهار بين ما وايشان مدتهاست خط
جدائي كشيده در مرو شاهجان بياد يار
مهربان وجوي موليان در يك آمو وآب
جيحون افتاده يكسره ناچار جلو تاختيم
ومدتي در ساحل آمو دريا (رود جيحون
)منزل ساختيم واز خربزه هاي شيرين
آنجا خورديم واز مؤانست دوستان دلنشين
لذت برديم پس روانه كاكان (بخاراي نو
)وبخارا شديم ودر مهمانخانه توران
منزل گزيديم در بخارا فقط يك نفر
بهائي بود آنهم جواني تاجر واز اهل
يزد قدري در شهر وبازار گردش كرديم
وروز ديگر بزيارت قبر اقا محمد فاضل
قائني كه در آنجا در گذشته بود رفتيم
وچون كاري ديگر در بخارا براي ما نبود
بسمرقند روانه شديم ودو سه هفته در
سمرقند مانديم ومنزلمان در خانه يكنفر
پير مرد يزدي بود اهالي سمرقند وبخارا
وتاشكند وقسمت اعظم ماوراءالنهر بسارد
معروفند وبر دودسته اند ترك وتاجيك
اهالي سمرقند وبخارا تاجيكند وزبانشان
فارسي است ولي تاشكندي ها تركند وكمتر
فارسي ميدانند ومجموعاًسكنه تركستان
حنفي مذهب وبقول خود امام عظمي هستند
فقط در بخارا جماعتي شيعه يافت ميشود
كه بخارائي ها به آنها موري ميگويند
واصلاًايراني هستند وبا آنكه از دير
زماني مبلغين فاضلي مثل ميرزا
ابوالفضل گلپايگاني وآقا محمد قائيني
سالها در ميان آنها بوده معذالك يك
نفر بهائي نشده وبهائياني كه در اين
نقاط بلكه در اكثر نقاط خارج از ايران
ديده ميشود همان ايرانيان مهاجرند .
سمرقند
شهري است خوش آب وهوا ومردماني قوي
ونيكو اندام دارد ابنيه تاريخي اين
شهر نيز خالي از اهميت نيست نظير مسجد
شاه زنده ومسجد خاتم كه از حيث
ساختمان وصنعت كاشيكاري از بناهاي مهم
اسلامي است مدفن امير تيمور گوركان
نيز در اين شهر است از قراري كه
ميگفتند سنگ گورش از احجار قيمتي است
ومانند آن را در جائي سراغ نكرده اند
.
در
سمرقند مردمان خوش قريه و با ذوق پيدا
ميشود و طايفة از اهل طريقت در آن
هستند كه به نقش بندي معروفند روزي
طرف عصر در جلو مسجد خاتم گردش ميكردم
درويشي را ديدم كه مثنوي ميخواند بياد
قصة پدشاه و كنيزك افتادم سوال كردم
كه كوي سر پل و غاطفر در اين شهرهست
نگاه و خنده كرد و گفت در مثنوي
خواندة ؟
گفتم
آري گفت هنوز هم آن محله به غاطفران
معروف است اما چه فايده كه معشوق ما
در آنجا نيست گفتم الحمد لله كه معشوق
ما در همه جا هست از سمرقند عازم
تاشكند شديم كه آن روز مركز تركستان
بود و اين همان شهر است كه در شاهنامه
باسم چاچ معروف است كه بهترين كمالها
را در آنجا راست ميكرده اند اتباع
ايراني در تاشكند زيادتر از سمرقند
هستند و بهائيانش اغلب رانده شده هاي
از عشق آباد ميباشند و بيشتر به بقالي
و حرفه هاي ضعيف ديگر و صنعت كفاشي
مشغولند و هر يك براي خود همسري روسي
پيدا كرده !
حاجي
امين معروف در مسافرتي كه به تاشكند
رفته و برگشته بود از او سوال كرده
بودند كه شما در آنجا چه كرديدگفته
بود مقداري زن روسي براي (( احباي
الهي)) عقد كرديم !
و چون
چند نفر را اسم برد گفتند جناب حاجي
اينها مدتها ست اين زنها را دارند گفت
آري اينها اول عروسي كردند بعد از
سالها يادشان آمد كه عقد و نكاح هم در
شرع هست ! .
مدتي در
تاشكند مانديم و جزء با ايرانيان و يك
نفر روزنامه نويس تاشكندي كه اسمش عبد
الرحمان و مجله به اسم (( الا صلاح))
مينوشت لايق نيافتيم كه سخني از دين و
مذهب با او به ميان آوريم و چون از
تبليغ در آن حدود مايوس شديم مراجعت
به مرو كرده ايامي در قهقه به سر
برديم و يك سفر ديگر بتجن و يولتان و
تخته بازار و حدود پنج ده تا نزديك سر
حد افغان كه تركمانان ساروق در آنجا
ساكنند رفته و مجدد معاودت به مرو
كرديم و از آنجا به مراكز ديگر تركمن
قراء انوبز معبن ، گوگ تپه و قصبة بهر
زن گردش مفصلي كرده اواسط پائيز به
عشق آباد برگشتيم در اين سفر مخالفت
بنده با آقا ميرزا مهدي شروع شد .
جنگ مبلغين
از پيش
معروض داشتم كه اين بنده را عقيده
چنان بود مبلغ فرشته ايست به صورت
انسان و از اين جهت از همان روز اول
با آنكه علي الظاهر چيزي از ميرزا
مهدي مرحوم كم نداشتم جزء تقدم در
تبليغ با او به سمت ارادت حركت ميكردم
و در جميع شئون برخود مقدمش ميداشتم
ولي طولي نكشيد كه اين صفا به كدورت و
دوستي به خصومت مبدل گرديد چه اولاً
بنده گمان ميكردم كه آن مرحوم را
فضائل و كمالاتيست كه ميتوان از آن
استفاده كرد ، بعد فهميدم كه حتي از
نوشتن و خواندن فارسي عاجز است منتهي
هنرش اين است كه در اثر تمرين القاء
به حافظه متون دلائلي كه از پيش به
شرح آن پرداختيم با بعضي حواشي فرا
گرفته و مقدار زيادي از الواح و
خطابات بها ء و عبد البها و ديگران را
آموخته و در مواقع لزوم به مناسبت
آنها را به طوري كه شنونده گمان ميكند
از خود اوست ميخواند .
اين
بنده را كه در آن ايام تعصبي به كمال
داشتم بسي دشوار مينمود كه شخصي آيات
حق را كلمات ارتجالي خود و از اين راه
مردم را به دانش خويش بفريبد ثانياً
رشك و حسد غريبي داشت به طوري كه اگر
گاهي من براي احباب بياني ميكردم و يا
لوحي ميخواندم و دوستان اظهار سرور
نموده ميگفتند مفيد سخني گفتي و ما
مستفيظ شديم ، تا يك روز متئاثر و
متغير بود و چون بنده زبان تركي را
آموختم و او نتوانست ، بيشتر بر
كدورتش افزود و پيوسته براي جوش حسد
خود بهانه احداث مينمود خلاصه بنده
چنان از اين موافقت به ستوه آمده بودم
كه چند دفعه خواستم ترك دين و دنيا
كرده و به طهران برگردم و اسمي از
تبليغ و مبلغ نياورم باز با خود
ميگفتم : مرد ثابت قدم آن است كه از
جا نرود شايد اين جلوات و نمايشات به
عمد و براي آزمايش ماست .
عشق از
اول سر كش و خوني بود تا گريزد آن كه
بيروني بود
و
همچنان در طول اين مسافرت عريض ايام
با مرارتي داشتيم و هر روز مقداري
كدورت در دل انباشيم تا از حدود و
ثغور تركستان به عشق آباد برگشتيم در
مدينه عشق عقل مقهور شد و از من
ديوانگي سرزد كه هنوزم هر وقت بخاطر
ميايد متاثر ميشوم و اجمال آن تفصيل
اين است : شبي در تجارتخانه علي اكبر
عباس اف كه يكي از امناي بهائي بود با
چندنفر از احباب و شيخ محمد علي قائمي
نشسته بوديم و از هر دري سخن در
پيوسته ،قضا را پاكتي ازطهران رسيد
كه در لف آن سواد لوحي بود حاجي رمضان
قاصد از عكا آورده لوح را في المجلس
خواندند بعد شيخ محمد علي قائني روي
به سوي اين بنده كرده محمد عباس اف
كرده گفت : هر كدام ازشما كه بهتر
مينويسيد سواد لوح مبارك را باخود
ببريد و از روي آن چند نسخه برداريد
اين بنده نظر به كثرت اشتياقي كه
بزيارت و امعان در كلمات لوح داشتم
گفتم شايد من بهتر بنويسم درهرصورت
اگر اجازه بدهيد امشب اين لوح درنزد
من باشد كه از روي آن نسخه تا صبح
توانم برداشت خلاصه راضي شدند ولوح را
دادند وبه همين مناسبت صحبت از خط و
خطاطي به ميان آمد يكي از حاضرين رو
به بنده كرد و گفت :جناب آقاي محمد
حسين عباس اف خط بسيار خوشي دارد شيخ
محمد علي از آنجائيكه سابقه دوستي با
خاندان ما داشت پيوسته رعايت جانب مرا
مينمود و بطور شايسته اظهار محبت
ميفرمود گفت ((
از كمالات صبحي يكي آن است كه خط
شكسته را خوب مي نويسد )) آقا
ميرزا مهدي را اين ستايش خوش نيامد
بعد از تفرق جمعيت كه با هم بمشرق
الاذكار ميرفتيم دفعته برآشفت و گفت
تو چقدر احمق و ناداني گفتم از چه سبب
؟ گفت هيچ ناداني خود را نمي ستايد
گفتم كجا من خود را ستودم ؟
گفت در
حجره عباس اف نگفتي كه خط من خوب است
و به تعقيب سخن خود باز بناي ناسزا
ودشنام را گذاشت كه دفعه حال من تغيير
كرد و زمام اختيار از كفم برون شد از
جاي جستم و سيلي محكم بر رويش زدم كه
به گور پدر هر چه مبلغ است ! كه گفت
تو را بر من فضل و فضيلتي است ؟
بيسواد تو هنوز موفق به تزكيه نفس و
صفاي باطن خود نشده اين مردم بيچاره
را به چه چيز دعوت ميكني ؟ از اين
قبيل سخنان ميگفتم وبر سر و مغز او مي
كوفتم تا آنكه در يكي از خانها كه از
قضا تعلق به يكي از اهل بهاء داشت باز
شد ويكي دو نفر از احباب بگمان اينكه
قضيه موحشي رخ داده سراسيمه بيرون
دويدند بعد ديدند خبري نيست مختصر
نزاعي است بين مبلغين ! پس باملايمت
مخصوص ما را از يكديگر جدا كرده گفتند
اين حركات لطفي ندارد به منزل خود
برويد و راحت كنيد بنده در آن حيص و
بيص از بي اعتنايي آقايان به جدال
مبلغين و اينكه چندان اهميتي به اين
واقعه ندادند تعجب كردم و بعد ها در
صدد تحقيق برامدم ديدم به واسطه كثرت
وقوع اين حوادث در آنجا وقع آن از بين
رفته ، حتي گفتند عموم مبلغين در
اينجا يك جنگ تناتني و به قول فرنگي
ها ( دوئلي ) كرده اند . مثلا ميان
شيخ محمد و آقا سيد مهدي گلپايگاني در
حضور جمعي نزاع شد و شيخ از شدت تغير
چهارپايه را بلند كرد كه برفرق سيد
بزند حاضرين دستش را گرفته نگذاشتند و
باز فيما بين مرحوم سيد جلال پسر سينا
با ميرزا منير نبيل زاده در اثناء راه
در سر مسئله حريت نسوان جنگي در گرفت
و مقداري مشت وسيلي رد و بدل شد و از
همه مهمتر قضيه شيخ احمد اسكويي معلم
است كه پسر حاجي عبدالرسول يزدي رئيس
محفل روحاني را تاديباً در مدرسه
تنبيه كرد وچون پسر از اين سياست پدر
را آگاهي داد ! حاجي مذكور به مدرسه
تاخت و بيرون از اندازه شيخ را مورد
ضرب ساخت وچون شيخ احمد ترك زبان بود
بهائيان آذربايجاني در مقام انتقام بر
آمده همداستان شدند كه حاجي عبد
الرسول را آسيبي برسانند ولي به همت
ريش سفيدان امت فتنه برخاسته باتقديم
معذرت حاجي از شيخ و انفصالش از عضويت
محفل ، خوابيد ! الغرض بگذاربم و
بگذريم وبه تعقيب سخن خود پردازيم .
هنوز
اين بنده به مشرق الاذكار نرسيده بودم
كه حالت پريشاني و پشيماني غريبي بمن
دست داد رو به طرف ميرزا مهدي رفتم و
دست و رويش را بوسه زدم و فراوان
معذرت خواستم و براي رفع دلتنگي و
ملالتش هر زبان و بياني بود آوردم
خدا و رسول را شفيع قرار دادم و چندين
نكته بديع بكارزدم ولي به هيچ وجه
كارگر نيفتاد و عجز و نياز من بر كبر
و ناز او افزود ، بالجمله تظلم پيش
رؤساي قوم برد ولي چنانكه منتظر بود
ما محكوم نشديم تا آنكه بالمال خودمان
آشتي كرده و قرار شد كه ديگر از گذشته
شكايت نكنيم و ماجري را براي كسي
حكايت ننمائيم!.
×××
با اين
همه نتوانستم خود را راضي كنم كه ديگر
با آقا ميرزا مهدي مصاحب ورفيق باشم
واز اين پيش آمد چنان افسرده بودم كه
از روبرو شدن با او ميگريختم
وبالنتيجه در همان عشق آباد از يكديگر
جدا شديم وبنده در جهت شرقي
مشرقالاذكار خانه اي كه جنب در ديگر
آن محوطه ودور از آمد وشد مردمان بود
براي خود جايگاه ساختم وحتي الامكان
مواظب بودم كه با ميرزا مهدي روبرو
نشوم اما او چند روزي بعد از اين
واقعه مصمم سفر به خراسان شد وقبل از
حركت به سراغ بنده آمد كه يا باز با
هم حركت كنيم ويا اقلاًوداعي كرده
باشد ،اما اين بنده حاضر به هيچ يك
نشدم ودرست در نظرم نمانده كه آيا از
منزل بيرون رفتم ويا در خانه را از
درون بستم در هر صورت اتفاق ملاقات
نيفتاد وبا پيغامي خدا حافظي خود را
ابلاغ كرد .
چون آقا
ميرزا مهدي از عشق آباد دور شد بنده
را حال دگرگون شد ودر آن گوشه تنهائي
كه ميدان وسيعي براي فكر بود بانديشه
فرو رفتم وپيوسته با خود ميگفتم خوب
كاري نكردم ،بدون جهت دلي را آزردم اي
كاش يك آنشب را نيز بر گفته هاي او
صبر ميكردم وقوت نفسي نشان داده عمل
دوستان خدا را اسوه حسنه خويش قرار
ميدادم
شنيدم كه وقتي سحرگاه عيد زگرمابه
برون آمد بايزيد
يكي تشت خاكسترش بي خبر فرريختش از
سرائي به سر
همي گفت ژوليده دستاروموي كف دست
شكرانه مالان بروي
كه اي نفس من در خور آتشم زخاكستري
روي در هم كشم
كجا
توانم گفت كه مرا مهلكات نفس كمتر از
او بود ومنجيات اخلاق بيشتر از وي
،اين از غرور فطرت آدمي است كه جز خود
همه كس را مقصر داند وهمه وقت تمام حق
را بطرف خود دهد چه خوب ميفرمايد شيخ
اجل رحمه الله عليه :
نبيند
مدعي جز خويشتن را كه دارد پرده پندار
در پيش
گرت چشم
خدا بيني ببخشند نبيني هيچكس عاجزتراز
خويش
خلاصه
آقا ميرزا مهدي از خراسان باصفهان رفت
ودر آنجا مسموماًدر گذشت كه خداش
بيامرزاد وغريق رحمتش كناد!
بعد از
رفتن ميرزا مهدي مرحوم شيخ محمد علي
براي اينكه سرگرميئي داشته باشم اوراق
ورسائل ميرزا ابوالفضل گلپايگاني را
كه عبدالبهاء به او سپرده به دست من
داد تا هم مطالعه كرده باشم وهم از
بعضي از آنها نسخه اي بردارم كتابي كه
آن روز مهم وقابل مينمود تاريخي راجع
بامر بها بود .
×××
پائيز
گذشت زمستان آمد هوا سرد شد سرما شدت
كرد وكيسةماهم از زر تهي شد ودچار
تنگدستي شدم ومناعت نفس مانع از بيان
حال بدوستان گرديد ،ناچار بفروخت
اشياءواثاثيه گشتم چندادكه جز لباسي
كه پوشيده بودم با يك عبا براي من
چيزي باقي نمانده وزمستان سرد عشق
آباد را در منتها درجه عسرت متحمل شدم
بطوري كه سه ماه لباس از تن بيرون
نكردم وشب در موقع خواب عبا را چون
قماطي برخود پيچيده ميخفتم وبسيار
مواظب بودم كه كسي اين احوال واقف
نشود وبا اين همه حال خوشي داشتم وچون
بخيال خود تحمل اين شدائد را در راه
خدا وبراي او ميدانستم بسي مسرور
وشاكر بودم وهمي گفتم :
گر در
آتش رفت بايد چون خليل ور چويحيي
ميكني خونم سبيل
ور چو
يوسف چاه وزندانم كني ور ز
فقرم عيسي مريم كني
رخ
نگردانم نگردم از تو من بهر
فرمان تو دارم جان و تن
باري
بقول عوام زمستان تمام شد وروسياهي
بذغال ماند ما هم از زحمت سرما رستيم
وحاجي امين هم بعشق آباد وارد گشت
وقرار داديم كه او به تاشكند رفته
برگرددتا با هم روانه طهران شويم وبا
لفعل از راه اعطاءقرض راحتي ما را
تامين كند وچنين كرد ،يكي دو روز بعد
از رفتن حاجي امين آقا سيد اسد الله
قمي بعشق آباد آمد ،رفته رفته با هم
انس گرفتيم ومن از ملا قاتش حظ بي
اندازه واز سرگذشت او وسفرهايش به هند
واروپا وآمريكا وتشرفش بحضور
بهاءوعبدالبهاء حكايتها شنيدم والبته
چون مرا فوق العاده گرم ومشتعل ميديد
چيزي نمي گفت كه مناسب حال من نباشد .
بغير از آقا
اسد الله با ديگران نيز مانوس شدم
وبطور كلي از جريان اوضاع بهائيت در
عشق آباد اطلاع كامل حاصل نمودم
وچيزهائي شنيدم وديدم كه بر آگاهي
ودانش من بسي افزود وموجب حيرت من گشت
از آنجمله واقعه قتل حاجي محمد رضاي
اصفهاني بود كه اول كسي است كه در عشق
آباد در راه بهائيت ترك سر وجان گفت
وآن را نقل ميكنم :
شهادت دروغ
استاد
محمد رضائي بود كه بر سبيل تفخيم گاهي
معمارش ميگفتند او از برايمن حديث كرد
كه حاجي محمد رضا اختيار زبان بدست
اراده اش نبود وهر ميخواست ميگفت ولذا
توليد بغض وكين در قلوب مسلمين ميكرد
تا بتحريك چند نفر از زؤساي اسلام
،بدست دو نفر عامي كشته شد پس قاتلين
خود بمحكمه رفته گفتند كه چون حاجي
محمد رضا بشعائر ديني ما توهين ميكرد
وما طاقت تحمل نداشتيم او را كشتيم
،ونظر باينكه بموجب قانون از قتل معاف
ميشد بهائيان راضي نشده به محكمه تظلم
كردند كه اينان بصرف عداوت حاجي را
كشته اند قضا را آن ايام ميرزا
ابوالفضل گلپايگاني نيز در عشق آباد
بود وامور اهل بهاءبكف كفايت او اداره
ميشد .
بهر
ترتيبي بود مسلمين را محكوم كرد ويكي
از علل محكوميت ايشان اين بود كه
ميرزا ابوالفضل در محكمه اظهار داشت
كه ما از خود مسلمين شاهد بر راستي
گفتار خود داريم محكمه ،گفته بود اگر
چنين شهودي اقامه كنيد كار محاكمه ختم
است بعد مرا (استاد محمد رضا )معرفي
كردند كه مسلمان وشاهد حال است وحال
آنكه بهائي بودم ،پس توصيه كردند كه
در هر صورت در محكمه اظهار مسلماني
كنم الغرض قرار مقرر را بعموم مسلمين
وبهائيان اعلان كردند وهر دو طرف راضي
شدند چه مسلمانان يقين داشتند كسي از
آنان چنين شهادتي نخواهد داد ،باري
روز محكمه فرا رسيد ميرزا ابوالفضل
وساير بهائيان وشيخ احمد نامي پيشواي
مسلمانان با ايشان براي محاكمه حاضر
شدند وچون ميرزا ابوالفضل شاهد مسلمان
را از خلف حجاب چهره گشائي كرد مسلمين
فرياد زدند كه اين شاهد مسلمان نيست
بل پير بابيست ،رؤساي محكمه گفتند
خودش اقرار ميكند مسلمانم شما به چه
دليل مي گوئيد بهائيست اگر مسلمان
ميبود دختر غير از مسلمان نميگرفت
،ميرزا ابوالفضل رئيس محكمه را گفت
ببينيد اينها چه قدر بيخبر وبي
انصافند در صورتيكه مسلمان دختر از
مسيحي وكليمي وبهائي ميگيرد رئيس
محكمه تصديق كرد كه ميرزا ابوالفضل
راست ميگويد ،بعد از شيخ احمد پرسيد
:مسلمان دختر به خارج از خود ميدهد
شيخ ؟احمدكه در مسئلهاول دچار سهو شده
بود آسيمه گشت بي تامل گفت بلي !ميرزا
ابوالفضل گفت نه چنين است واين فضيلت
مر اهل بها را است كه پشت پا به تعصب
زده عموم اهل عالم را با خود برابر
وبرادر ميدانند وخلاصه الكلام بدين
نحو شيخ احمد وهفت نفر ديگر محكوم
شدند دو نفر بقتل وسائرين به پانزده
سال حبس سبزياوچنانكه گفتيم چون چنين
حكمي در محكمه مسجل شد بهائيان مبادرت
بامر ديگر كرده بحكومت روسي عرضه
داشتند كه نظر باينكه احكام ديني مبني
بر اساس محبت ورافت است ما از حق شخصي
خود راجع بانتقام قاتلين صرف نظر كرده
از اولياي امور خواهش بخشش ايشانرا
ميكنيم ولي دولت روس از حق خود نگذشت
جز آنكه تخفيفي در قصاص محكومين داد
آن دو را كه بنا بود بكشند پانزده سال
وبقيه هفت سال ونيم حبس مقرر داشتند
وعجب آنكه محكومين خود راضي نبودند كه
رهين احساني باآن مقدمات كردند وچون
حكم محكمه وهم تقليل عذاب را مسموع
داشتند گفتند ما را بكشيد كه ما از
اين قبيل نكوئيها بي نيازيم !
هر چند
من از شنيدن اين حكايت بر حسن تدبير
!ميرزا ابوالفضل آفرين گفتم ولي رقتي
هم بحال اين بيچارگان وكيفيت
محكوميتشان حاصل كردم .
رفته
رفته در عشق آباد داخل در كارهاي امري
شدم وواقف بر بعضي مسائل گشتم كه مكرر
باحباب ميگفتم هنوز آزادي براي اين
جمعيت زود است وباز اظهار ميكردم كه
بمراتب احباي ايران از جهت حسن خلق
وتقوي بر اهل عشق آباد مقدمند ،دوستان
اين عرايض را حمل بر تعصب كرده
ميگفتند همه جا خانه عشق است جز آنكه
شما اطلاع كامل از اوضاع داخلي احباب
نقاط ديگر نداريد ومن تصديق نميكردم
چه مدتي در آذربايجان خصوصاًدر تبريز
با بهائيان محشور بودم وامري منافي
عفت از ايشان نديدم بلي گاهي نفوسي
پيدا ميشدند كه از منكر ومسكر پرهيز
نداشتند ولي اكثريت بهائيان تبريز
وآذربايجان پاكدامن وپرهيزكار بودند
وباز ميگفتم كه شما يك استدلال مارا
در عالم تبليغ باطل كرديد زيرا هروقت
يكي از اغيار بر فساد اخلاق احباب
انتقادي داشت ماجوابميداديم كه اينها
چون از عالم اسلام به بهائيت آمده
انداين جهاز رزائل را كه سالها پدران
ومادران ايشان براي آنها تهيه كرده
اند با خود بدين جا آورده اند
اما سوء
حركات بهائي زادگان را به چه چيزتعبير
توان كرد نظير قضيه ميرزا زين
العابدين كحال و فرزندانش (( ميرزا
زين العابديني نامي بود كحال كه مردي
كم آزار و مسلمان زاده بود و بعداً
بهائي شد سه پسر داشت ميرزا آقا جان ،
حسين و ميرزا
كاظم ميرزا آقا جان با فاحشة روسي
ازدواج كرد و بعداً ترك بهائيت گفته
، مسيحي شد و اسم خود را تغيير داده
الكساندر گذاشت ميرزا كاظم هم تفنگ و
فشنگ بطور خلاف قانون و دزدي به تركمن
ها ميفروخت و سالي قريب هفت ماه
گرفتار حبس بود تا آنكه اخيراً از
قراري كه شنيدم به عرق كشي مشغول گشت
و اين ميرزا كاظم پسري داشت موسوم به
رضوان الله كه در حقيقت سومين نسل
بهائي محسوب ميشد وبه رضوان بابي
معروف بود آن قدر دزدي و حركات شنيع
از او سر زد كه به حكم حكومت تيرباران
شد )) .
بالجمله
توقف من در عشق آباد تا اوائل تابستان
طول كشيد و عشق آباد تابستاني گرم
دارد لذا در موقع سورت گرما اغنيا و
مستطيعين به فيروزه كه ييلاقي با صفا
است ميروند ، رفته رفته اهل شهر به
ييلاق رفتند و در بين ايشان شيخ محمد
علي نيز با زن و فرزند بدانجا كوچ كرد
، در اين اثنا حاجي امين از تركستان
مراجعت كرد و قرار حركت را براي روز
معيني داد اين بنده پس از اخبار حاجي
امين ، براي وداع با شيخ محمد علي به
فيروزه رفتنم و دو سه روزي هم در آنجا
ماندم پس به شهر برگشته به همراهي
حاجي امين آهنگ طهران كرديم .
امناي بابيه
حاجي
امين يكي از مقتدر ترين و متنفذين اين
طايفه و به نظر من از اعجوبه هاي زمان
بود و خالي از فائده نيست كه قدري با
صفات و حالات اين مرد كه در تاريخ
بابيه از رجال مهم است آشنا شويم و
مقدمه به وجه تسميه اين اسم ، يعني
امين ، پرداخته گوييم : سيد باب براي
خود و ظهور بعدش در بيان امتيازاتي
قائل شد و در اين باب فرائضي بر امت
وا جب كرده از آن جمله در باب سابع از
واحد خامس ميگويد((
خداوند اذن فرموده كه در هر ارضي هر
شيئي نيكويي هست مومنين ببيان تحصيل
نموده لعل يوم ظهور حق شئي بمحضر مالك
خلق رسد كه محبوب او افتد ))
و نيز
در باب رابع از واحد ثامن گويد
(( ان كلشئي
اعلا ه للنقطه و اوسطه للحرف الحي و
ادناه للخلق )) و ايضاً در باب
خا مس از واحد ثامن ميفرمايد
(( فرض علي من
يقدران ياًخذ ثلث الماس عدد البسم و
اربع نعل اصغر عددالله دستة زمرد عدد
الا منع دسته ياقوت عدد الا قدس ان
ياًخذ و بسلم من يظهره الله و حروف
الحي في يوم ظهور هم )).
ملخص
اين باب آنكه در مواقع خود ذكر كل
وجود در بيان است و كل بيان در واحد
اول و واحد اول در نقطة اول و از
انجايي كه در يوم قيامت حشر كل بر
درچات اين واحد بامر واحد اول واحد در
كل يك ماه حيوان ديده مي شود كه امر
الله باشد و از آنجايي كه هر شئي در
صقع خود تا مشابه نشود اين واحد را
كامل د رحق خود نمي گردد و مدل علي
الله نمي شود از اين جهت امر شده كه
در يوم ظهور تا ظهور ديگر هر نقصي كه
مقتدر باشد بر سه قطعه الماس و چهار
قطعه لعل اصفر و شش قطعه زمرد اخضر و
شش قطعه ياقوت احمر در نزد او تشابه
به واحد اول بهورساند !!!
واگر
تواند در ظل ملك واحد در آورد و الا
در ظهور من يظهره الله بامر او بحروف
حي او عطا كرده شود كه اين موهبه ايست
من عند الله از براي واحد اول در آن
ظهور و بها كل عدل بها ء واحد اول
بايد باشد تا مستدلين از سر توحيد
محتجب نماند !!!
و هم در
باب سادس عشر از واحد ثامن فرمايد :
فيما كتب علي
كل نفس من كل ما يتملك من مأته مثقال
ذهب من بها كل شيئي تسعة عشر و واحدة
الله ان كانت الشمس طالعه فليفوض اليه
ليقسمن بين حروف الواحد كل واحد مثقال
اذا شاء و الامر بيده لا يسئل عما
يفعر و هم يسئلون و ان كانت الشمس
محتجبه و يكون للحرف الواحد ذريه
يوصلن اليهم و الابصرف فيما يقر نان
بين نفسين و ان كان يصرف العبد لولده
او بنته و مثقال النار يحفظ لمن يظهره
الله او يصرف في البيان يتلو بنفسه و
ويحفظنه كعينه ليرون الي صاحبه))
(( ملخص
اين باب آ نكه بعد از آنكه شئي ببها
صد مثقال ذهب رسيد بر مالك اونست كه
نو زده مثقال بحروف واحد و يكمثقال
لال نار اگر در ظهور شجره حقيقت است
اطاعت امر خدا نمايد و اگر ليل طالع
شد بذريات آن حروف ميرسانند كل و اگر
نباشد بان مقترن ميسازند بين تا بمن
يظهره الله ردو در نزد ظهور او منقطع
مي گردد حكم اقتران و عطاء بذريات
الاباذن اون ثمره اين آنكه اگر در
آنروز حكمي فرمايد بمثل اينكه آنروز
اطاعت ميكنند بر كل است اطاعت نمايند
چگونه است امروز كه اطاعت رسول خدا
مينمايند در كل احكام همين قسم است
اطاعت شجره حقيقت در هر ظهوري در يوم
ظهور اقوي است تا در حجب ليل از براي
عارفين باو زيرا كه يوم لقاء الله هست
ديگر كسي نتواند درك نمود تا قيامت
ديگر سزاوار است كه عبد بعد از صلاة
طلب رحمت و مغفرت نمايد از خداوند از
براي والدين خود طوبي لمن يذكر ابويه
بذكر ربه انه لا اله الا هو العزيز
المحقوب !!.
و نيز از او ست در با ب سابع عشر از
واحد ثامن ((
ان الفضه و الذهب اذا بلغا بما انتم
توزعون ستة الف و خمس مثقال فاذا خمس
و تسعين مثقالا للنقطه و لياخذن الله
عنكم وكل عنه يسئلون و لترونه الي من
يظهره الله و تحفظنه كعينكم ))ملخص
اين باب آنكه از آنجائيكه هيچ عزي
نيست مگر در طاعت خداوند چنانچه در هر
ظهوري بين مؤمنين بان ظهور افتخار
بعضي بر بعضي باطاعت خداوند بوده نه
بشئون ديگر زيرا كه شئون ديگر در نزد
اهل هر ظهوري وحال آنكه حكم حق
براونميشود بوده وهست اگر بخواهي اين
معني را مشاهده كني آخر هر ظهوري نظر
كن كه گاه هست از اول عمر تا آخر عمر
بلا وضو كه مستحب است نمينمايد باينكه
افتخار كند كه من نظر باسمان نكردم
الا با وضو بلي اين عز است اگر مقترن
با ما يثبت به الدين باشد كه معرفه
الله ومعرفت ظاهر به امر او نزد او
باشد و الا كه نونيات مبدل ميشود از
نوريت به ناريت چگونه به اعمال رسد و
بدان كه عدد ذهب و فضه بعد كل حروف
رسد با عشر غيبيه شش هزار و پنج ميشود
كه اگر سنه را تنزل دهي به شش ميرسد و
آن وقت اول حرف اشاره ميشود كه ها
باشد از اين جهت امر شده بعد از بلاغ
اين دو به اين حد نود وپنج مثقال از
هر يك لله برداشته و در ظهور نقطه چه
در اولي و چه در آخري با ذن او عمل
شود و در ما بينهما به نوزده نفر از
الو الطاعه كه اذن دهد بر هر يكي
عددها قسمت شود و ذكر آن در مواقع آن
خواهد شد و اين است كه تا يوم قيامت
ميماند و مومنين به آن عمل ميكنند و
از هر تجارتي اعظم تر بوده و هست زيرا
كه در آن تغييري و تبديلي نخواهد((
الي آخر بيانه !. بناء عليهذا بر با
بيان فرض عين بل عين فريضه است كه در
ظهور من يظهر بدانچه مأمورند عمل كنند
با بياني كه بموجب اخبار باب منتظرند
كه دو هزار و يك سال ( متابق عدد
مستغات ) و يا هزار و پانصد سال ديگر
(عدد غياث ) من يظهر ظاهر شود !فعلاً
مكلف باين اوامرنيستند ،بعكس اهل بها
كه بها را من يظهر وموعود باب ميدانند
وبايستي در حين ظهور وي اگر بحقيقت
مؤمن به او بودندي اموال واشياءمرغوبه
خود را از هر قبيل تسليم وي كردند ي
!ولي هيچيك از بهائيان يادي از اين
احكام نكردند واعتنائي باين اوامر
ننمودند ،جز يكتن از اهل منشاد يزد كه
حاجي شاه محمد نام داشت وچون قطع كرد
كه بهاءموعودبيان است تمام ثروت
ودارائي خود را تسليم بهاءكرد ودر
ازاي اين عمل بدو پاداش نائل گرديد
يكي لقب امين البيان وديگري ماموريت
جمع حقوق ،وحقوقي كه بايداهل بهامذهب
را دهند صد نوزده از عايداتستحاجي شاه
محمد امين مامور جمع اوري اين وجوه
وارسال آن بعكا بود وهمچنان بر سر اين
كارماند تا وقتي كه در فتنه شيخ
عبدالله كرد در مياندوآب آذربايجان
كشته شد وبعد از او بها اخذ حقوق را
بحاجي ابوالحسن اردكاني كه مدتي در
صحبت وخدمت حاجي شاه محمد مذكور
روزگار بسر مي برد وا گذاشت و اين
حاجي ابو الحسن كه بعدها به حاجيامين
معروفشد و مقام مهمي در بهائيت احراز
كرد ، بطوريكه خودش براي من وبسياري
از احباب حديث مي كرد ،اصلاً از
بابيان ازلي بوده و موقعي هم دعاي من
يظهري كرده و شرح ادعاي وي بقراري كه
مكرر بيان آنرا از او شنيده ام چنين
است : (زمانيكه سيد ببر بيزد آمد شبي
در مجمعي بوديم ناگهان سيد ببر اظهار
داشت كه ديشب 2 ساعت و 5 دقيقه از شب
رفته يا الهام غيبي ملهم شدم ! و
همانا من يظهر موعود منم حاضرين بي
هيچ انديشه و تاملي گفتند آري دوره
دوره فوآد است نبايد دليل و برهان
طلبيد پاي استدلاليان چوبين وده و همه
سر بسجده نهاده خاضع شدند من نيز به
تبعيت ديگران ساجد گشتم ولي با خود
گفتم اكنون كه حال بر اين منوالست و
نفس ادعا براي قبول عوام كافيست من
چرا اظهاري نكنم دفعه ديگر كه دور هم
مجتمع شديم من پيش از همه آغاز سخن
كرده گفتم كه در شب گذشته نور الهي بر
قلب من پرتو افكند و ذات من جلوه گاه
محبوب حقيقي شد مجلسيان و حتي شخص سيد
ببر بي هيچ چون و چرايي بسجود آمده
گفتند حق لاريب فيه ، دوره دوره فوآد
است و خلاصه از بركت دوره فوآد آن
ايام در هر گوشه صدايي بلند شد و از
هر سري سودايي آشكار گشت .) .
اما سيد ببر يكي از ابطال بابيه بود و
همان كس است كه در عتبات عرش درجات
بدون فاضل در بندي را بضرب كار مجروح
ساخت و لكن حاجي امين با همه اين
تفاصيل قدرت اينكه طوق عبوديت اذل را
از گردن بنهد نداشت و از طرفي حاجي
شاه محمد او را بحال خود نمي گذاشت و
بتبراي از ازل و تو لاي ببهاء دعوت و
دلالتش مي كرد ، بالاخره بسعي حاجي
شاه محمد روي دل بسوي بهاء بعكاسركون
شده بود و بموجب التزاماتي كه به
اداره حكومت سپرده از ملاقات و
پذيرفتن اشخاص خارجي ممنوع بود و
مأمورين دولت بسيار مواظب بودند كه
كسي از خارج به قشله (سرباز خانه ) كه
بهاءدرآنجا محبوس بود نرود و لذا راه
آمد و شد زائرين بسته بود فقط نفوس
مهم از زوار را به حيل و تدابير
مخصوصي كارگران بهاء به شرف حضور نائل
مي ساختند و چون حاجي ابوالحسن به عكا
وارد شد باب لغا را مسدود يافت پس به
توسط وسائط عرض حاجات خود را بالحاح
خواهش زيارت كرد وچون از باب حل و عقد
هر رائي زدند موافق نبود و هر تدبيري
انديشيدند صواب نميمودند قرار بر اين
شد كه در روزي كه نوبت استحمام بهاء
در حمام عمومي است او نيز چون ناشناسي
به حمام رود وقامت مبارك را خوابيده
زيارت كند ! به شرط آنكهد هيچگونه
سخني نگويد و حركتي كه مخالف حكمت
باشد نكند ! چون روز موعود فرارسيد و
حاجي ابوالحسن به گرمابه اندر شد ،
بهاء نيز با يكي دو از اصحاب خود به
حمام در آمد و بر گوشة قرار گرفت و
دلاك را به تلطيف بدن و خضاب گيسو و
محاسن وسر انگشتان خود امر كرده ! سپس
در جاي خود دراز كشيد حاجي امين با
كمال احتياط از زير چشم نگران (( جمال
مبارك )) بود ولي از ترس جرئت تقرب
نداشت ((دل وجانم بتو مشغول ونظر بر
چپ وراست ،تا نفهمند كه تو منظور مني
))قضا را حمام خلوت بود وجز دلاك شخص
خارجي در بين نه ،وحاجي منتظر فرصت كه
بهر وسيله باشد اظهار حب وعشقي بمولاي
خود بنمايد !از حسن اتفاق سعادتش
مساعدت كرده دلاك براي شغلي بيرون رفت
حاجي بعجله تمام ببها رسانده پايش را
بوسه زد ،بها گفت قرار ما اين نبود
حاجي را اين سخن وهم ترس اينكه مبادا
دلاك برگردد واز اين رابطه اطلاعي
يافته مامورين دولت را خبر دهد
سراسيمه كرد وچون خواست بجاي خود باز
گردد ،دست از پا نشناخته بر روي
سنگهاي مرمر بر زمين خورد وسر تراشيده
اش بشكست !
بالجمله
حاجي امين بفراست دريافت كه بايد دست
از هر چه هست بكشد ويكباره
ببهاءپيوندد اين بود كه خدمت امين
البيان رااز دل وجان اختيار كرد تا پس
از قتل او شغل امانت بوي تعلق گرفت
وچندي نگذشت كه در عالم بهائيت معروف
وبجمعيتشان مانوس ومحرم گرديد بطوريكه
هر وقت بهر خانه وبهر جا كه وارد ميشد
كسي را از زن ومرد از او پروا نبود
وچون بشئون زندگي قيدي نداشت بهر جا
كه وارد ميشد تكلفي ايجاب نميكرد واز
اين جهت خانه شخصي نداشت هر روز در
جائي بود وهر شب در محلي مي
غنودوپيوسته در گردش از كوئي بكوئي
واز خانه به خانه واين همه راه سواره
نميرفت حتي در اوائل كار خود مسافت
شهري بشهري را پياده طي ميكرد ،چنانچه
يكسفر بدين نحو از تبريز بتفليس رفت
وقتي براي من حديث كرد كه : ((چون از
طرف بهاءمامور باخذ حقوق شدم وهنوز
بسياري از احبا با آنكه اسم مرا شنيده
وليكن خود مرا نديده ونميشناختنداز
قزوين پياده برشت وارد شدم ولدي
الورود بسراغ دكان آقا علي در سراي
طاقي رفتم قضا را يكي دو نفر از احباب
نيز در دكان نشسته بودند كه ديدند
مردي قوي جثه با لباس مندرس وگرد آلود
در مقابل دكان مي پرسد حجره آقا علي
قزويني اينجاست ؟گفتند بلي شما كيستيد
وچه كار داريد گفتم من ابو الحسن
اردكانيم آقا علي في الحال مرا بشناخت
وبدرون دكانم خواند بعد از تحقيق
معلوم شد كه آقايان حاظر از مبلغينند
وخيال سفر بقزوين را دارند واز اقا
علي مصارف راه رميخواهند چون در
يافتند كه من از قزوين پياده آمده ام
،دلتنگ شدند كه مبادا پياده روي
مبلغين بعدها بئاسطه اين عمل سنت سيئه
شود ،از اين جهت نهاني از من بدست
آويز حفظ عز وآبروي ((امر الله ))در
ضمن عريضه شكايت ببهاء كردند ولي او
در جواب گفته بود ((شهادت ميدهم كه
امين بر بهترين كالسكه هاي عالم سوار
بوده )).!
از
خصائص ذاتي حاجي امين اين بود كه
هيچوقت حالت رقت قلب ورافت نداشت ،هر
كس از فقر وتنگدستي شكايتي بر او
ميبرد وكمكي مي خواست اگر مرد بود
ميگفت برو حمالي كن واگر زن بود
باختيار شوهر دلالتش ميكرد !ودر
صورتيكه آن عذر ناتواني مياورد واين
زيان جمال را بهانه ميكرد ، ميگفت غم
مخور كه راحتي گوشه اي بگير وبخواب
بعد از سه شبانه روز خواهي مرد واز
ننگ سؤال رهائي خواهي يافت !با هر كسي
كه از او چيزي مي خواست يا حواله وجهي
از مركز امر باو مينمود صفائي نداشت
خواهش را مطلقا رد ميكرد وحواله را
گاهي نكول مينمود، از اين جهت
رابطةخوشي با مبلغين نداشت !
بهترين
كسان در نزد او اشخاصي بودند كه به او
تقديم نقدينه ميكردند در نزد او پارسا
و نا پرهيزكار، زاني و عفيف علي
السويه بود !ودر نفس الامر عملي را
قبيح نميشمرد !وبا اينگونه اقوال
سروكاري نداشت ،او سيم وزر ميخواست از
هر دستي كه عطا شود وحقوق الله ميگرفت
از هر وجهي كه عايد گردد.بسيار متاثر
ميشد اگر ميديد يكي از دوستان خوان
كرم گشاده وجمعي را بضيافت خوانده
بهتر ميدانست كه وجه اين سور ومهماني
را تسليم او كنند بسيار اتفاق ميافتاد
كه در ولائم وغرائم در حضور مهمانان
محترم ميزبان رابواسطه اين عمل توبيخ
كرده بحماقت منسوب ميداشت در مدت عمرش
كسي را مهمان كرده ولو عمري مهمان
دوستان شده بود .
اعياد اگر احباب بعنوان تبرك از او
دست لافي ميخواستند ميگفت اين خواهش
را از من نكنيد زيرا شما (مثلا)بيست
نفريد ،اگرمن بهر يك قراني بدهم بيست
قران خسارت برده ام وشمارايك قران
عايدشده است پس عمل را معكوس كنيدتا
هريك از شما قراني زيان كرده و من
دفعه صاحب دو تومان شده باشم ! .هميشه
در جيب و بغل مقداري چاقو و شانهو بند
زيرجامه وامثا ل هاداشت و هرجاوارد
ميشدبساط خود راگسترده بدادو ستد
مشغول ميگشتو از اين راه مبلغي
نيزفايده ميبردو چند دفعه احباب
عبدالبهاء را از اين كار اخبار كردند
و عبد البهاء هم او را منع فرمود ولي
تأثيري در او نكرد .
خود را
از جميع خلق پست تر ميشمرد و در هر
جائي مي نشست با هر كسي مأنوس ميشد
،بسيار جسور و قوي القلب بود و در راه
بهائيت بسيار آزار ديد حبسها رفت و
تحمل سختيها كرد .
قواي
بدنيه اش كامل بود و شهواتش غالب ،
چندانكه اكثر با زنان بيوه و شوي مرده
اظهار رغبت مي فرمود وآنانرا بمزاجعت
ميخواند ولي به هيچ وجه گرد تصابي
نميگرديد و هم به قول خودش مشتري مال
بيصاحب بود . هميشه در ضمن كلام خدا
ميگفت (( خداوند من احمق پست فطرت را
امين خود كرد تا بوعدة خود عمل كرده
باشد كه (( و
نريدان نمن علي الذين استضعفوا في
الارض و نجعلهم ائمه و نجعلهم
الوارثين ))! .
×××
برگشت از عشق
آباد به
طهران
با حاجي
امين از عشق آباد حركت كرده بتازه شهر
وارد شديم و روزي درآنجا مانده با
كشتي ببادكوبه آمديم و در مسافرخانه
منزل گرفتيم در اين سفر آقا موسي
نقيوف را ديديم و او ضيافت مجللي از
ما كرد و بسيار محبت نمود و اين نقيوف
بعد از حاجي زين العابدين تقيوف از
معاريف و متمولين و( مليونرهاي) روسيه
بود واز وفور ضياع و عقار وثروت و
خواسته وهم از بخل و امساك او حكايت
ها ميگفتند و با آنكه اظهار بهائيت
ميكرد زير بار حقوق صد و نوزده نرفته
چيزي به عكا نميفرستاد و هر چه بزرگان
اين طايفه نصيحتش كردند سودي نداد ،
حرف حسابيش اين بود كه (( حق نبايد
محتاج خلق باشد )) و از اين جهت رؤسا
دل خوشي از وي نداشتند و اگر چه
عبدالبهاء ميگفت ما خود آقا موسي را
ميخواهيم نه ثروت او را ، معذالك بعد
از مرگش بر وي تأسف خورد (( كه با همه
اين مكنت چيزي در راه خدا نداد و الان
كساني را كه در مدت حيات رغبت ملاقات
آنها را نداشت اموالش را ميبرند و
ميخورند و برايش فاتحه ميخوانند )) و
او را مثل عبرتي قرار داد براي سائر
متمولين بهائي!.
اما حاجي زين العابدين تقيوف يكي از
نيمكردان روزگار ومسلماني بلند همت
وسر حلقه ابرار بشمار ميرفت در آن
حدود كمتر كسي بود كه از عواطف او
بهذهور نگشت واز خوان نوالش متنعم نشد
بحكم (لكل كبد حراء اجر )هر كس را از
هر ملت وطريقت كه مستحق اعانت ميديد
رعايت ميكرد وفور انعام او بخلق كه في
نفس الامر حقيقت شكر بدرگاه خالق بود
بدرجه رسيد كه چون حزب بلشوئيك بر آن
اراضي دست يافتندوباخذ مال ومنال مردم
پرداخته اصحاب ثروت را از بستر نرم
بخاكستر گرم نشاندند ،در پاداش احسان
وانعام سابقه اش او را اجازه دادند كه
در يكي از عمارتهاي خود مادام العمر
بعزت وراحت زندگي كند وبطوريكه شنيدم
در سرتاسر خاك روسيه اين امتياز فقط
در حق او مخصوص گشت ومقصودم از ذكر آن
رادمرد اين بود كه اهل اعتقاد وآنان
كه عبادت را در خدمت خلق ميدانند
آمرزش روان وفتوح روح او را در جهان
ديگر از خداوند بخواهند رحمه الله
عليه رحمه واسعه .
الغرض
در صحبت حاجي امين از بادكوبه به
لنكران واز لنكران به آستارا واز آنجا
به بندر پهلوي رفته چند روزي براي
ديدار دوستان در آن نقطه متوقف بوديم
تا وقتي كه عازم رشت شديم ودر محافل
عديده بهائيان رشت وگيلان را ملاقات
نموده رهسپر قزوين ومضيف مرحوم حكيم
باشي واز آنجا روانه تهران گشتيم .
تاثير
سفر تبليغي در افكار من ومطالعه احوال
بهائيان طهران سفر من قريب سه سال
بطول انجاميد ودراين مدتدائما در شهر
ها وقصبات در سير وحركت وبا اهل بهاء
در انس والفت بودم وچنانچه شيخ اجل
فرمايد (فوايد سفر بسيار است از نزهت
خاطر وجذب فوائد وديدن عجائب وشنيدن
غرائب وتفرج بلدان ومحاورت خلان
وتحصيل جاه وادب ومزيد مال ومكسب
ومعرفت ياران وتجربت روزگاران )من نيز
در خور استعداد خود دركمنافي كردم
ونيز راجع ببهائيت از طريق مشاهدات
معلوماتي گرفتم ،از جمله دانستم كه
مبلغين بطوريكه در سابق تصور ميكردم
برتر وبالاتر از همه اهل بها وذره از
رغبات طبيعي واهواء نفسي در آنها نيست
،نه چنين است بلكه در بين بهائيان
نفوسي يافت ميشود كه از هر جهت كاملتر
از آن صنفند ونيز معلوم كردم كه
بهائيان روستائي هر چند افكارشان
محدود است ولي با كمال وباايمان وخون
گرمتر از بهائيان شهري بالاخص بهائيان
طهرانند وشهري ها هم نسبت باختلاف
مشاعر در درجه ايمان مختلفند .
وديگر از
مشاهدات من وفور تعصب اهل بها بود كه
با آنكه يكي از اصول اين ديانت (علي
زعمهم )ازاله تعصب وطني وقومي مذهبي
است معذالك بسيار متعصبند .
شواهد بسيار دارم كه براي نمونه فقط
بذكر يكي از آن ميپردازم كه آن قضيه
اي است كه در ميلان از برادران احمد
اف كه نخبة بهائيان آذربايجانند به
گوش خود شنيدم كه گفتند وقتي كه ما
باخبر شديم كه ميرزا محمد علي (( غصن
اكبر )) به خلاف عبد البها قيام نموده
تمام اثار بها و قطعات اسم اعظم
( يابها
الابهاء )) را كه به خط او بود
جمع و توده كرده آتش زديم و چنان با
شور و عصبييتي بيان كردند كه من در
خود توانايي آن را نديدم تا يگويم كه
يسيار كار بدي كرديد چه اولاً اينها
آيات بهاء واسم اوست ولو بخط ميرزا
محمد علي است ثانياًخطي بدان خوبي
وظرافت را دريغ باشد سوختن ومحو كردن
.
واز
جمله مشاهدات من اختلاف مذاق ومشرب
اهل بهاء بود بطوريكه هر دسته داراي
سليقةمخصوصي بودند بعضي مقيد بظواهر
اين شريعت وپاره اي پا بند مفهومات
وعقايد سابقه خود وجماعتي آزاد از هر
فعل مكلفي !.
مثلاًرندان بهائي ميگفتند كه اين
نمازي كه بهاءالله به ايران فرستاد
بخواهش واصرار ملاعلي اكبر شهمير زادي
بود نه بصرف اراده صاحب امر در اين
صورت ميتوان نخواند وحتي مكرر از ابن
اصدق شنيدم كه ميگفت ((جمال مبارك
((بهاءالله ))فرمودند شان اين قلم نطق
بكلمه انني انا الله بود وبس ،آنچه
زايد بر اين از قلم جاري شد از ظلم
عباد بود ))!يعني سؤال از حدود واحكام
كردند وقلم ببيان آن واداشتند در اين
صورت در بجا آوردن فرائض اصراري نبايد
داشت !.
واز اين
جهت ((احباء))غالباًدر مراتب خلوص
وايمان از حدود اقوال والفاظ تجاوز
نميكردند وبا مخالفت كلي با تعاليم
رؤسا چون بزبان اولياي دين خود را مي
ستودند اهل اعتقاد ومومن محسوب ميشدند
.فلهاذا نفوذ اوامر در بين اين جمعيت
به هيچوجه شدتي نداشت ،چنانچه سيد باب
شرب دخان را حرام كرد وبعداًعبدالبهاء
بي اندازه اظهار كراهت ونفرت از آن
نمود واحباب را بجديت بترك آن دعوت
فرمود ،حتي به اين كلمه گويا شد كه
ارزوي من اين است احباء استعمال دخان
نكنند )) معذالك در صد يك ببهائيان
تاثير نكرد وهمچنان بود حال قوائد
ومبادي اخلاقي !.
با اين
همه نميتوان گفت كه در بين اهل بهاء
مردمان نيك نيست وآنانكه گفتند اين
جماعت بالفطره فاسق وفاسد الاخلاقند
غلط رفته اند وراه بغض وعناد پيموده .
در هر
صورت مطالعه در اين احوال ودقت در اين
اوضاع مرا از نشاط وانبساط اوليه
انداخت ولي درك لذتي ديگر كردم آن اين
بود كه از سادگي محض در آمدم تا
اندازه اي در دنيا چه خبر است .
اختلافات داخلي
جون
بتهران وارد شدم احباب را در جوش و
خروش ديدم و سه قضيه مهم در بين يافتم
1- مسئله كشف حجاب وحريت نسوان 2-
خصومت سيد نصرالله باقراف با ابن اصدق
3- عزلت ميرزا علي اكبر رفسنجاني .
مقدمه
بايد دانست كه از روزي كه طهران جمعي
بهائي درخود ديد و بالنسبه بان جمعيت
نفوس مهمي در ميانه پيدا شد با وجود
آنها روزي را بي گفتگو بسر نبرد
نخستين قضيه كه بميان آمد و باعث رنجش
شد معارضه آقا جمال بروجردي و ملا علي
اكبر شهميرزادي بر سر اين حرف بود كه
آقا جمال بر وفق مشرب متصوفه ميگفت
بهاء خداي غيب منيع لايدركست! ودر اين
خصوص سخن ها بميان آمد تا بالاخره
براي رفع جدال از خود صاحب كار
استسفار كردند و او در لوحي كه مطلعش
اينست (( غيب منع لا يدرك ينوح ويبكي
)) جواب نامه ايشان را داد ولي هيچيك
از اين دو قول را رد نكرد بلكه گفت
اگر مقصود شما از اين حرفها مجادله
باشد هر دو باطليد ! دگر باره بعد از
گذشتن بهاء ( غير از مسئله وصايت كه
از اختلافات جوهري است ) برسر تحيات
نزاع در گرفت بدين معني كه چون باب
قول سلام را از بين برد و بجاي آن
چهار تحيت آورد : الله اكبر ، الله
اعظم ، الله ابهي ، الله اجمل ، كه
ترتيب اداي آن بدين نحو بود وارد الله
اكبر مورود الله اعظم زن بمرد الله
ابهي مرد بزن الله اجمل! بعداً
بمناسبت اسم بهاء ، بابيان بهائي تحيت
الله ابهي را ميان خود شايع كردند و
چون عبدالبهاء را دوره اي فرارسيد
بدان حجت كه لقب او غصن اعظم بود دسته
اي از ايشان اظهار داشتند كه تحيت
الله ابهي را به الله اعظم تغيير داد
و جماعتي گفتند مگر امر دين بازيچه
است كه هر روز در شأني از شئون تبديل
و تحولي عارض آن گردد ! خلاصه بين اين
دو فرقه طرفيت شروع شد ومناقشات مضحكي
رخ گشود اگر چه در ابتدا الله اعظمي
ها بوسيله تكفير ، خصماي خود را از
ميدان بدر كردند ( كه شما چون از دل
بولايت و وصايت غصن اعظم مذعن نيستند
از اين تحيت امتناع داريد ) ولي چون
خبر بعبدالبهاءرسيد براي رعايت جانب
تواضع و فروتني نسبت ببهاء الله ابهي
را امضاء كرد !.
و ديگر
از موجبات اختلاف رياست مدرسه وترتيب
انتخاب اعضاء محفل روحاني بود و اين
دو نيز سر و صورتي به خود گرفت مدرسه
را ( كميته) تأسيس شد و انتخاب اعضاء
محفل به دستور عبدالبهاء بر وفق
قوانين انتخابية انگليس مقررشد جز
آنكه سه نفر از ايادي امر بهائي چه
بعضويت انتخاب شوند و چه نشوند جز
اركان و اعضاء رسمي دائمي باشند و
ايادي امر لقبي بود كه به چند نفر از
مبلغين طراز اول داده بودند !
و از
جمله اختلافات مهم كيفيت محفل اتحاد
بود كه تمدن الملك آنرا تأسيس كرد و
در چند جا شعبة نه نفري براي آن
تعيين نمود چون مصادف با بعضي از
كدورتها در بين احباب شد و تمدن هم به
ازلي بودن متهم بود ، بعضي از بهائيان
شكايت اورا بعبدالبهاء عرضه داشتند او
هم تلگرافاً طردش نمود كه ((تمدن
توحش يموتي است . عباس )) و مقصود از
يموتي يحيائي است يعني ازلي ، چون اسم
ازل يحيي بود ومتضاد كلمة يموت و دأب
بهاء و عبدالبهاء برين بود كه معاندين
و مخالفين خود را با مثال اين قبيل
القاب ملقب ميساختند ! ! چنانكه امام
جمعةاصفهان را رفشاء(مارخوش خط
وخال)وملاباقر را ذئب وآقا تقي…را شقي
…وآقا محمد جواد قزويني را جواد
بيسواد و مرحوم ملك المتكلمين را ملك
الاخرسين (وقس علي ذلك ) …بار ديگر
چند نفر از بهائيان سعايت از محفل
اتحاد نمودند تا آنكه عبدالبهاء دگر
باره تلگراف كرد (( محفل اتحاد
اختلافست بعضي اعضاء همدست تمدن است
فسخ كنيد ، يمكرون و يمكرون الله .
عباس )).
1چون
اين مقدمات را دانستيد و باوضاع داخلي
بهائيان في الجمله اطلاعي حاصل نموديد
عرض مي كنم ميرزا آقا اسد الله نامي
اصفهاني كه از قدماي احباب بود و
بعداً خواهر زن عبدالبهاء را نيز
تزويج كرد از منتسبين گرديد و از بركت
اين قرابت بجاه و رتبه رسيد پسري دارد
دكتر فريد امين كه بواسطة استعداد و
قابليت ذاتي و مداومت به تحصيل زبان
انگليسي را بخوبي فراگرفت و از فنون
طبابت بهره و نصيبي برگرفت و در
مسافرت عبدالبهاء به اروپا و امريكا
سمت ترجماني او را داشت رفته رفته از
اخلاص و ارادتش كاست ، بحدي كه علناً
مخالفت مي كرد و علت رنجش و كدورت
ميشد ولي چون منسوب بود كار از مداهنه
و مدارا خارج نميگشت تا آنكه از سفر ا
روپا و امريكا به حيفا برگشتند بعد از
مدتي بي اذن و اطلاع عبدالبهاء را به
بزرگي ميستودند اظهار داشت كه من از
آن جهت از ايشان رنجيدم كه ايشان را
با آزادي زنان مخالف ديدم .
عبد
البهاء ميرزا اسد الله پدر دكتر امين
فريد را بدنبال او فرستادتا وي را
نصيحت كرده از مخالفت باز دارد و به
حيفا برگرداند و دكتر فريد نه تنها
گوش به موعظة پدر نداد بل پدر را با
خود همراه ببرد .
شد
غلامي كه آبجو آرد آبجو
آمد و غلام ببرد
دگرباره
عبد البها ء حاجي سيد يحيي برادر زن
خود و دايي دكتر فريد را به سراغ
ايشان فرستاد و او بي نيل مرام مراجعت
كرد (( اخيراً آقا سيد يحيي هم از اين
جماعت اعتراض نموده )) لهذا عبد البها
براي رفع شبهات دكتر ، لوحي به لندن
فرستاد كه حريت نساء ركني از اركان
امر بهايي است ! و من دختر خود روحا
خانم را به اروپا فرستادم تا دستور
العملي براي زنهاي ايراني باشد و باز
در آن لوح مينويسد اگر در ايران زني
اظهار حريت نمايد فوراً او را پاره
پاره ميكنند معذالك احباب روز به روز
بر حريت نساء بيفزايند .
اين لوح
چون به طهران رسيد بهانه اي به دست
اهل معني داد لذا جمعي قليل در تحت
رياست ابن ابهر (( يكي از ايادي امر
)) قيام به تشكيل مجالس حريت نمودند .
تاج السلطنه معروف دختر ناصر الدين
شاه كه از دير زماني با اين طايفه
تردد داشت و اظهار رغبتي با ايشان
ميكرد و حتي موقعي هم مصمم حركت به
حيفا به مصاحبت ابن ابهر بود و تا رشت
هم رفت ولي چون دولت وقت از اين حركت
مطلع شد منعش نمود ، او نيز در اين
مجالس زينت بخش صدر شبستان بود !
بالجمله در اين محافل معدودي از اهل
حال بع آزادي دخول و خروج ميكردند و
بساط انس و الفت و گاهي مشاعرت و
معازلت ميگستردند تا آنكه جمعي از
احباب به كمال جديت به ضديتشان
يرخاستند و اين رفتار را موافق
مقتضيات وقت ندانسته با نظر بغض
بديشان مينگريستند و محافل حريت را
معارض عفت و علمداران كشف حجاب را بد
كاره و آن كاره ميشمردند و مدتها اين
نزاع و جدال و قيل و قال در بين بود و
ميدان تهمت و افتراء وسيع ، تا وقتي
كه راهها باز شد و عبد البها ء آنان
را از كشف حجاب منع كرد .
2 اما
جدال ابن اصدق با باقر اف بر سر امر
مهمي نبود بقر اف ابن اصدق را موذي و
منافق ميدانيت و لذا او را بسيار آزار
ميكرد حتي وقتي يكي از كاركنان خود را
وا داشت تا در محافل بهتك حرمت او
پردازدجماعتي طرفدار باقر اف بودند و
معدودي نيز حمايت از ابن اصدق ميكردند
تا آنكه آتش جنگ عمومي فرو نشست و ابن
اصدق به حيفا احظار شد .
3 واما
ميرزا علي اكبر از اهل رفسنجان كرمان
بود در جواني قنادي ميكرد و با شوقي
كه به خواندن و نوشتن داشت سوادي بهم
زد وچون بهائي شد وقدري بر معلومات
خود افزود بواسطه حسن صورتي كه داشت
ومناجات والواح را خوب ميخواند در
جرگةمبلغين در آمد ،آنگاه در اثر
استعداد وقريههذاتي خود ومداومت در
كار ومطالعه كتب از ديگران فزوني گرفت
ودر داخل ايران وهم بخارج مملكت سفرها
كرد وكسب شهرت نمود وآخرين سفر او
بآلمان بود اشتتكارت كه معدودي بهائي
دارد فوق العاده به او محبت نمودند
اونيز مفتون آن دوستيها شده در هر جا
از خلوص ايشان سخن ميگفت وچون بحيفا
رفت از طرف عبدالبهاء مامور به نوشتن
كتابي بر عليه ازليان گرديد ،پس
بطهران آمد كه وسائل تاليف جمع تر از
هر جاست بعضي از مبلغين ترقيات او را
ديده بر او حسد بردند وزبان ببدگوئي
او دراز كردند وگاهي كه سخناني قابل
تاويل از او ميشنيدند آن را بهانه
تكفير قرار مي دادند منجمله گفتندكه
گفته است ((در آلمان احبا به من اظهار
كردند كه ما از حرفهاي تو بيشتر از
كلمات عبدالبهاءاستفاده كرديم )).
در هر
حال چند نفر از احباب قيام به عداوتش
كرده خاطرش را آزردند حاجي امين كه هم
حسب الامر عبدالبهاءبنا بود براي
انتشار آثار او كمك نقدي كند ،روي
خوشي نشان نداد او هم رفته رفته از
جمعيت اهل بهاء كناره كرد در يكي از
بالا خانه هاي كاروانسراي حاجب الدوله
عزلت اختيار كرد در اين بين بعضي از
معاندينش فرصت يافته اشخاصي را تحريك
وتهديد او كردند ووسائل تخديش ذهن
وتشويش خيالش را فراهم ساختند آن ساده
لوح هم جميع را از ازليان ميدانست واز
ايشان زياده ميترسيد وچون تاب شكيبائي
نياورد بدين مضمون تلگرافي به
عبدالبهاء مخابره كرد (ان اليموتيون
يهددونيبالقتل )يعني يموتيان
(يحيائيها )بكشتنم تهديد ميكنند
.نفوسي كه واسطهرساندن خبر به
تلگرافخانه بودند عبارت فوق را به
ديگران ارائه دادند آنگاه چند نفر از
اهل بهاء بروي يكي از اووراق
تلگرافخانه مضموني ركيك جعل وبامضاي
ذكريا برايش فرستادند كه اين جواب
تلگراف شماست اول گمان ميكند كه قضيه
واقعيت دارد وعبدالبهاء اورا
استهزاءكرده بعد كه ميبيند تلگراف
ساختگي است بسيار دلتنگ گشته ببهائيان
نيز بدگمان ميشود وباب معاشرت را جز
با بعضي از خواص دوستان خود با جميع
مسدود ميدارد وچون از هر طرف دچار وهم
وهراس شد از شدت استيصال بجناب آقاي
لاريجاني نماينده محترم دارالشوراي
ملي پناه برد چه تجارتخانه ايشان
نزديك بالا خانه وي بود لاريجاني پس
از آنكه بگوش خود از زبان ميرزا علي
اكبر شمه اي از وارداتش را شنيد ، بر
زحمت او رحمت آورده در كمال رافت
وعطوفت نوازشش فرمود وبپاسبانان
كاروانسرا دستور داد كه بحفظ وحمايت
او پرداخته نگذارند كسي بوي آسيبي
برساند . الغرض بنده پس از ورود
بطهران طالب ديدارش شدم ونامه منظوم
برايش فرستادم كه چرا از دوستان گريز
وپرهيز داري وبا ياران نميآميزي در هر
صورت اگر اجازت دهي مشتاق ديدارم با
نهايت خوشي پذيرفت ورفتم ديدم در سراي
را از درون محكم بسته است وبر اين روي
در بخط جلي اين دو بيت را نوشته
((عاقلان بر نفوس رذل شرير ، محل سگ
نميگذارندي ،زانكه اشرار رذل بد اخلاق
،بدتر از صد هزار بارندي ))با مشت در
را كوفتم باز كرد داخل شدم كه ديدم
هيئتش تغيير كرده وحالش فكار گشته
ارتياح ونشاطش از بين رفته ورنگ
رخسارهاش زرد شده !دلم بهم بر آمد
سلام وتكبيري گفتم تحيتوترحيبي جواب
داد بالجمله نشستيم واز هر دري سخن
پيوستيم نخست پرسيدمش كه اين مضمون
غريب چيست كه پشت در نوشته اي زبس مرا
احباب آزار واذيت ميكنند در ميكوبند
،رد ميگويند آب دهن مياندازند ،من هم
اين دو بيت را گفتم وبر آنجا نوشتم
آنگاه به بث شكوه اي پرداخت وچندان از
بيمهري احباب سخن راند كهحالش دگرگون
شده مرا نيز دلريش كرد تا بر قساوت
قلب دوستان وحالت زار او تاسف خوردم
.وخلاصهالقول وقايع عارضه بر ميرزا
علي اكبر در آن كاروانسرا زياد است
وزحماتي را كه متحمل شد فوق طاقت وچون
متجاوز از چهار سال در آنجا منزوي
ومخفي بود ونور آفتاب نميديد بمرض سل
مبتلا گشت قبل از موتش دست قضا او را
بموطن اصليش برد ودر رفسنجان در نزد
كسان خود كه مسلمان بودند بدرود
زندگاني گفت خداوند برحمت واسعه
بيامرزدش وچناننكه آقاي لاريجاني
گفتند وقرائن ديگر نيز اثبات اين مدعا
مينمود در اواخر از بهائيت اعراض ودر
خدمت ايشان تبري از اين طائفه جسته
بود .
عزيمت بحيفا
مطالعه
در اين قضايا ومشاهده اين امور واطلاع
بر اوضاع داخلي احباب بمقدار يك سر
سوزن از ايمان واعتقاد من باصل امر
نكاست :
گفت اي
ياران از آن ديوان نيم كه زلاحولي
ضعيفآيدتنم
فقط من
آرزوئي كه داشتم تشرف بحضور
عبدالبهاءبود كه حل جميع معضلات را
مينمود !قضا را در همان اوقات اراضي
مقدسه بدست قشون انگليس فتح وژنرال
النبي سردار آن لشكر بحيفا وارد شد
ودر ضمن ملاقاتهائي كه از وجوه اهل
بلد كرد عبدالبهاءرا نيزبديد
،عبدالبهاء بعد از اين واقعه لئحي
بعنوان سيد نصرالله باقتراف بايران
فرستاد واظهار خوشنودي از دولت انگليس
كرد ونيز دعائي در حق امپراطور نمود
كه سواد آن هر دو اين است :
طهران
جناب آقا سيد نصرالله باقتراف عليه
بهاءالله ملاحظه نمايند .
اي ثابت
بر پيمان مدتي بود كه مخابره بكلي
منقطع وقلوب متاثر ومضطرب تا آنكه در
اين ايام الحمداللهبفضل الاهي ابرهاي
تيره متلاشي ونور راحت وآسايش اين
اقليم را روشن نمود سلطه جابره زائل
وحكومت عادله حاصل جميع خلق از محنت
كبري ومشقت عظمي نجات يافتند در اين
طوفان اعظم وانقلاب شديد كه جميع ملل
عالم ملال يافتند ودر خطر شديد
افتادند شهرها ويران گشت ونفوس هلاك
شدند واموال بتالان وتاراج رفت
وآهوحنين بيچارگان در هر فرازي بلند
شد وسرشك چشم يتيمان در هر نشيبي چون
سيل روان الحمدالله بفضل وعنايت جمال
مبارك احباي الاهي چون بموجب تعاليم
رباني رفتار نمودند محفوظ ومصون
ماندند غباري بر نفسي ننشست وهذه
معجزه لا ينكرها الاكل معتداثيم و
واضح ومشهود شد كه تعاليم مقدسه حضرت
بهاءالله سبب راحت ونورانيت عالم
انسانيت در الواح ذكر عدالت وحتي
سياست دولت فخيمه انگليس مكرر مذكور
ولي حال مشهود شد وفي الحقيقه اهل اين
ديار بعد از صدمات شديده براحت وآسايش
رسيدند واين اول نامه ايست كه من
بايران مينگارم انشاءالله من بعد باز
ارسال ميشود احباي الاهي فرداًبفرد با
نهايت اشتياق تحيت ابداع ابها ابلاغ
داريد ومژده صحت وعافيت عموم احباء
رابدهيد هر چند طوفان وانقلاب شديد
بود الحمدالله سفينه نجات
محفوظاًمصوناً بساحل سلامت رسيد حضرات
ايادي امرالله وحضرت امين وهمچنين
ملوك ثبوت ورسوخ پر عهد وپيمانرا از
قبل عبدالبهاءالابهي عكا 16اكتبر
1918))
اما
دعاي امپراطور انگليس اينست:
اللهم ان سرادق العدل قد ضربت اطنابها
علي هذهالارض المقدسه في مشارقها
ومغاربها ونشكرك ونحمدك علي حلول هذه
السلطنه العادله والدوله القاهره
الباذله القوه في راحه
الرعيهوسلامهالبريه!
اللهم ايد الامپراطور الاعظم جورج
الخامس انگلترا بتوفيقاتك
الرحمانيهوآدم ظلها الظليل علي هذه
الاقليم الجليل بقوتك وصونك وحمايتك
انك انت المقتدرالمتعالي العزيز
الكريم ))!
پس از
آنكه اراضي فلسطين ومصر بدست انگليس
وراه آمد وشد بازگشت عبدالبهاءجمعي را
از ايران احضار نمود ويكي از آن ميان
ابن اصدق بود ءاين بنده هم كه اجازه
حضور داشتم هر طور بود كسان خود را
راضي كرده تا باتفاق مشاراليه سفري
شوم وبا آنكه تحصيل جواز عبور
وتذكرةراه بسهولت ممكن نبود بمحبت
وهمت آقاي نعيمي گذشته از جواز توصيه
نيز از سفارت انگليس دريافت شد .
در طي
اين احوال كه ما مشغول تدارك اثاثيه
سفر بوديم لوحي مفصل از عبدالبهاء
براي ابن اصدق رسيد كه بعضي دستورها
باو داده ودر ضمن يك جلد كتاب كشف
الغطا نيز خواسته بود .
كتاب كشف
الغطاء:
نخستين
كسي كه در كاشان بواسطه ملاحسين
بشرويه گردن باطاعت سيد باب نهاد حاجي
ميرزا جاني تاجر بود ودر اوقاتي كه
سيد را از اصفهان بطرف طهران مياوردند
در كاشان او وبرادرانش با وي ملاقات
كردند بعداً حاجي مذكور (كه از فحول
رجال بابيه بشمار آمد ودر سال
1268هجري قمري در واقعه تير اندازي
بناصر الدين شاه كشته شد )تاريخي در
ظهور باب (باضافه يك مقدمه استدلالي
بر آن )نوشت چند سال بعد از آن در
ايام بهاء ميرزا حسن همداني آن تاريخ
را تلخيص وتصحيح نموده تاريخ جديدش
نام نهادند بار ديگر آقا محمد قائني
جرح وتعديلي در آن داده بسياري از
مطالب انرا حذف كرد اين بنده عين آن
نسخه را كه بخط آقا محمد بود در عشق
آباد ديدم .
باري
معهود ذهنها چنان بود كه نسخه تاريخ
حاجي ميرزا جاني از بين رفته وبا
تاريخ جديد هم در اصول مطالب اختلافي
ندارد .
پس از
مدتي پرفسور ادوارد برون مستشرق معروف
مدعي شد كه كتاب تاريخ حاجي ميرزا
جاني را بدست آورده وچون بدان نسخه
اعتمادي داشت مقدمه مفصلي در اول آن
اضافه كرده در ليدن چاپ ودر هر جا
منتشر نمود .
ونظر
باينكه مندرجات كتاب مذكور بصرفه اهل
بهاء تمام نميشد وبسياري از قضاياي
متروكه گذشته را بياد مياورد وبموجب
نص وصايت ازل را از طرف باب ثابت
ميكرد وزياده اعتبار واهميت باو ميداد
بهائيان آن را مجعول دانسته عبدالبهاء
ميرزا ابوالفضل گلپايگاني را مامور
برد آن كرد ، ميرزا ابوالفضل مدتها
خود را مشغول تحرير آن رديه ميداشت
وهنوز كار مقدمه كتاب را تمام نكرده
بود كه كارش تمام شد !.
بعد از
فوت ميرزا ابوالفضل عبدالبهاءسيد مهدي
گلپايگاني عمه زاده ميرزا ابوالفضل با
شيخ محمد علي قائني را بحيفا خواست تا
بطهران آيند وبمعاونت ايادي كتاب
مذكور را ساخته وپرداخته كنند وايشان
هم مدتي در طهران سر گردان اين كار
بودند تا كتاب بپايان رسيد پس آنرا بر
داشته روانه عشق آباد شده در تاشكند
بطبع آن پرداختند .
از عدد
صفحات كتاب كه شايد متجاوز از پانصد
باشد فقط 123صفحه از ميرزا ابوالفضل
است كه در آن بيان حال ادوارد برون
وآقا خان كرماني وشيخ احمد روحي را
كرده وذكري از سيد جمال الدين
اسدآبادي بميان آورده وراجع بتصحيح
چهار مقاله عروضي سمرقندي بتعريض
استاد محترم فاضل قزويني پرداخته وهم
شرح مفصلي از چگونگي ايمان حاجي سيد
جواد كربلائي بباب گفته وآنچه معلوم
است اين جمله بر سبيل مقدمه بوده چه
داخل در اصل موضوع نشده وقلم رد بر
نقطه الكاف نكشيده وچون پروفسور
انگليسي بوده استشراق او را از نقطه
نظر سياست دانسته خاصه كه ميرزا يحيي
ازل نيز در قلمرو خاك انگليس ميزيسته
وخدمات او را بزبان فارسي انكار نموده
.
بالجمله
بيرون امدن كتاب از چاپخانه مصادف شدن
بااحتفال قشون انگليس حيفا را وچون
اوضاع دگرگئنه گشت ومصالح وقت اقضاي
ديگر نمود عبدالبهاءفرمود كه كتاب
مذكور را انتشار ندهند ونسخ منتشره را
جمع آوري كنند .
متن توبه نامه
سيد باب:
بهرحال
ازمطالعه كتاب من بقضاياي شگفت بر
خوردم كه بي اندازه باعث تعجب من
گرديد يكي مكتوبي كه سيد باب بناصر
الدين شاه در ايام وليعهدي نوشته ودر
آن از ادعاي خود بازگشت كرده يعني حرف
خود را پس گرفته وعين آن نوشته اين
است :
فداك روحي الحمدالله كما هو اهله
ومستحقه كه ظهورات فضل ورحمت خود را
در هر حال بر كافه عباد خود شامل
گردانيده بحمدالله ثم حمداًله كه مثل
آنحضرت را ينبوع رافت ورحمت خود
فرموده كه بظهور عطوفتش عفو از بندگان
وتستر بر مجرمان وترحم بر ياغيان
فرموده اشهد الله من عنده كه اين بنده
ضعيف را قصدي نيست كه خلاف رضاي
خداوند عالم واهل ولايت او باشداگر چه
بنفسه وجودم ذنب صرفست ولي چون قلبم
موقن بتوحيد خداوند جل ذكره ونبوت
رسول او و ولايت اهل ولايت او ست
ولسانم مقر بر كل ما نزل من عندالله
است اميد رحمت اورا دارم ومطلقاً خلاف
رضاي حق را نخواسته ام واگر كلماتي كه
خلاف رضاي او بوده از قلم جاري شده
غرضم عصيان نبوده ودر هر حال مستغفر
وتائبم حضرت او را واين بنده را
مطلقاً علمي نيست كه منوط بادعائي
باشد استغفرالله ربي واتوب اليه من ان
ينسب الي امر وبعضي مناجات وكلمات كه
از لسان جاري شده دليلش بر هيچ امري
نيست ومدعي نيابت خاصه حضرت حجهالله
عليه السلام را محض ادعاي مبطل واين
بنده را چنين ادعائي نبوده ونه ادعاي
ديگر مستدعي از الطاف حضرت شاهنشاهي
وآنحضرت چنان است كه اين دعاگو را
بالطاف وعنايات بساط رافت خود سر
افراز فرمايند والسلام .))
در
حقيقت اين مكتوب دو ركن مهم از اركان
حقانيت اين ظهور را منهدم كرد كه يكي
ادعا وديگري استقامت بود وقسمت عمده
استدلالات اين قوم را از بين برد وكتب
اثاثيه اين فرقه را از اعتبار بينداخت
ومن ندانستم چه چيز ميرزا ابوالفضل را
بر آن داشت كه صورت آن نوشته را در
كتاب خود بياورد آيا فراموش كرده بود
كه اهل بهاءمردم را از چه راه باين
امر دعوت ميكنند ونميدانست كه چند سال
قبل از آن خودش در فرائد وسايرين در
ساير كتب مابه الامتياز مدعي حق را از
باطل چه چيز دانسته !؟.
بهر حال
بنده انتشار اين مكتوب را هيچ مقتضي
نديدم وتوقيف كتاب مذكور را از اين
جهت پسنديدم زيرا انديشيدم كه اگر اين
كتاب منتشر شده وبدست خاص وعام بيفتد
مبلغين به چه دليل قوي استدلال خواهند
نمود وعيب بزرگتر اين است كه تا اين
نوشته در دست است رسميت اين مذهب از
امور ممتنعه خواهد بود .
×××
مسئله
ديگر كه باعث تعجب من شد اظهار فضلي
است كه ميرزا ابوالفضل بوجه غريب در
دنبال يك سلسله مطالب غير مرتبه باصل
موضوع كتاب نموده مثلاً ذكري از آقا
خان كرماني ميكند واز جهتي تزئيف
اقوال او را مينمايد ضمناً اسمي از
آئينه سكندري تاليف او در تاريخ ميبرد
آنگاه بذكر انوشيروان پرداخته ميگويد
كه آقا خان اورا ظالم ميدانست وحال
آنكه او عادل بود ، پس بر سبيل
استشهاد شرحي ميدهد كه اوقاتيكه در
امريكا بودم با بنيامين فرانكلين
شاگرد امرسن اتفاق ملاقاتي افتاد
معرفين مرا به تبحر در تاريخ وفلسفه
ستودند فرانكليناز من پرسيد براي چه
علماء تاريخ وفلسفه فلاسفه اسكندر يه
را افلاطونيان جديد مينامند ، گفتم
چون آمونيوس سكاس آن مدرسه را تاسيس
كرد فلاسفةآنجا نظر باينكه در كليات
آراء پيروي مذهب افلاطون را نمودند
ودر مبادي سائره از خود ابداع راي
كردند بافلاطونيان جديد معروف شدند .
بعد از
آن باز مفصلي از گفتگوي خود با او
راجع بورود فلاسفه آنجا فلاسفه روماني
بدر بار انو شيروان شرح ميدهد بعد
ميگويد بنيامين فرانكلين دست بر پشت
من زد وگفت چه قدر واسع است علم اين
جوان ايراني !!وخاتمه القول گريز را
باينجاميزدند كه بنيامين فرانكلين گفت
انو شيروان پادشاه عادلي بوده بنده
آنوقت اين اطناب در سخن را كه التباس
با مدح نفس ميشود از فضل چوون
ابوالفضلي بعيد ميدانستم .
والبته خوانندگان ميدانند كه اين شخص
امريكائي غير از آن بنيامين فرانكلين
معروف معاصر واشنگتن است واين جز
نويسنده بيش نبود .
مسافرت بحيفا
تذكره
عبوذ به فلسطين را گرفته اوائل پائيز
باتفاق ابن اصدق وميرزاعبدالحسين
آواره ((كه او نيز از بهائيگري برگشت
وسه جلد كتاب بنام كشف الحيل ،نوشت
وماهيت بهائيگري ورهبران آن را فاش
ساخت .)) ويكنفر ديگر روانه قزوين
شديم آواره بهمدان رفت و ما پس از چند
روز ديگر برشت وگيلان رفتيم در رشت
بخواهش وامر مرحوم ابتهاج الملك در
خانه او منزل كردم واين مرد يكي از
بهائيان نيك فطرت وپاكدامن وصحيح
العمل بود واز دير باز با خاندان ما
رابطه دوستي داشت اما زن وفرزندش
مسلمان بودند وانها هم در مسلماني پاك
وبي آلايش ونجيب وعفيف تا روزي كه از
رشت در همانجا بودم ودر منتهاي
مهرباني وعين احترام خود وملازمانش از
من پذيرائي كردند ومرحوم ابتهاج الملك
از آن كساني بود كه با ابن اصدق صفائي
نداشت واو را ناقض ميدانست والواحي
نيز بخط عبدالبهاء به من ارائه داد كه
دلالت بر سستي ايمان ابن اصدق ميكرد .
به
همراهي شيخ اسد الله بار فروشي ويك
نفر جوان ديگر بي آنكه ابن اصدق را
خبر دهيم به ا نزليروانه شديم ولي او
دريافت وهمان روز يكي دو ساعت به غروب
بما ملحق شد واين شيخ اسد الله كه
فعلاً به فاضل معروف است چنانكه شنيدم
ولي ضمين صحتش نيستم خادم يكي از
سادات مازندراني بوده كه مسند ورياست
روحاني داشته وبراي جلوه كار خود او
را بطهران ميفرستد تا مقدماتي تحصيل
كند وكمك كار وآلت دست او شود .شيخ
اسدالله در طهران با بهائيان مانوس
ورفته رفته محرم ميشود وبالاخره مبلغ
ميگردد اگر چه كاملاً با مبادي علوم
آشنا نيست ولي با هوش ومتانت است
وامروزه از مبلغين درجه اول محسوب است
واين همان كسي است كه در چند سال قبل
باتفاق يك نفر ديگر بعتبات ميروند
وبجرم سوءقصد نسبت به آيه الله
خراساني مرحوم متهم وگرفتار ميشوند .
پس از
ورود به ببادكوبه وتجديد عهد مودت با
دوستان در صدد تهيه وسائل حركت بباطوم
بر آمديم ودر ظرف دو يا سه روز كارها
روبراه شده بگنجه رفتيم واز گنجه
بتفليس واز تفليس به باطوم ، باطوم
بندر مهم گرجستان است وشهري است كه
بسيار با صفا وگردشگاههاي خوبي در
كنار دريا دارد يك هفته بتفريح وتفرج
در آنجا گذرانديم !پس از آن با كشتي
فرانسوي عازم اسلامبول شديم وهشت روز
در روي دريا بوديم وهر روز در ساحل
يكي از بنادر مهم لنگر مي انداخت وشهر
مهمي كه ديديم عبارت بود از طرابوزان
روز نهم بحدود اسلامبول رسيديم نخست
از بغاز به سفر گذشتيم كه آنروزها
هيبت بخود گرفته بود چه داخل واطراف
آن پر از كشتيهاي جنگي تجارتي دول بود
وهاي وهوي غريبي راه انداخته بودند
متجاوز از يك ساعت كشتي در بغاز توقف
كرد تا مامورين انگليس وفرانسه
وايتاليا داخل شده به تفتيش حال
مسافرين را كردند پس از آن كشتي داخل
حوض شده متصل بكنار شهر گرديد ،پياده
شديم وپس از ارائه اشياء در گمرك
بمحله سر كجي آمده در مهمانخانه
اسكشهر اطاق نمره پنج منزلگرفتيم قضا
را در همان مهمانخانه سه نفر از احباب
را يافتيم كه از حيفا مراجعت به اوطان
خود ميكردند ،معلوم بود كه از ملاقات
ايشان چه سرور وبهجتي به ما دست داد
وچگونه محترمشان ميداشتيم .از خواص
محبت وعشق يكي اين است كه آدمي به هر
چه وهر كه تعلق بدوست دارد ،دوست
بدارد .
همچو
مجنون گاو سگي را مينواخت پيش او
ميبود ونزدش ميگداخت
بوالفضولي گفت اي مجنون خام اين چه
شيداست اينكه ميآري مدام
گفت
مجنون توهمه نقشي وتن اندرا بنگر تو
ازچشمان من
كه اين
طلسم بسته مولي است اين پاسبان كوچه
ليلي است اين
اين سگ
فرخ رخ كهف من است بلكه او همدرد وهم
لهف من است
همتش
بين ودل وجان وشناخت كاو كجابگزيد
ومنزلگاه ساخت
آن سگي
كه گشت در كويش مقيم خاك پايش به
زشيران عظيم
××××
پس از
توقف يك هفته در اسلامبول 3نفر مسافر
ديگر بما ملحق شد كه مجموعاًهفت نفر
شديم ودوازده روز در اسلامبول با زحمت
فوق الطاقهيكبار ديگر از دولت انگليس
پس از ارائه جواز سفارت اجازه حركت
تحصيل كرده با كشتي قارلسبا عازم حيفا
شديم.
كشتي
شبها حركت ميكرد وهر صبحي در ساحل
شهري لنگرمي انداختواگر چه چندين روز
طول كشيد تا بحيفا رسيديم ولي فرصت
خوبي براي سياحت سواحل وبنادر وجزاير
درياي روم داشتيم ،از اسلامبول به كلي
به ليداردانل آمديم واز مشاهده بناي
مستحكم وحصار وباره آن تنگه تعجب
كرديم ودر حدود آن بغاز گاهي آثار
كشتيهاي عرق شده را از آب بيرون
ميديديم از داردانل به از ميرود از
آنجا بجزيره رودس وبندر مرسين واز
مرسين بجزيره قبرس پس از آنكه به
اسكندرون وطرابلس وبعضي بندرهاي ديگر
آنگاه به بيروت رسيديمكشتي دو روز در
بيروت توقف كرد ومجالي داد تا بتوانيم
در شهر گردش مفصلي كرده باشيم !
در
بيروت شنيدم كه ميرزا محسن افنان
داماد عبدالبهاءبا دو پسرهايش آنجا
هستند ،لذا بمنزل فلاح كه آنروز سر
دسته بهائيان وامروزوامروز سر حلقه
معرضين از ايشان است رفتيمتا وسيله
ملاقات فراهم آيد ، فلاح اخبارشان كرد
پسرهاي افنان روحي وسهيل بديدن آمدند
روحي آنوقت كمتر از بيست سال داشت
وجميل تر از همه آن خاندان بود لباس
فاخري به طرز اروپائي در بر كرده
وموئي چند كه بر زنخ وعارض داشت از
بيخ وبر روي آن گرد سفيدي زده بود
بنده را اين منظره در اول وحله خوش
نيامد وبا خود گفتم كه اينها به قول
خود ال الله اند بايد در جمع شئون
زندگي ساده وبي الايش باشند ومفتون
زيب وآرايش ظاهري نگردند ،همان جمال
الهي وكمال حقيقي ايشان را كافي است
!باز ميانديشيدم كه نه آخر خوب وبد
وحتي حلال وحرام را از اينها بايد
اموخت در اين صورت قائده ما نبايد عرف
وعادت وافكار خودمان باشد بلكه اعمال
واحوال اينها سر مشق ماست !باري پس از
ساعتي باتفاق ايشان عازم خانةميرزا
محسن افنان شديم بنده در طول راه در
نفس خود آداب حضور و سئوال و جواب با
افنان را تمرين ميكردم كه چون اينها
به حقائق آداب آشنا هستند و سالهاي
متمادي از محضر عالم بماكان و مايكون
استفاده كرده و لابد تشبه باو جسته و
آئينه او گشته اند ، چيزي نگويم كه
خطا باشدو كاري نكنم كه با صواب وفق
ندهد هنوز از كار ترتيب خطاب و رد
جواب در نيامده بودم كه بدرب سراچة
افنان رسيديم و داخل شديم ، ميرزا
محسن از اندرون خانه بدر آمد و در
بيروني بصدر صفه برنشست .
اين
بنده با كمال دقت دو چشم خود را به
پيكر و اندام و صورت او دوخته و گوشها
را به حرفهاي او فرا داده تا مگر نكتة
ناديده و نا شنيده نماند ، ديدم
پيرمردي است بتخمين شصت ساله با قامتي
كوتاه و (( سري بيمو چو پشت طاس و طشت
با لباس بلند عربي و فينة قرمز جبه اش
از برگهاي ممتاز خراسان بود دانستم كه
از هداياي وارده است كه نصيب او شده
با لحجة يزدي احوالپرسي كرد ، جواب
شنيد مستفسر خبرهاي تازه شد چيزي قابل
عرض نبود ، كمي از كسالت خود اظهار
كرد باعث تاثر مستمعين گشت و خلاصه از
اين قبيل سخنان به ميان آمد تا وقتي
كه نظر به رعايت حال او برخاسته روانه
شديم و دو روزي در بيروت گردش كرده شب
دوم پس از اذان مغرب داخل كشتي گشتيم
.
از
بيروت تا حيفا شش ساعت بيشتر مسافت
نيست شب از نيمه گذشت . كشتي براه
افتاد حالت وجد و مسرتي بي اندازه به
من دست داد پيوسته با خود ميگفتم فردا
هيكل حق ! را خواهم ديد بثمره وجودم
خواهم رسيد !كشف تام از علم براي من
خواهد شد !پي در پي سجده شكر بجاي
ميآردم وغزل زمزمه ميكردم ،رقصان وپاي
كوبان تنها درسطهةبالاي كشتي .با آمال
وآرزوي خود دست در آغوش بودم ودر عمر
خود شبي را بدان خوشي نيافتهام چه در
پايانش طلوع صبح سعادت حصول غايت
مقصود من در دنيا وآخرت بود !!وخوب در
نظر دارم اوقاتي را كه در مدرسه تربيت
بتدريس مشغول بودم وشب وروز در آرزوي
تشريف بمحضر عبدالبهاء بسر ميبردم
وقتي بدان نيت فالي از ديوان خواجه
عرفان حافظ شيرازي رحمه الله عليه زدم
اين غزل آمد :
حاشا كه
من بموسم گل ترك ميكنم من لاف
عقل ميزنم اين كاركي كنم
كو پيك
صبح تا گله هاي شب فراق با
آن خجسته طالع و فرخنده پي كنم
از قيل
قال مدرسه حالي دلم گرفت يك
چند نيز خدمت معشوق وميكنم
اين جان
عاريت كه بحافظ سپرد دوست
روزي رخش ببينم وتسليم وي كنم
اين غزل
وهر شعري كه در خاطر داشتم وحكايت از
عالم جذبه وعشق ميكرد در آن شب خواندم
سپس بنزد رفقا آمده متفقاً بمناجات
مشغول شديم وقرار شد كه تمام شب را در
اين حال بسر بريم ونخوابيم ،كل نوم
علي المحب حرام عجباًللمحب كيف ينام
.الحاصل من در آن بطن شب در كشاكش اين
نشئات وغرق در اين لذات بودم تا شب از
نيمه گذشت وجز از ظلمت محض در آفاق
بحر ،چيزي مشهود نبود
((الم تر ان
الليل بعد سدوله.عليه لا الصباح دليل
))كمي استراحت كرده وموقع طلوع
فجر بر خاستم وببالاي كشتي آمدم هوا
كم كم روشن شد تا آنگاه كه از كرانه
ودريا آفتاب چون طبقي زرين سر از زير
آب بدر آورد پنداشتم كه بتبريك من
بيرون ميايد !بسيار از آن منظره حظ
روحي بردم .كشتي با كمال سرعت در يا
را ميشكافت وميرفت وبهجوم امواج
اعتنائي نداشت .
من با
دوربين اطراف وجوانب را نظاره ميكردم
تا از ساحل نشاني يابم در مقابل كوهي
ديدم وطرف ذيگر مناره مرتفعي پرسيدم
گفتند آن كوه كرمل است واين مناره
مسجد عكاست ، پس از چند دقيقه كشتي
حركت سريع خود را آهسته كرد وهمچنان
ميرفت تا مقدار هزار قدم بساحل حيفا
مانده لنگر انداخت .كرجي بلنان
گرداگرد كشتي را گرفتند ومسافرين را
پائين آوردند وبر قايق سوار كرده در
كنار دريا نزديك گمرك پياده كردند
،قضا راميرزا هادي افنان داماد
عبدالبهاء آنجا بود اشياء ما را از
گمرك گذرانده با كروسه به داخل شهرمان
برد ما به گمان اينكه بمسافر خانه
ميرويم پس از چند دقيقه وارد يك باغ
كوچكي شديم كه عمارت نسبتاًزيبائي بر
يكطرف آن ساخته بودند ،بعد از ورود
هنوز دوستاني كه در آنجا بودند درست
نديده بوديم ومعانقه نكرده كه ناگهان
از پله كان ميرزا هادي صدا زد بسم
الله بفرمائيد مسافرين جديد را احضار
فرمودند دانستيم كه اينجا ((بيت مبارك
يعني خانه عبدالبهاءاست))!
تصوير عبدالبهاء در واهمةمن
اكثر
بهائيان ((بهاء وعبذالبهاء را نديده
بودند))واوصاف وشمائل واخلاق اورا
بيششتر از زائرين ومبلغين شنيده واز
آنجائيكه آدمي بهر كس كه از مطلوب او
سخن گويد ميگرود وبالتبع او را دوست
داشته با رغبت كلمات وي را بگوش
ميگيرد بهائيان مخلص همين كه ميشنيدند
شخصي از حيفا يا عكا آمده پيرامونش
جمع ميشدند وفراوان نوازشش ميكردند
لقمه چرب وشيرينش ميدادند !وشهد
وانگبين در كامش ميريختند با ديده
حسرت بوي مي نگريستند .وگاهي از شدت
اشتياق ميگريستند .
كه تو
روي يار مارا ديده اي پس تو جان جان
مارا ديد ه اي اوهم براي گرمي بازار
وبگرفتن كار خود وجلب قلوب ساده دلان
بهائي شروع به گفتن ميكرد وامور عجيبه
وحكايات غريبه از آن ناحيه نقل مي
نمود وبهاء وعبدالبهاء را بكرامات
وخرق عادات ميستود ،از جمله ميگفت نمي
دانيد وجه مبارك چه اندازه گيراست كجا
انسان ميتواند برخساره اش نگاه كند
بلي ((چشم از آفتاب خيره شود ،خيره گي
چون فزود تيره شود ))بسا اشخاصي كه در
منتهاي بغض وعداوت بودند بمحض روبرو
شدن منقلب وخاضع گشتند !.
من خود
اگر بخواهم در اين موضوع آنچه شنيده
ام بگويم واقعاً200 صفحه كتابت لازم
دارد فقط به ذكر دو حكايت كفايت ميكنم
يكي از منسوبان ميگفت ((چون حضور جمال
مبارك ((بهاء))مشرف شديم ايشان با ما
حرف ميزدند ولي رويشان بطرف دريچه بود
گفتم براي چه گفت براي اينكه ما تاب
مواجهه نداشتيم اگر آدمي را زهره شير
بودي در مقابل چشمان مبارك ((زهرهاش
بدريدي ودلخون شدي ))از ديگري شنيذم
كه مي گفت ((آنچه بر خاطر انساني خطور
ميكند او ميداند وناگفته ميخواند
،چنانچه يكي از رجال مهم ايران بحضور
عبدالبهاءمشرف شد ومومن هم نبوددر
خاطر گذراند اين مدعي اگر اگر اين
چراغ را كه روي ميز است كتاب مي كردي
مرا در حقانيت او شبه نمي ماندي
.عبدالبهاء في الحال گفت ((اي فلان
گرفتيم كه بقدرت الهي ما اين كتاب را
چراغ كرديم چه فايده عايد تو خواهد شد
))آن مرد برفور بسجده افتاد خاضع
ومصدق گرديد !.
در هر
حال اين بنده در اثر اين القائات
منتظر زيارت چنين شخصي بودم واين
تصورات را بطور قطع در شخص عبدالبهاء
جمع ميدانستم وديگر فكر امكان وامتناع
آنرا نميكردم .
ملاقات
عبدالبهاء
پس از
اخبار ميرزا هادي ،حال ما دگرگون شد
وهيجاني غريب در ما احداث گشت كه
بزحمت نتوانستم از پله ها بالا رفته
در اطاق قرار گيرم ،پس از چند دقيقه
عبدالبهاء وارد اطاق شد ميرزا هادي
وشوقي افندي نيز از پي او آمدند
عبدالبهاء بمحض ورود به اطاق گفت خوش
آمديد ابن اصدق نزديك شد تا دست وپائي
ببوسد منعش نمود كه بجان تو نميشود
!ما هم حساب كار خود را كرده پس از
اذن جلوس نشستيم اما من قلبم بشدت
ميزد وبي اختيار ميگريستم وضمناً با
كمال دقت نگران بعبدالبهاء بودم وحاضر
تا مجذوب لقا شوم ديدم شخصش قامتي
نسبتاً كوتاه وشكمي بر آمده
داردبامحاسن سفيد تنك وصورت پر چين
وچشماني نزديك برنگ آبي وگيسواني بلند
ولي بيشتر از موها ريخته دستار سفيدي
بر سر وجبه گشاد سياهي در بر دارد
وبعكس هائي كه از شمائل او گرفته
بودند وقبلاًديده بودم مانند نبود .
پس از
ترحيت وتحيت واحوال پرسي شوقي افندي
را فرمود كه ((براي حضرات چائي بياور
شوقي افندي امتثال نمود دگر باره گفت
:چائي بياور ميخواهيم خستگي حضرات را
با چائي بيرون بياورم ))بعد استفسار
از اوضاع ايران واحوال احباب كرده پس
از آن گفت ـحالاخسته ايد برويد قدري
استراحت كنيد بعد خدمت شما ميرسيم
))اين بود ملاقات نخستين ما اما من هر
چند در ملامح وجه عبدالبهاء فطنت
وذكاءديدم ولي چون آنچه را از قبل
شنيده وقطع كرده بودم نديدم ،كمي
افسرده شدم ومثلاينكه نميخواستم باور
كنم عبدالبهاءاين كسست!..
از
آنجابراهنمائي ميرزا هاذي بمسافرخانه
كوه كرمل آمديم ولي من سراپاغرق
انديشه ام كه آيامبلغين وواصفين در
وصف اين جمال طريق اغراق رفته ويا خود
ما را بصر وبصيرت تباه بود ه بالاخره
با خود گفتم داني چيست چون ما عمري را
در بعد وفراق روزگار بسر برده ايم
البته طاقت اينكه جلوه تام جمال را
ببينيم نداريم اين بود كه با ماتفضل
كرد !وگوشه چشمي بما نمود !تا منصعق
ومدهوش نشويم !وانشاالله چون در ما
خلق استعداد شود با كمال وجه تجلي
خواهد فرمود !!.
در
مسافر خانه كرمل با آقا محمد حسن خادم
وحاجي ميرزا حيدر علي اصفهاني وملا
ابو طالب بادكوبه كه مي گفتند متجاوز
از صد وبيست سال دارد ديدن كرديم
.بنده نسبت باين اشخاص كه از قدماي
احبا بودند بي اندازه حرمت ميگذاشتم
ودر حقيقت از ايشان توقع كرامت مي
داشتم اين بود كه ملازمت حضور ايشان
را غنيمت ميشمردم واز همان روز اول با
ايشان طرح انس والفت ريختم آنروز را
ناهار در مسافرخانه نان وپنير وحلوا
وهندوانه خورديم وپس از كمي استراحت
قبل از غروب پائين آمده در بيروني
خانه عبدالبهاء جمع شديم يكساعت از شب
گذشته بود كه يك نفر از بالاي پله ها
صلا در داد كه احبا را احضار فرمودند
فوراً جنبش غري